Yasin's
Kanalga Telegram’da o‘tish
عکاسِ کم اثر http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-LAXhAG163rqE
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
556
Obunachilar
+124 soatlar
+17 kun
+130 kun
Postlar arxiv
556
از ظلمتِ رمیده خبر میدهد سحر
شب رفت و با سپیده خبر میدهد سحر
از اخترِ شبان، رمهی شب رمید و رفت
وز رفته و رمیده خبر میدهد سحر
زنگار خورد جوشنِ شب را به نوشخند
از تیغِ آبدیده خبر میدهد سحر
باز از حریقِ بیشهی خاکسترین فلق
آتش بهجان خریده خبر میدهد سحر
از غمز و ناز و انجم و از رمز و رازِ شب
بس دیده و شنیده خبر میدهد سحر
بس شد شهیدِ پردهی شبها، شهابها
وان پردهها دریده خبر میدهد سحر
آه، آن پریده رنگ که بود و چه شد کز او
رنگش ز رخ پریده خبر می دهد سحر؟
چاووش خوانِ قافلهی روشنان، امید!
از ظلمتِ رمیده خبر میدهد سحر
/ مهدی اخوان ثالث
556
بازهم، جماعتِ روشنفکرنما با پیشانیهای درهمکشیده و وجدانهای همواره بیدار سر رسیدهاند؛
همانهایی که گویی رسالتشان نه زیستن، که مچگیری از زیستنِ دیگریست؛ همان صاحبانِ بیدعوتِ حقیقت که برای هر لبخند، پروندهای و برای هر موقعیت، کیفرخواستی در آستین دارند.
حالا نوبت رسیده به موعظهی کسانی که عکس دهه هشتادشان را با هوش مصنوعی ساختهاند: «چه اهمیتی دارد؟ مردم گرفتارند!»
و من، بیش از خودِ این موعظهها، از آن حسِ نفرتانگیزِ خودبرتربینیات متنفرم؛ از اینکه خیال میکنی رنج کشیدن، تو را به طبقهای از انسانها ارتقا داده که حق داری برای دیگران حد و مرز تعیین کنی. از این لحنِ طلبکارانهات، از این ژستِ «من میدانم»، از این عادتِ بیمارگونهات که هر بار کسی کاری میکند، فوراً با خطکشِ فضیلتت بالای سرش حاضر میشوی.
مضحک آنجاست که درست همان مردمی را که مدام از رنجشان حرف میزنی، چنان کوچک میشماری که گویی خودشان صلاحیتِ انتخابِ شادیهای اندکشان را هم ندارند.
چه اصراری داری که حتی خوشیِ کوچکِ آدمها را هم به مسابقهی آگاهی بدل کنی
چنان با نفخِ روشنفکری خطبه ایراد میفرمایی که انگار از این قبیل کارها خیانتیست به تمام رنجها.
نه، عزیزِ همیشه نگران؛
همهچیز قرار نیست دربارهی تو، میزان آگاهی تو، یا عمق فهم سیاسی تو باشد.
گاهی آدم میخواهد، برای چند دقیقه، از این اکنونِ سنگین و فرسوده فاصله بگیرد.
و هیچکس موظف نیست برای این چند دقیقه، از تو اجازه بگیرد.
بگذار آدمها گاهی فقط خیال کنند، بخندند و زندگی کنند؛ بیآنکه هر بار تو از راه برسی و با انگشتِ بالاگرفته، به آنان یادآوری کنی که چطور باید درست زندگی کنند.
556
موجها خوابیدهاند، آرام و رام
طبلِ طوفان از نوا افتاده است.
چشمههای شعلهور خشکیدهاند،
آبها از آسیاب افتاده است.
در مزارآبادِ شهر بیتپش
وایِ جغدی هم نمیآید به گوش
دردمندان بیخروش و بیفغان.
خشمناکان بیفغان و بیخروش.
آهها در سینهها گم کرده راه،
مرغکان سرشان به زیر بالها.
در سکوتِ جاودان مدفون شدهست،
هرچه غوغا بود و قیل و قالها.
آبها از آسیاب افتاده است،
دارها برچیده، خونها شسته اند
جای رنج و خشم و عِصیان بوته ها
پِشکُبنهای پلیدی رستهاند.
مشتهایِ آسمانکوبِ قوی
وا شدهست و گونهگون رسوا شدهست.
یا نهان سیلی زنان، یا آشکار
کاسهیِ پستِ گداییها شدهست
خانه خالی بود و خوان بی آب و نان،
وانچه بود، آش دهنسوزی نبود.
این شب است، آری، شبی بس هولناک،
لیک پشت تپه هم روزی نبود.
/ مهدی اخوان ثالث
556
از درونِ شبِ تار
میشکوفد گلِ صبح
خنده بر لب،
گلِ خورشید کند
جلوه بر کوهِ بلند.
