دپارتمان خیال های نیمه جان
Kanalga Telegram’da o‘tish
ما به شعر پناه آوردهایم، به کلماتی که گاهی از خودِ ما، ما را بهتر میشناسند. دپارتمان خیالهای نیمهجان، پناهِ کسانیست که در کتابها خانه دارند، و در شعرها نفس میکشند. از اینجا میشنومتون: t.me/HidenChat_Bot?start=113082587
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
450
Obunachilar
+224 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
-1930 kun
Postlar arxiv
دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت
تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت
جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش
گر در آیینه ببینی برود دل ز برت
جای خندهست سخن گفتن شیرین پیشت
کآب شیرین چو بخندی برود از شکرت
راه آه سحر از شوق نمییارم داد
تا نباید که بشوراند خواب سحرت
هیچ پیرایه زیادت نکند حسن تو را
هیچ مشاطه نیاراید از این خوبترت
بارها گفتهام این روی به هر کس منمای
تا تأمل نکند دیده هر بیبصرت
باز گویم نه که این صورت و معنی که تو راست
نتواند که ببیند مگر اهل نظرت
راه صد دشمنم از بهر تو میباید داد
تا یکی دوست ببینم که بگوید خبرت
آن چنان سخت نیاید سر من گر برود
نازنینا که پریشانی مویی ز سرت
غم آن نیست که بر خاک نشیند سعدی
زحمت خویش نمیخواهد بر رهگذرت
👤 #سعدی
سلام و درود به همه کتابدوستها 🌱
برای اولین دوره همخوانی گروهمون بین دو کتاب «بیابان تاتارها» و «عزاداران بیل» در حال انتخاب هستیم و قراره یکی از این دو اثر رو با هم بخونیم، گفتوگو کنیم و تجربهمون رو به اشتراک بذاریم.
اگر مدتهاست قصد خوندن یکی از این دو کتاب رو داری، این بهترین فرصته که همراه یک جمع کتابدوست بخونیش، دربارهش بحث کنی و تجربه متفاوتی از مطالعه داشته باشی.
لینک گروه تلگرام:
https://t.me/+HBGaUNPwdRcxNTRk
منتظر حضور و همراهی شما عزیزان
سلام به روی ماهتون 🤍
امیدوارم حال دلتون خوب باشه :)
راستش بعد از صحبت با بعضی از دوستای عزیز، به این فکر افتادم که یه جمع صمیمی و قشنگ داشته باشیم برای کتابخونی، شعرخونی، مشاعره و کلی گفتوگوهای جذاب… 📚✨
یه جایی که کنار هم از شعر و کتاب بگیم، حرف بزنیم، بخندیم و از حال خوبِ باهم بودن لذت ببریم 🌱
قراره کلی تعامل داشته باشیم و لحظههای قشنگ بسازیم 🤍
اگر دوست داشتین، خیلی خوشحال میشم کنارمون باشید :)
لینک گروهمون:
https://t.me/+HBGaUNPwdRcxNTRk
چو آفتاب برآید ز پرده ابر و مه
هزار جلوه خورشید در جهان دارم
مباد گرمی خورشید برف را ببرد
که از لطافت آن یادِ دلستان دارم
ز سردی شب هجران اگرچه یخ بستم
هنوز در دل خود آتشِ روان دارم
اگر به کوی من آیی به وقت برف و سحر
برای مقدم تو باغِ ارغوان دارم
مرا ز عشق تو اندیشه جهان نبود
که در هوای تو دنیای جاودان دارم
چو سعدی از غم عشقت سرخوشم، چه کنم
که درد عشق تو را بر دل نشان دارم
تمرین شعر✍️
مردکی را چشم درد خاست، پیش بیطار* رفت که دوا کن. بیطار از آنچه در چشم چارپای میکند در دیده او کشید و کور شد. حکومت به داور بردند گفت بر او هیچ تاوان نیست. اگر این خر نبودی، پیش بیطار نرفتی. مقصود از این سخن آن است تا بدانی که هر آن که ناآزموده را کار بزرگ فرماید با آن که ندامت برد به نزدیک خردمندان به خفت رای منسوب گردد.
ندهد هوشمند روشنرای
به فرومایه کارهای خطیر
بوریاباف اگر چه بافندهست
نبرندش به کارگاه حریر
*دامپزشک
گلستان_سعدی
باور کنید این شعر انگار خودش نفسِ عاشقیه…
شرط عقل است که مردم بگریزند از تیر
من گر از دست تو باشد مژه بر هم نزنم
تا خبر دارم از او بیخبر از خویشتنم
با وجودش ز من آواز نیاید که منم
پیرهن میبدرم دم به دم از غایت شوق
که وجودم همه او گشت و من این پیرهنم
ای رقیب این همه سودا مکن و جنگ مجوی
برکَنم دیده که من دیده از او برنکَنم
خود گرفتم که نگویم که مرا واقعهایست
دشمن و دوست بدانند قیاس از سخنم
در همه شهر فراهم ننشست انجمنی
که نه من در غمش افسانه آن انجمنم
برشکست از من و از رنج دلم باک نداشت
من نه آنم که توانم که از او برشکنم
گر همین سوز رود با من مسکین در گور
خاک اگر بازکنی سوخته یابی کفنم
گر به خون تشنهای اینک من و سر باکی نیست
که به فتراک تو به زان که بود بر بدنم
مرد و زن گر به جفا کردن من برخیزند
گر بگردم ز وفای تو نه مردم که زنم
شرط عقل است که مردم بگریزند از تیر
من گر از دست تو باشد مژه بر هم نزنم
تا به گفتار درآمد دهن شیرینت
بیم آن است که شوری به جهان درفکنم
لب سعدی و دهانت ز کجا تا به کجا
این قدر بس که رود نام لبت بر دهنم
سعدی
مجال عيش به قدر دمی و بازدمی است
به غير عشق از اين فرصت اغتنام مكن
حسین منزوی
این روزا هر شعری میخونم، یهجوری دلمو میبره…
هی با خودم میگم کاش میشد همشو همین جا بذارم،
با شما قسمت کنم،
با هم کیف کنیم ازش.
