uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

سَـطـرِخامـوش

سَـطـرِخامـوش

Kanalga Telegram’da o‘tish

کلمات، بقایای یک روحِ بی‌قرارند. هلـا:@heladvri ناشناس: @helhastambot

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
997
Obunachilar
-624 soatlar
-207 kun
-18630 kun
Postlar arxiv
من از قهوه‌های سرد و شعرهای ناتمام ساخته شده‌ام؛ درد را نمی‌نویسم، درد مرا می‌نویسد.

دو روز بود؛ دو خط باریک میان «قبل» و «بعد». جایی که زمان، بی‌صدا ایستاد و عقربه‌ها فقط وانمود کردند که هنوز حرکت می‌کنند. از آن عبور کردم، اما انگار بخشی از من همان‌جا جا ماند؛ میان سکوتی که هیچ واژه‌ای توان شکستنِ آن را نداشت، و خاطره‌ای که هرچه دورتر شد، سنگین‌تر روی شانه‌هایم نشست. بعضی روزها تاریخ نیستند؛ زخم‌اند. نه در تقویم پیدا می‌شوند، نه با ورق زدنِ ماه‌ها فراموش. از آن پس، هر طلوع فقط روشن‌تر شدنِ اندوه بود، و هر غروب، تمرینِ دوباره‌ی پذیرفتنِ نبودن. انگار جهان یاد گرفته بود ادامه بدهد، بی‌آنکه از جا ماندنِ دلِ من چیزی بداند. و من… هنوز میان همان دو روزِ بی‌نام، به دنبال نسخه‌ای از خودم می‌گردم که هرگز از آن عبور نکرده باشد.

🎀✨
🎀✨

سال‌هاست بغض‌هایم را در پناهِ سکوت بزرگ کرده‌ام؛ نه از آن‌که واژه‌ای نداشته باشم، از آن‌که هیچ شانه‌ای امانت‌دارِ اندوهم نبود. دردهایم را به شب سپرده‌ام و اشک‌هایم را به چشم‌هایی که همیشه پیش از باریدن، لبخند زده‌اند. آدمی گاهی آن‌قدر تنها می‌شود که حتی با غمِ خودش هم آهسته حرف می‌زند.

چرا هر بار نوبت گریستن، سهمِ ماست؟ چرا هر بار، وقتی گرد و غبارِ روزگار فرو می‌نشیند، این چشم‌های ماست که خیس می‌شود؟ انگار تقدیر، اشک را برای ما نوشته و لبخند را برای دیگران. هر بار که دل به امیدی می‌بندیم، حادثه‌ای از راه می‌رسد تا یادمان بیاورد که شادی چه مهمانِ کم‌ماندگاری است. خسته‌کننده است که همیشه قوی باشی، همیشه تاب بیاوری و همیشه وانمود کنی که چیزی نشده؛ در حالی که درونت آرام‌آرام فرومی‌ریزد. گاهی آدم فقط می‌خواهد یک بار هم دنیا با او مهربان باشد، یک بار هم نوبتِ آرام گرفتن و نفس کشیدن برسد، نه دوباره اشک، نه دوباره دلتنگی، نه دوباره از نو ساختنِ خود از میانِ ویرانه‌ها. شاید اشک، زبانِ دلِ خسته باشد؛ اما مگر یک دل، چقدر توانِ گریستن دارد؟ مگر تا کجا می‌شود زخم‌ها را پنهان کرد و باز هم لبخند زد؟ کاش روزی برسد که سهمِ ما از زندگی، فقط تحمل کردن نباشد؛ روزی که نوبتِ خندیدن، آرامش و رسیدن، بالاخره به ما هم برسد.

آنچه از من می‌بینی، تنها نیمه‌ای‌ست که یاد گرفته دوام بیاورد..
+1
آنچه از من می‌بینی، تنها نیمه‌ای‌ست که یاد گرفته دوام بیاورد..

چرا قرعه‌ی اندوه، همیشه به نامِ ما افتاد؟

بعضی نام‌ها، بوی باروت می‌دهند؛ بوی اشک، بوی سلول‌های تاریک، بوی مادرانی که سال‌هاست با قاب عکسی در آغوش پیر شده‌اند. گاهی آنچه بر سر یک سرزمین می‌آید، فقط از خیابان‌ها نمی‌گذرد؛ از قلب آدم‌ها عبور می‌کند. زخم‌هایی بر تنِ انسان، بر حافظه‌ی شهرها و بر روحِ نسلی می‌نشاند که جرمش، تنها آرزوی زندگی، آزادی و آینده‌ای روشن بود. سال‌ها گذشت و خیابان‌ها شاهد بودند که چگونه امید، زیر سایه‌ی ترس قدم زد. چگونه صداها خاموش شدند، قلم‌ها شکستند و رؤیاها یا در غربت جان گرفتند یا در سکوت دفن شدند. اما هیچ دیواری تا ابد سایه نمی‌اندازد. تاریخ، بارها نشان داده است که قدرت، هرچقدر هم آهنین باشد، از حافظه‌ی مردم نیرومندتر نیست. نام کسانی که رنج آفریدند، در کنار رنجشان به یاد می‌ماند؛ و نام کسانی که ایستادند، در کنار امید. شاید روزی برسد که باد، دیگر بوی اندوه نیاورد؛ روزی که هیچ مادری نگران بازنگشتن فرزندش نباشد، هیچ جوانی از گفتن حقیقت نترسد و ایران، دوباره با صدای زندگی شناخته شود؛ نه با سکوتی که از ترس ساخته شده بود.

موهای رها شده در باد..mp31.26 MB

Repost from چَمانْ
روزگاری قدیم زن در ایران 🕊
+3
روزگاری قدیم زن در ایران 🕊

«هر آدمی اندوهی دارد که حتی نامش را هم به زبان نمی‌آورد.»

884a0ffc.mp33.37 MB

ای سیاره‌ی پُرگُلِ من، چه کسی شب را روی شانه‌های تو گذاشت که این‌همه عطر، این‌همه سرخی، و این‌همه سکوت با هم پیر شده‌اند؟ من از زمین آمده‌ام؛ از جایی که آدم‌ها پیش از آن‌که گل‌ها را بچینند، دلِ یکدیگر را پرپر می‌کنند. ای سیاره‌ی پُرگُلِ من، اگر روزی تمام رزهایت به نام کسی شکوفه دادند، مگذار نام مرا صدا بزنند. من از عشق، تنها بوی گل‌های پژمرده را به یاد آورده‌ام.

 یک سیاره پر از گل رز.mp35.05 MB

ایران… تو را نه زمان، که اندوه پیر کرد. آن‌قدر سوگ بر شانه‌هایت نشست که حتی بهار، راه خانه‌ات را فراموش کرد. و ما هنوز، میان ویرانه‌ی رؤیاها، نامت را با بغض صدا می‌زنیم.

قصه عشق.mp33.97 MB

قـمار باز..
قـمار باز..

جهان، از همان روز پیر شد که آدم، به آرزوهایش شک کرد.

«شب، پناهِ کسانی‌ست که روز، چیزی برای از دست دادن داشته‌اند.»

نوازش روح.mp34.90 MB