نیست تردید زمستان گذرد،
وز پیاش پیکِ بهار
با هزاران گلِ سرخ
بیگمان میآید.
در گذرگاهِ شبِ تار
به دروازهی نور
گل مینای جوان
خون بیافشانده تمام
روی دیوار زمان.
لاله ها نیز نهادند به دل
همگی داغِ سیاه
گرچه شب هست هنوز
با سیه چنگ بر این بام آونگ
آسمان غرقِ ستارهست و لیک
آسمان غرق ستارهست هنوز.
خوشه ها بسته ستاره گل گل
خوشهی اخترِ سرخ
با تپشهای سترگ
عاقبت کورهی خورشیدِ گدازان گردد
/ سعید سلطان پور
556
بستر، جاییست که آدمی از جهان پس میکشد. در بستر، خواب و بیماری و عشق و مرگ، فاصلهی چندانی از هم ندارند؛ تنِ تبدار، تنِ عریان، تنِ خسته و تنِ محتضر، همه در چند وجب ملافه همسایهاند. و بستر از همان ابتدا، تمرینِ کوچکی برای مرگ بوده؛ جایی که آدم هر شب اندکی از جهان میمیرد و صبح، بدبختانه یا خوشبختانه دوباره به آن بازمیگردد.
وویار بارها به این پیکرِ خوابیده برگشته؛ به آدمی که چشم از جهان برداشته و در تاریکیِ پلکهایش فرو رفته. صورت آنچنان آرام در بالش فرو رفته که دیگر نمیتوان فهمید خواب است یا چیزی شبیه خواب که بازگشتی از آن نیست.
اتاق نیز آرامآرام از خودش تهی شده؛ اشیا در رنگها حل شدهاند و مرز میان تن و ملافه و دیوار از میان رفته. تخت، در این سکوت، تنها یک تخت نیست؛ جزیرهایست که تمام زندگی در آن میگذرد، از نخستین خوابهای کودکی تا آخرین خوابی که دیگر کسی بیدارمان نمیکند. جهان بیرون همچنان ادامه دارد، اما برای این تنِ خوابیده، جهان همین چند وجب ملافه است.
شب که میشود، آنچه در روشنایی پنهانش کرده بودیم، بیاجازه کنارمان دراز میکشد؛ عشقهای مانده، ترسهای کهنه، صورتِ آدمهایی که دیگر نیستند. چشمها بسته میشوند و تاریکی، چیزهایی را به یادمان میآورد که در روشنایی جرئتِ نگاهکردن به آنها را نداریم.
556
ساعتِ دیواریِ خانههای رو به ویرانیمان، به جای پاندول، زبانی بریده را در سینهاش تاب میدهد و با گذر هر ثانیه، صوتی دردناک از دلِ تاریکی بیرون میزند و مانند پتک بر جمجمهمان میکوبد و یادآورِ آن میشود که واقعا درست میگویند که زمان بهترین و بیرحمترینِ قاضیهاست. صدایی که فقط گذر زمان را گزارش نمیکند، خبر از فرسودگیِ ما نیز میدهد. ما خسته نیستیم، فرسودهایم. خستگی را میشود با سفری یا دیداری از تن بیرون راند؛ اما فرسودگی، چیزیست که در استخوان خانه میکند و آهسته آهسته شیرهٔ جانت را میمکد.
ما منفعل شدهایم، دیگر حتی از قیمت دلار جُک نمیسازیم. نه رمقی برای ساختن داریم نه حتی یارای آنکه از ویرانیها شکایت کنیم.
ما یاد گرفتهایم ارزانتر فکر کنیم، ارزانتر رویا ببافیم و حتی ارزانتر عاشق شویم.
انفعال، به سرشتِ جمعیِ ما بدل شده. آنقدر به ویرانی خیره ماندهایم که ویرانی برایمان منظره شده.
در گذرِ این پنجاه سالِ سیاه، اکنون اگر در این گورستانِ آرزوها به عقب بنگریم، پردههای این نمایشِ مهیب بالا خواهند رفت و حقیقتِ تلخِ عریان، با استخوانهایی بیرونزده، در میانهٔ صحنه خواهد ایستاد تا با انگشتانش نشان دهد که منبع این سیاهیها نه فقط حاکمان بلکه کسانی نیز هستند که همواره سکوت کردهاند.
او به همان اکثریت خاموش اشاره خواهد کرد، آنان که پشت به آینده ایستادند، چشم بر نور بستند و در مسلخِ جهل، به تماشای ذبحِ فردا نشستند و حالا گناهِ این همدستیِ صامت، مانند طنابی نامرئی به دور گلوی نسلها پیچیده شده.
