uz
Feedback
(:

(:

Kanalga Telegram’da o‘tish

جایی برای خود واقعیم. http://t.me/HidenChat_Bot?start=5946906051

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
219
Obunachilar
-124 soatlar
-37 kun
-2030 kun
Postlar arxiv
(:
219
photo content
+1

(:
219
بعضی روزها انقدر از فکر کردن خسته می‌شم که حتی شروع کردن ساده‌ترین کارها هم برام شبیه بالا رفتن از یک کوه بلند به نظر می‌رسه. از خودم خجالت می‌کشم که چرا چیزهایی که برای بقیه عادیه، برای من باید انقدر سنگین باشه.چرا ذهنم میتونه از یک نگرانی کوچیک، فاجعه‌ای بزرگ بسازه و بعد ساعت‌ها یا روزها دور همان فکر بچرخه؛ تا آخر سر بفهمم هیچکدوم از اون ترس‌ها انقدر که تصور می‌کردم واقعی نبودند.

(:
219
photo content
+1

(:
219
پر از دراما

(:
219
واقعا اگه من و زهرا نبودیم کی میخواست زندگی یاسمین و جالب کنه

(:
219
photo content
+1

(:
219
در طول تاریخ، هزاران بار دیده‌ایم که چگونه زنان مجبور شدند برای ابتدایی‌ترین حق‌هایشان بجنگند؛ برای حق زندگی، حق انتخاب، حق یاد گرفتن، حق شنیده شدن و حتی حقِ فقط «بودن». تاریخ پر است از نام‌هایی که فراموش شدند، رویاهایی که ناتمام ماندند، استعدادهایی که زیر سایه تبعیض دفن شدند و زنانی که مجبور بودند برای چیزی بجنگند که باید از ابتدا حق طبیعی‌شان می‌بود. و دردناک‌تر اینجاست که این داستان فقط متعلق به گذشته نیست. هنوز هم در گوشه‌های مختلف دنیا، زنانی هستند که به خاطر جنسیتشان محدود می‌شوند، نادیده گرفته می‌شوند، قضاوت می‌شوند و بار سنگین نابرابری را به دوش می‌کشند. اما اگر تاریخ چیزی را ثابت کرده باشد، این است که زنان با وجود تمام زخم‌ها، هیچ‌وقت از ایستادن دست نکشیده‌اند. نسل‌ها عوض شدند، اما صدای زنانی که پیش از ما جنگیدند، هنوز در زندگی ما جریان دارد؛ در هر دختری که رؤیا دارد، در هر زنی که از حق خودش دفاع می‌کند و در هر صدایی که حاضر نیست در سکوت گم شود. شاید قرن‌ها ظلم و بی‌عدالتی نتوانست زنان را از پا دربیاورد، چون زنان فقط قربانیان تاریخ نبوده‌اند آن‌ها بارها و بارها، با وجود همه چیز، تاریخ را از نو ساخته‌اند. و شاید روزی برسد که هیچ دختری مجبور نباشد برای حق‌هایی بجنگد که باید از روز اول متعلق به او می‌بود.

(:
219
Today🪷
+5
Today🪷

(:
219
Repost from ·Alaska, Alaska·
فکر نمی‌کنم آدم‌ها واقعا متوجه باشن که چه بخش بزرگی از زندگی رو سوگواری تشکیل می‌ده. نه فقط سوگ مرگ آدم‌ها؛ بلکه غصه خوردن برای کسی که فکر می‌کردی در آینده قراره باشی اما هیچ‌وقت نشدی. دلتنگ شهری بشی که مجبور شدی ترک کنی. دلتنگ دوست‌هایی که نه با دعوا، بلکه توی سکوت از دستشون دادی. دلتنگ اون تابستون فوق‌العاده‌ و فراموش‌نشدنی‌ای بشی که دیگه هیچ‌وقت برنمی‌گرده. و اون حس عجیب که شاید بهترین روزهای زندگیت همون دوازده ‌سالگی بوده؛ وقتی شب‌ها زیر پتو کتاب می‌خوندی و باور داشتی بعضی چیزها برای همیشه باقی می‌مونن.

(:
219
به وقت 3:30 صبح

(:
219
photo content
+3

(:
219
بعضی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که کارهای خیلی خیلی خیلی زیادی توی دنیا هست که دلم میخواد انجام بدم ولی وقت، پول و انرژی کافی برای انجام دادن حتی یک سومشون رو هم ندارم و این خیلی دردناکه به نظرم.

(:
219
اگه دوباره اینترنتا قطع بشه خودمو میکشم دیگه توان برگشتن به روبیکا ندارم

(:
219
🩵
🩵

(:
219
یکی از ترسناک‌ترین چیزهای دنیا برای من تموم شدن نیست، ناپدید شدنه. اینکه یه آدم، یه خونه، یه خیابون، یه وسیله، یه صدا یا حتی یه دوره از زندگی یه روزی جوری از بین بره که انگار هیچ‌وقت وجود نداشته. اینکه یه زمانی هر روز کنارت بوده، باهاش خندیدی، گریه کردی، خاطره ساختی، زندگی کردی... بعد فقط محو بشه. نه اینکه نباشه،جوری که حتی رد پاشم کم‌کم پاک بشه. شاید برای همین اینقدر به عکس‌ها، یادگاری‌ها، نامه‌ها، آهنگ‌ها و خاطره‌ها می‌چسبم. چون می‌ترسم از روزی که چیزی که یه زمانی همه دنیام بوده، تبدیل بشه به یه اسم مبهم توی ذهنم. راستش گاهی حتی از اینم می‌ترسم که یه روز خودم ناپدید بشم. نه فقط به معنی نبودن به معنی اینکه اثری ازم نمونه. اینکه آدم‌ها بعد از یه مدت دیگه هیچ چیزی نداشته باشن که باهاش یاد من بیفتن. نه یه جمله، نه یه عادت، نه یه آهنگ، نه حتی یه خاطره کوچیک. دلم می‌خواد اگر یه روزی نبودم، یه چیزی ازم بین آدم‌ها جا بمونه. نه لزوماً چیزای بزرگی. شاید یه حرف، یه خنده، یه خاطره، یا حتی یه حس خوب کوتاه. چیزی که باعث بشه یکی یه جایی وسط یه روز معمولی، بی‌اختیار یاد من بیفته((:

(:
219
photo content
+1

(:
219
؛
؛

(:
219
حقیقتا کتاب خوبی بود. اوایل اصلا باهاش ارتباط نگرفتم،اما هرچی بیشتر گذشت و در مورد زندگی بقیه بیماران صحبت کرد ازش خوشم اومد. شخصیت اصلی داستان طرز فکرش با من خیلی متفاوت بود برای همین زیاد باهاش همزاد پنداری نکردم اما در پایان دیدگاهم به زندگی واقعا تغییر کرد. یاداوری فرصت‌هایی که هر روز به ما داده میشه و نمیبینیمشون و ساده از کنار زندگی کردن میگذریم. خلاصه اوکی بود.

(:
219
خب چطور بود کتابش حالا

(:
219
راستی این بالاخره تموم شد. میدونمم خیلی طول کشید و اولین کتابیه که انقدر بینش فاصله انداختم اما بالاخره امروز تموم شد((: "۱۲ خرداد ۱۴۰۵"