uz
Feedback
دپارتمان خیال های نیمه جان

دپارتمان خیال های نیمه جان

Kanalga Telegram’da o‘tish

ما به شعر پناه آورده‌ایم، به کلماتی که گاهی از خودِ ما، ما را بهتر می‌شناسند. دپارتمان خیال‌های نیمه‌جان، پناهِ کسانی‌ست که در کتاب‌ها خانه دارند، و در شعرها نفس می‌کشند. از اینجا میشنومتون: t.me/HidenChat_Bot?start=113082587

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
450
Obunachilar
+224 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
-1930 kun
Postlar arxiv
دوستان، این غزلِ زیبا، یه گفت‌وگوی عاشقانه و شیرینه، پر از عشق، دلبستگی و وفاداری. توی هر بیت، معشوق یه نگرانی یا سوال مطرح می‌کنه و عاشق با اطمینان و شیفتگی جوابش رو میده. انگار می‌خواد بگه وقتی عشق واقعی باشه، هیچ مانعی نمی‌تونه جلوی دوست داشتن رو بگیره. سادگی و صمیمیت شعر، در کنار احساس عمیقش، باعث می‌شه آدم با هر بار خوندنش بیشتر لذت ببره.

گفتی كه می‌بوسم تو را، گفتم تمنا می‌كنم گفتی اگر بیند كسی؟ گفتم كه حاشا می‌كنم گفتی ز بخت بد اگر، ناگه رقیب آید ز در؟ گفتم كه با افسونگری او را ز سر وا می‌كنم گفتی كه تلخی‌های مِی، گر ناگوار اُفتد مرا؟ گفتم كه با نوش لبم آن را گوارا می‌كنم گفتی چه می‌بینی بگو در چشم چون آیینه‌ام؟ گفتم كه من خود را در او، عریان تماشا می‌كنم گفتی كه از بی‌طاقتی، دل قصد ِ یغما می‌كند گفتم كه با یغماگران، باری مدارا می‌كنم گفتی كه پیوند تو را با نقد هستی می‌خرم گفتم كه ارزان‌تر از این من با تو سودا می‌كنم گفتی اگر از كوی خود، روزی تو را گویم برو؟ گفتم كه صد سال دگر، امروز و فردا می‌كنم گفتی اگر از پای خود، زنجیر عشقت وا كنم؟ گفتم ز تو دیوانه‌تر دانی كه پیدا می‌كنم
سیمین بهبهانی

تن آدمی شریف است به جان آدمیت… سعدی در این شاهکار جاودانه، میان انسان بودن و آدم بودن تفاوتی عمیق می‌گذارد. او می‌گوید ارزش انسان به چهره، لباس، ثروت یا جایگاهش نیست، آنچه به او شرافت می‌بخشد، اخلاق، مهربانی، انصاف و انسانیت اوست. اگر زندگی در خوردن و خوابیدن، خشم و شهوت خلاصه شود، انسان از مرز حیوانیت فراتر نرفته است. آدمی زمانی به معنای واقعی کلمه انسان می‌شود که بر نفس خود غلبه کند، دلش مأمن مهربانی باشد و رفتارش آینه عدالت. زیبایی چهره با گذر زمان رنگ می‌بازد، ثروت ممکن است از دست برود، قدرت روزی به پایان برسد، اما آنچه در یادها می‌ماند، انسانیتِ انسان است. شاید راز ماندگاری این شعر پس از قرن‌ها همین باشد، در روزگاری که بسیاری می‌کوشند بزرگ‌تر دیده شوند، سعدی به ما می‌آموزد که مهم‌تر از بزرگ بودن، آدم بودن است. و چه زیبا گفت: رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند… یعنی انسان می‌تواند آن‌قدر در پاکی، معرفت و بزرگی روح رشد کند که از بند خودخواهی‌ها رها شود و جهان را با نگاهی روشن‌تر ببیند. آدمیت، زیباترین لباسی است که نه کهنه می‌شود، نه از مُد می‌افتد، و نه هیچ فقیری از پوشیدنش محروم است.
تمرینِ نوشتن✍️

تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی چه میان نقش دیوار و میان آدمیت خور و خواب و خشم و شهوت شغب است و جهل و ظلمت حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت به حقیقت آدمی باش وگر نه مرغ باشد که همین سخن بگوید به زبان آدمیت مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی که فرشته ره ندارد به مکان آدمیت اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد همه عمر زنده باشی به روان آدمیت رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت طیران مرغ دیدی، تو ز پایبند شهوت به در آی تا ببینی طیران آدمیت نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت
سعدی