ولی خب میدونم نمیشه همشو فرستاد…
از اون بدتر اینکه دلم میخواد همون لحظه واکنشتونو ببینم،
اون وای… گفتنا،
اون مکث کوتاه بعد یه بیت ناب،
اون حسی که تو چشم آدم میاد وقتی یه شعر درست میشینه به دلش.
شعر تنهایی هم قشنگه،
ولی وقتی یکی کنارت باشه که همحال بشه باهات،
یه چیز دیگهست…🤍
سلام،
بچهها جدی یه چیزی میخوام بگم…
واقعا از ته دل شاکرم که یه چیزی به اسم شعر تو این دنیا هست.
یه وقتایی آدم حال حرف زدن با هیچکس رو نداره،
ولی دو خط شعر میخونه و انگار یکی دقیق فهمیده تو دلش چی میگذره.
یه وقتایی هم اونقدر خوشحاله که فقط شعر میتونه اندازهی دلش باشه.
شعر عجیبه…
هم رفیق روزای دلتنگیه،
هم شریک لحظههای قشنگ.
خدایا شکرت
که کلمه رو آفریدی،
که دل رو آفریدی،
و بینشون شعر رو گذاشتی
که هر وقت کم آوردیم، یه جا برای پناه بردن داشته باشیم
امیدوارم حال من نوعی رو درک کنید❤️
خلاصه که دوست من نه دلق و مرقّع نجات میده، نه اسم و رسم…
آدم باش، همین کافیه❤️
یکی از جملهٔ صالحان به خواب دید پادشاهی را در بهشت و پارسایی در دوزخ.
پرسید که موجبِ درجاتِ این چیست و سبب دَرَکاتِ آن؟ که مردم به خلاف این معتقد بودند.
ندا آمد که این پادشه به ارادتِ درویشان به بهشت اندر است و این پارسا به تقرّبِ پادشاهان در دوزخ.
دَلْقت به چه کار آید و مِسْحیّ و مُرَقَّع
خود را ز عملهایِ نکوهیده بری دار
حاجت به کلاهِ بَرَکی داشتنت نیست
درویشصفت باش و کلاهِ تَتَری دار
گلستان سعدی باب دوم
درویشی مُسْتَجابالدَّعوة در بغداد پدید آمد. حَجّاجِ یوسف را خبر کردند. بخواندش و گفت: دعایِ خیری بر من بکن. گفت: خدایا! جانش بستان. گفت: از بهرِ خدای این چه دعاست؟ گفت: این دعایِ خیر است تو را و جملهْ مسلمانان را.
ای زبردستِ زیردستآزار
گرم تا کی بماند این بازار؟
به چه کار آیدت جهانداری؟
مردنت بِهْ که مردمآزاری
باب اول حکایت یازده
پادشاهی با غلامی عَجَمی در کشتی نشست و غلام، دیگر دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده. گریه و زاری درنهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد. چندان که ملاطفت کردند آرام نمیگرفت و عیشِ مَلِک از او مُنَغَّص بود. چاره ندانستند. حکیمی در آن کشتی بود، ملک را گفت: اگر فرمان دهی، من او را به طریقی خامُش گردانم. گفت: غایتِ لطف و کرم باشد.
بفرمود تا غلام به دریا انداختند. باری چند غوطه خورد، مویَش گرفتند و پیشِ کشتی آوردند. به دو دست در سُکّانِ کشتی آویخت. چون برآمد به گوشهای بنشست و قرار یافت. ملک را عجب آمد؛ پرسید: در این چه حکمت بود؟ گفت: از اوّل محنتِ غرقه شدن ناچشیده بود و قدرِ سلامتِ کشتی نمیدانست. همچنین قدرِ عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.
ای سیر تو را نانِ جُوین خوش ننماید
معشوقِ من است آن که به نزدیکِ تو زشت است
حورانِ بهشتی را دوزخ بود اَعراف
از دوزخیان پرس که اَعراف بهشت است
فرق است میانِ آن که یارش در بر
تا آن که دو چشمِ انتظارش بر در
باب اول حکایت هفت
وقتی امانتِ مردم افتاده دستِ دزد
از عدل و حکمِ بیخطا سخن مگو
آنجا که نانِ سفره از امضای ظلم خاست
از رزقِ پاکِ آشنا سخن مگو
وقتی لباسِ خدمت آغشته شد به ننگ
از شأنِ منصب و تقوا سخن مگو
دیریست بارِ فقرِ عوام افتاده بر زمین
مسئولِ سیر از این بلا سخن مگو
وقتی به نامِ حفظِ نظام و مصلحت
حق را بریدند از قضا سخن مگو
آنجا که دادخواه به جرمِ صدا شکست
از دادگاه و مدعا سخن مگو
وقتی خیانت را تدبیر نام میکنند
از عقل و رای و اجتهاد سخن مگو
آیینه را شکسته و گفتند خط تو بود
دیگر ز صدقِ ماجرا سخن مگو
وقتی حقیقت را به حاشیه راندند
از متنِ روشنِ فردا سخن مگو
با من که شاهدِ فروشِ اعتمادم
از وعدههای پرطلا سخن مگو
تمرینِ شعر✍️
بهر دل خويش ز غم ديران رهيم
در چشم نگارت بنگر و شور افكنيم
زين دل خسته چو نسيم سحرگاهان
روى تو بيابيم وناز و شور افكنيم
ارادت🤍
