سَرمَد
Kanalga Telegram’da o‘tish
هانیه ای که الیناعه اینجا همه چی هست،جز دلیل برای بودنش. "اگر نبودم مرا در چیز هایی پیدا کنید که دوستشان داشتم" http://t.me/HidenChat_Bot?start=6505858871 nepenthe!
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
312
Obunachilar
-224 soatlar
-17 kun
-130 kun
Postlar arxiv
313
امروز خیلی فکر کردم خیلی هی خودم رو جای آدمایی میذاشتم که نمیشناختم اما انگار بهم نزدیک بودن و هر دفعه میمردم و زنده میشدم
به اونایی فکر کردم که قرار بود اون شب فقط خوشحال باشن قرار بود بخندن، کنار هم باشن، عکس بگیرن و بعد برگردن خونه به آدمایی که شاید صبحش اصلاً فکر نمیکردن شب زندگیشون اینقدر عوض بشه
نمیشناختمشون اسم خیلیهاشون رو نمیدونستم هیچوقت باهاشون حرف نزدم توی زندگیشون نبودم
اما نمیدونم چرا اینقدر بهشون فکر کردم
شاید چون آدم وقتی میفهمه یک نفر درست جایی که قرار بوده امن باشه و خوشحال دیگه فرصت برگشتن به خونه رو نداشته یکدفعه فاصلهی بین "من" و "اون" خیلی کم میشه!!
هی خودم رو گذاشتم جای هر کدومشون جای کسی که منتظر بوده مراسم تموم بشه و بره خونه، جای مادری که شاید هنوز باورش نمیشه، جای پدری که شاید هزار بار با خودش مرور کرده کاش آن شب جور دیگری میگذشت جای دوستی که قرار بوده فردا دوباره باهاش حرف بزنه و هر بار، قبل از اینکه حتی بتونم به آخرش فکر کنم، دلم فرو ریخت
شاید غم آدمهایی که نمیشناسیم، نباید اینقدر نزدیک به نظر برسه اما بعضی اتفاقها مرز بین غریبه و آشنا رو از بین میبرن
من امروز برای آدمهایی غصه خوردم که هیچوقت ندیدمشون برای خندههایی که نصفه موند، برای حرفهایی که گفته نشد، برای فرداهایی که قرار بود بیان و نیومدن
و بیشتر از همه برای این فکر که چقدر زندگی میتونه بیخبر وسط عادیترین لحظهها خوشحالترین لحظهها همهچیز رو عوض کنه
انگار یه چیزی توی دل آدم مونده که با هیچ خبری سبکتر نمیشه هرچی میگذره، بیشتر حس میکنم این چند ماه فقط پر بوده از چیزایی که دلم نمیخواست ببینم غمهایی که کاش هیچوقت سهم هیچ خونهای نمیشدن و خبرایی که کاش هیچوقت نمیشنیدم
دردناکترین قسمت نمام این روزها همین باشد، اینکه ما ماندیم، آنها رفتند و ما فقط توانستیم تماشا کنیم
چه شرمآور که به این همه درد عادت کنیم.
1405/6/11 نوشته شدِ.