در خیابانهای مهآلودِ این تراژدیِ بیپایان که بهجایِ باران رحمت، تقویمهای سوخته و خاکسترِ جوانیها میبارد، کسانی با صورتهایی خالی از چهره راه میروند و سکههایی خونآلود در جیبهای پارهشان میچرخانند. سفرههای خالیشان روی روزنامههای باطله پهن میشود و قطرات خونِ نسلهای بیگناه، چکهچکه از شکاف دیوارههای ستم در بشقابهایشان میریزد. با این حال، این ارواح متحرکِ شهر، انگشت در گوشهایِ کرِ خود میکنند تا صدای خرد شدنِ استخوانها را نشنوند و سرنوشت شومی را رقم بزنند که خود، همزمان هم تماشاگر، هم شریک جرم و هم قربانیان آناند.
556
گرچه میگویند: «میگریند روی ساحلِ نزدیک
سوگواران در میان سوگواران.»
قاصدِ روزانِ ابری، داروگ! کی میرسد باران؟
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومهٔ تاریکِ من که ذرهای با آن نشاطی نیست.
چون دلِ یاران که در هجران یاران.
قاصد روزان ابری، داروگ! کی میرسد باران؟
/ نیما یوشیج
556
-نامهٔ چهارم
دوستِ من، بعضی آدمها واقعا جالباند، از آنهایی که وقتی مدتی کنارشان میمانی؛ حس میکنی پشت زندگیِ معمولیشان، جهانِ کوچکی دارند که فقط خودشان نقشهاش را بلدند. دنیایی که برای زنده ماندن به حضورِ کسی نیاز ندارد.
یعنی هنوز هم بسیاری از آدمها درگیر چیزهایی میشوند که حتی اگر قرار باشد هیچکس هیچوقت از آنها باخبر نشود، باز هم با اشتیاق انجامشان میدهند. ساز میزنند، نقاشی میکنند، کتابی را بارها میخوانند، از چیزهایی عکس میگیرند، گیاهی را پرورش میدهند، مینویسند و یا حتی کاری به ظاهر بیفایده انجام میدهند که فقط خودشان از آن لذت میبرند. و حتما تفاوت بزرگیست میانِ اینکه «من این کار را دوست دارم» و اینکه «من دوست دارم آدمی به نظر برسم که این کار را دوست دارد.»
شاید کارهایی که میکنند قرار نیست نتیجه بزرگی داشته باشد.
اما مهم نیست!
آنها تکهای از زندگی را برای خودشان نگه داشتهاند.
و من فکر میکنم آدمی برای زنده بودن، به چنین تکههایی نیاز دارد.
پس دوستِ من
دنیای کوچکی برای خودت بساز.
جایی که اگر روزی کسی نبود، باز هم دلت بخواهد به آن برگردی.
یک کار که اگر هیچکس تحسینت نکرد، بازهم انجامش بدهی
یک علاقه که اگر هیچوقت نتوانستی دربارهاش حرف بزنی، از آن دست نکشی.
بخشی از معنای بزرگِ زندگی، همین چیزهای کوچک و بیتماشاگرند؛ چیزهایی که فقط برای خودمان اتفاق میافتند و به همین دلیل، از هرچیز دیگری واقعیترند.
پس گاهی بد نیست اتفاقاتی را فقط برای خودمان نگه داریم.
556
نه لب گشایدم از گل نه دل کشد به نبید
چه بینشاط بهاری که بی رخِ تو رسید
نشانِ داغِ دلِ ماست لالهای که شکفت
به سوگواریِ زلفِ تو این بنفشه دمید
به یادِ زلفِ نگونسارِ شاهدانِ چمن
ببین در آینهی جویبار گریهی بید
بیا که خاک رهت لالهزار خواهد شد
ز بس که خون دل از چشمِ انتظار چکید
/سایه
556
ناامیدکنندهترین لحظه
جاییست که درمییابیم
«برگزیده رخدادهای زجرآور»
ارمغانِ نجیبترین مخلوقیست،
که سزاوار قسمی از آن نیز نیست.
اگر رنج مارا میبینی،
اگر نوایمان را میشنوی؛
و اگر هستی و هستی را درمییابی؛
سینهام را صاف میکنم
بعد تفی سزاوارت میسازم
در مرکز پیشانیات
و تصویرِ
کودکانِ فقیر
اقازادگانِ سیر
تراولهایِ شمال نشین
هزاریهایِ جنوب شهر
و تاربهتارِ موی عزیزانی که نباید،
اما رفتند را با سه نقطه هایی که بیانتها بر صفحهی روزگار میرقصند؛
دور تا دور وجودت باند پیچی میکنم
و جوری با ریز و درشت سنگهایی که بر خانهی شیطان روانه کردند سنگسارت میکنم؛
تا هشیار شوی.
که شاید من لایق زجرهایت باشم،
اما آنها نه.
