سَـطـرِخامـوش
Kanalga Telegram’da o‘tish
کلمات، بقایای یک روحِ بیقرارند. هلـا:@heladvri ناشناس: @helhastambot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
995
Obunachilar
-424 soatlar
-227 kun
-17330 kun
Postlar arxiv
پروین اعتصامی (۱۲۸۵–۱۳۲۰ شمسی)، شاعر برجسته و پیشرو معاصر ایرانی بود. او در تبریز به دنیا آمد و از کودکی با ادبیات و شعر آشنا شد؛ پدرش، میرزا عبدالله خان اعتصامی، از استادان ادبیات و حقوق بود و نقش زیادی در تربیت ادبی او داشت.
پروین در شعرهایش بیشتر به مضامین اخلاق، تربیت، عدالت اجتماعی، تنهایی و دردهای انسانی میپرداخت و از زبانی ساده، روان و شیرین استفاده میکرد. او به ویژه در شعر کودک و بزرگسال، نقد اخلاق و اجتماع، و بیان درد و غم انسانی شهرت دارد.
با وجود عمر کوتاه (۳۵ سال)، پروین تأثیر زیادی بر شعر معاصر فارسی گذاشت و آثارش هنوز مورد توجه خوانندگان و پژوهشگران است.
وی در ۱۳۲۰ شمسی در تهران درگذشت.
در گور خویش زندهام هنوز،
میان دیوارِ نفسکشِ زمان.
نه مرگ میرسد،
نه زندگی تمام میشود—
فقط صدای من است
که در من
دفن میشود.
نمیدانم… حالم خوب نیست.
مثل گربهای که در باران خیابان قدم میزند،
و از پشت شیشه، آرامشِ گربههای خانگی را میبیند.
نه سقفی دارم، نه دستی برای نوازش،
فقط صدای قدمهای خودم روی سنگهای سرد و خیس.
گاهی ایستادهام و به چراغهای خانهها نگاه میکنم،
و دلم میخواهد بدانم آیا کسی هم مثل من،
در دلش حسرتی خاموش دارد؟
شبها، وقتی شهر آرام میشود،
و چراغها یکییکی خاموش میشوند،
من با خودم قدم میزنم،
بیقرار و بینام،
مثل گربهای که از دیدن زندگی دیگران غمگین شده.
گاهی صدای باد را میشنوم،
گاهی صدای یک دل خسته را،
و به خودم میگویم: شاید تنها نباشم…
اما دوباره سکوت میآید و مرا در خودش فرو میبرد.
و با تمام اینها، هنوز در من چیزی زنده است،
مثل جرقهای کوچک که میگوید:
حتی اگر دنیا سهمی از شادی به تو نداده،
تو هنوز میتوانی لحظهای نور را حس کنی،
حتی اگر تنها، حتی اگر بینام،
حتی اگر مثل همان گربهی خیابانی باشی…
رفتهست و نامش از دلم نمیرود
شب سکوت کرده، ماه میگرید
ای ستارهها، بگوییدش هنوز
دلِ من به یادِ او میتپد.
I wanna spend the rest of my sunsets with you…
میخواهم بقیه غروب هایم را با تو بگذرانم🤍
عجیب است که مردم چقدر برای مبارزه با شیطان تلاش میکنند. اگر همین انرژی را صرف عشق ورزیدن به هم نوعان خود کنند، شیطان درتنهایی خود خواهد مرد...
هلن کلر
دیگه به بارون قول نمیدم بیام،
به هیچ صدایی جواب نمیدم...
قولهات هنوز توی گوشم زنگ میزنن،
مثل دروغی که قشنگ گفته شد....
در ازدحام روزگار،
آن لحظه کوتاه که نگاهش را دزدید،
زمان ایستاد...
و عطر گلها، تنها شاهد یک دلتپیدن بیصدا شد.
من شیطانم…
زخمهایت را میبندم، اما طوری که فراموشم نکنی.
با کلماتم آرامت میکنم، تا وقتی بدون من آرام نگیری.
عشقم آتش است — نمیسوزاند، میسازد و میسوزاند دوباره.
و اگر عاشقت شوم…
دیگر هیچ نوری تو را نجات نخواهد داد
شیاطین همیشه گولزنندهاند...
جذاب، با نگاهی که میان نور و تاریکی معلق میماند.
قدرت بازی با کلمات را دارند،
طوری حرف میزنند که زخمت را نه فقط میبندند،
بلکه کاری میکنند دردش را هم دوست داشته باشی.
آنها بلدند آرامت کنند،
اما آرامشی از جنس سم…
آرامشی که آرام آرام در رگهایت میدود
و تو حتی نمیفهمی کی از خودت دست کشیدی.
و اگر روزی عاشقت شوند…
دیگر راه فراری نیست.
عشقِ شیطان، مثل آتشیست که نمیسوزاند،
میسازد، میسوزاند، و دوباره میسازد.
تو را آنقدر در خودش غرق میکند
که دیگر نمیدانی عشق است یا جنون.
و در نهایت، میرود…
اما ردِ نگاهش تا ابد روی روحت میماند.