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
حافظ

از این ستون به آن ستون فرج است! حاکمی دستور داد بی‌گناهی را به سُتونی ببندند و چوب بزنند. مرد بدبخت هر چه گفت: من بی‌تقصیرم حاکم نپذیرفت. وقتی نَسَق‌چی (داروغه) آمد حکم را اجرا کند آن مرد با عجز از وی درخواست کرد که او را از ستونی که بسته‌اند باز کند و به ستون دیگری ببندد. نسق‌چی گفت: «ای بدبخت، اجرای این تقاضا برای تو چه فایده دارد؟» محکوم گفت: «شاید در فاصله‌ی زمانی که تو مرا از این ستون باز کنی و به ستون دیگر ببندی، خداوند فَرَجی عنایت فرماید.» مرد بدبخت از بس التماس کرد حاکم دلش به حال او سوخت و دستور داد که وی را به ستون دیگری ببندند. دست بر قضا در همان لحظه خبر آوردند که سلطان از آن شهر می‌گذرد. وقتی پادشاه به جلوی میدانِ مجازات رسید و ازدحام جمعیت را دید پرسید: «چه خبر است؟» گفتند: «می‌خواهند مردی را مجازات کنند که خود را بی‌گناه می‌داند.» پادشاه پیش رفت و از محکوم برخی سؤالات کرد و وقتی بر ماجرا آگاهی کامل یافت دانست که آن مرد بی‌گناه است لذا دستور داد که فوراً آن بیچاره را آزاد کنند. دوازده هزار مثل فارسی #قصه_داشت.

ای نسیم صبحدم، یارم کجاست غم ز حد بگذشت، غمخوارم کجاست خواب در چشمم نمی آید به شب آن چراغ چشم بیدارم کجاست
امیرخسرو دهلوی

شعر خوانی به زبان کُردی
عبدالجبار کاکایی

از تو چه پنهان…
عبدالجبار کاکایی

امروز پاى صحبت هايى نشستم كه بيشتر از پاسخ، سوال به جا گذاشتند...گاهى يک نشست ادبى، آدم را بيشتر از چند كتاب به فكر فرو مى بر
+2
امروز پاى صحبت هايى نشستم كه بيشتر از پاسخ، سوال به جا گذاشتند...گاهى يک نشست ادبى، آدم را بيشتر از چند كتاب به فكر فرو مى برد. از مولانا تا انسان امروز، گفت‌وگويى كه ارزش شنيدن داشت. خوشحالم كه امروز در اين نشست حضور داشتم، شنيدن تجربه‌ها و نگاه هاى تازه هميشه الهام بخش است.

سعدی فقط شاعر نیست… حالِ دل آدمه. هر بار این غزلش رو می‌خونم، حس می‌کنم عشق همون‌جاست که ایشون گفته: بی‌انکار، بی‌پرده، واقعی. از اون شعراییه که آدم نمی‌خونه… زندگی‌ش می‌کنه. #سعدی_شاعر_غیرمعولی

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس که به هر حلقهٔ موییت گرفتاری هست گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست در و دیوار گواهی بدهد کآری هست هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید تا ندیده است تو را، بر مَنَش انکاری هست صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم؟ همه دانند که در صحبت گل، خاری هست نه منِ خام‌ْطَمَع، عشق تو می‌ورزم و بس که چو منْ سوخته در خیل تو بسیاری هست باد، خاکی ز مُقامِ تو بیاوَرْد و بِبُرد آب هر طِیب که در کلبهٔ عطاری هست من چِه در پای تو ریزم، که پسندِ تو بُوَد؟ جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست من از این دَلقِ مُرَقَّع به دَرآیم روزی تا همه خلق بِدانَنْد که زُنّاری هست همه را هست همین داغِ مُحبّت، که مراست که نه مستم من و در دورِ تو هُشیاری هست عشقِ سعدی نه حدیثی است که پِنهان مانَد داستانی است که بر هر سرِ بازاری هست
سعدی

ما به شعر پناه می‌بریم، نه از سرِ عادت، که از نیازِ خاموشِ دل. به واژه‌هایی که گاهی از خودِ ما صادق‌ترند، و زخمی را که نمی‌دانیم داریم، آرام نام می‌برند. دپارتمان خیال‌های نیمه‌جان، جایی برای آنان که در کتاب‌ها نفس می‌کشند، در شعرها گم می‌شوند، و هنوز باور دارند چند سطرِ ساده می‌تواند جهانی را از نو معنا کند.
تمرینِ نوشتن✍️

جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن آنک آموخت مرا همچو شرر خندیدن گرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن بی جگر داد مرا شه دل چون خورشیدی تا نمایم همه را بی‌ز جگر خندیدن به صدف مانم خندم چو مرا درشکنند کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن یک شب آمد به وثاق من و آموخت مرا جان هر صبح و سحر همچو سحر خندیدن گر ترش روی چو ابرم ز درون خندانم عادت برق بود وقت مطر خندیدن چون به کوره گذری خوش به زر سرخ نگر تا در آتش تو ببینی ز حجر خندیدن زر در آتش چو بخندید تو را می گوید گر نه قلبی بنما وقت ضرر خندیدن گر تو میر اجلی از اجل آموز کنون بر شه عاریت و تاج و کمر خندیدن ور تو عیسی صفتی خواجه درآموز از او بر غم شهوت و بر ماده و نر خندیدن ور دمی مدرسه احمد امی دیدی رو حلالستت بر فضل و هنر خندیدن ای منجم اگرت شق قمر باور شد بایدت بر خود و بر شمس و قمر خندیدن همچو غنچه تو نهان خند و مکن همچو نبات وقت اشکوفه به بالای شجر خندیدن
مولانا

شب فراق، که داند که تا سحر چندست؟ مگر کسی که به زندانِ عشق در بندست گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم کدام سرو به بالای دوست مانندست؟ پیام من که رساند به یار مهرگسل؟ که برشکستی و ما را هنوز پیوندست قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست به خاک پای تو وآن هم عظیم سوگندست که با شکستنِ پیمان و برگرفتنِ دل هنوز دیده به دیدارت آرزومندست بیا که بر سر کویت بساط چهرهٔ ماست به جای خاک که در زیر پایت افکندست خیال روی تو بیخ امید بنشاندست بلای عشق تو بنیاد صبر برکندست عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی به زیر هر خم مویت دلی پراکندست اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی گمان برند که پیراهنت گل‌آکندست ز دست رفته نه تنها منم در این سودا چه دست‌ها که ز دست تو بر خداوندست فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست بیا و بر دل من بین که کوه الوندست ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق گمان برند که سعدی ز دوست خرسندست
سعدی

در بابِ این کتاب زیبا🌱 این هفته احتمالا همخوانیمون تموم میشه و میریم برای طاعون🤝

معنی بخشیدن یک دل به یک لبخند چیست؟ من پشیمانم بگو تاوان آن سوگند چیست؟ گاه اگر از دوست پیغامی نیاید بهتر است داستان‌هایی که مردم از تو می‌گویند چیست؟ خود قضاوت کن اگر درمان دردم عشق توست این سر آشفته و این قلب ناخرسند چیست؟ چند روز از عمر گل‌های بهاری مانده است ارزش جان کندن گل‌ها در این یک چند چیست؟ از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش چاره‌ی معشوق اگر عاشق از او دل کند چیست؟ عشق، نفرت، شوق، بیزاری، تمنا یا گریز حاصل آغوش گرم آتش و اسپند چیست؟
فاضل نظری

راستی بچه ها کتابِ همخوانی بعدی‌مون هم انتخاب شد (طاعون) شماهم باهامون بخونید این کتابو در گروه همخوانیمون.🌱

در پناه قفسه‌های خاموش کتاب‌ها ایستاده بود، جایی میان هزاران واژه که هیچ‌کدام حرف دلش را نمی‌دانستند نورِ کم‌جانِ بالای سرش ت
در پناه قفسه‌های خاموش کتاب‌ها ایستاده بود، جایی میان هزاران واژه که هیچ‌کدام حرف دلش را نمی‌دانستند نورِ کم‌جانِ بالای سرش تنها بخشی از چهره‌اش را روشن کرده بود و باقیِ او در تاریکیِ فکرهای ناتمام گم شده بود دستی بر صورت، انگار می‌خواست هیاهوی جهان را برای لحظه‌ای خاموش کند یا شاید میان این همه کتاب دنبال جمله‌ای می‌گشت که بتواند نامِ دلتنگی‌اش را درست تلفظ کند. کتابخانه ساکت بود، اما سکوتِ او از تمام کتاب‌ها بلندتر به نظر می‌رسید
تمرینِ نوشتن✍️

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
سعدی