uz
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

Kanalga Telegram’da o‘tish

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
260
Obunachilar
-224 soatlar
+27 kun
+630 kun
Postlar arxiv
فور کن چنلت پیشی ملوسم🫶🏼،اسپانسر جوین باش تا توی فولدر بیارمت+300جذب بگیره چنلت🩵🧛‍♀.
شات جوینی اسپانسر و تگت بفرس بات حتما @masiwbot
تکست فورنباشه با جوین نباشی تو فولدرنمیای.

#پارت‌: چهل و دو #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k سُها خیلی آرام پرسید: «اگر در یک پروژه، میان سرعت ساخت و استحکام ساختمان مجبور به انتخاب شوین… کدام ره مهم‌تر میدانین؟» چند نفر ساکت شدند حتی یکی از استادها با دقت نگاه کرد تا جواب اراد را شنوا باشه. آراد چند ثانیه نگاهش را از سُها نگرفت بعد آرام جواب داد: «ساختمانی که فقط زود ساخته شود شاید ظاهر خوبی داشته باشد… اما اگر امنیت نداشته باشد هیچ ارزشی ندارد.» مکث کوتاهی کرد.... «به نظر مه استحکام مهم‌تر است چون چیزی که قرار است سال‌ها بماند باید از اول درست ساخته شود درست مثل یک زندگی مشترک اگر دو نفر با هم ازدواج کنند در صورتی که هر دو جانب مخالف اند حقا که زندگی خوبی پیش رو ندارند پس میتوانیم تشبی‌اش کنیم به سرعت ساخت» بعد به چشمان سُها زل زد و ادامه داد: «و اما اگر دو نفر در صورتی که عاشق هم استند با هم ازدواج کنند و زندگی خود را از اولِ راه خوب بسازند پس زندگی شان پایه و اساس خوبی داره و همیشه استحکام است استحکامی به نام عشق.» فضای صنف چند ثانیه آرام ماند و عجیب بود که سُها تعجب کرده که چرا آراد اینقدر عمیق به او زل زده حس کرد جوابش فقط درباره ساختمان نبود… انگار پشت آن جمله معنی عمیق‌تری پنهان شده بود سُها خیلی آرام سر تکان داد «تشکر.» و دوباره نشست. اما آراد… تا چند ثانیه بعد هنوز نگاهش ناخواسته سمت ردیف عقب مانده بود. فضای صنف برای چند ثانیه در سکوت عجیبی فرو رفت حتی بعضی از دانشجوها که تا چند دقیقه قبل آرام باهم حرف میزدند، حالا ساکت مانده بودند. یکی از استادها خیلی آرام لبخند زد. «تشبیه جالبی بود آقای آریایی» آراد فقط کوتاه سر تکان داد اما نگاهش هنوز ناخودآگاه سمت سُها مانده بود سُها سریع نگاهش را پایین انداخت. قلبش آرام نبود… نه بخاطر حرف‌های عاشقانه بلکه بخاطر نوع نگاه آراد حسی داشت که انگار آن جمله‌ها فقط یک جواب عادی نبودند. ریحانه آرام در گوشش گفت: «مه فکر کنم نصف صنف عاشق ای تشریح شد.» سُها خیلی آرام گفت: «ریحانه… آرام‌تر.» اما خودش هم نمی‌توانست انکار کند که حرف‌های آراد عجیب در ذهنش مانده بود چند سوال دیگر هم پرسیده شد و آراد با همان آرامش جواب داد. بعد یکی از استادها گفت: «بسیار خوب، ارائه تمام شد.» دانشجوها کم‌کم شروع به بیرون شدن کردند صدای چوکی‌ها و حرف‌های آرام دوباره فضای صنف را پر کرد ریحانه در حالی که کتاب‌هایش را جمع میکرد گفت: «به خدا اگر مه جای استاد میبودم نمره کامل میتم.» سُها چیزی نگفت فقط آرام کتابش را برداشت و از جا بلند شد همان لحظه آراد از جلوی صنف پایین آمد چند دانشجو دورش جمع شدند و درباره پروژه سوال میکردند. اما میان آن همه چهر نگاهش باز هم سُها را پیدا کرد. سُها میخواست آرام از کنار جمعیت رد شود که صدای یکی از استادها بلند شد: «خانم سُها.» «بلی استاد؟» استاد لبخند زد. «سوال خوبی پرسیدی.» سُها خیلی مودبانه گفت: «تشکر.» استاد ادامه داد: «مشخص است که فقط گوش نمیدادی دقیق فکر هم میکردی.» ریحانه فوری با افتخار گفت: «ههه استاد عادت‌اش است.» سُها از تعریف شدن خوشش نمی‌آمد فقط گفت: «اجازه بدین ما برویم استاد.» «موفق باشین.» وقتی از صنف بیرون شدند راهرو تقریباً شلوغ بود ریحانه هنوز درباره ارائه حرف میزد. «ولی راست بگو… تو هم حس کردی بعضی جواب‌هایش عادی نبود؟» سُها قدم‌هایش را آرام‌تر کرد. «منظورت چیست؟» ریحانه خندید «همان قسمتی که درباره عشق گفت.» سُها فوری نگاهش را گرفت «او فقط مثال زد.» اما خودش هم مطمئن نبود چرا آن مثال هنوز در ذهنش مانده. از آن‌طرف آراد کنار پنجره راهرو ایستاده بود و از دور رفتن سُها را نگاه میکرد. شال روشنش آرام پشت سرش حرکت میکرد و ریحانه کنارش بی‌وقفه حرف میزد. یکی از هم‌صنفی‌های آراد خندید و گفت: «بچیم، کجایی؟» آراد خیلی آرام نگاهش را گرفت. «هیچ‌جا.» اما خودش بهتر از هر کسی میدانست که ذهنش دقیقاً کجاست… پیش دختری که هر روز بیشتر از قبل آرامشِ سال‌هایش را به‌هم میزد. چند روز بعد… نتیجه ارائه‌های سال آخری‌ها اعلان شد و تقریباً همه از مونوگراف آراد تعریف میکردند استادها راضی بودند و کریم خان از خوشحالی چند بار پشت سر هم گفته بود: «خدا ره شکر، بچیم زحمت‌هایش نتیجه داد.» همان شب، مادر آراد هنگام چای خوردن گفت: «حالا که آراد فارغ شد مه میخواهم یک مهمانی خوب بگیریم.» کریم خان خندید «تو از حالی برنامه چینی را شروع کردی؟» «بلی، چرا نکنم؟ یک‌بار بچیم فارغ شده.» بعد با ذوق شروع کرد اسم گرفتن: «کاکا فرهاد‌ اش ره دعوت میکنیم، عمه سمیرایش ره هم… صبور خان و فامیل‌شان هم حتماً بیاین.» وقتی نام صبور خان را شنید آراد ناخودآگاه سرش را بلند کرد. مادرش متوجه نشد و ادامه داد: «خاله مدینه اش هم میایه.»

photo content

فکر کنم رنج بد رقم شیفته من شده‌، نه تنها در رگ رگِ وجودم بلکه تا مغز استخوانم نفوذ کرده و بنده را به تباهی می‌کشاند. #اسرا

این زندگی خیلی وقت است که برایم زندگی نیست بلکه چاهی است که مرا درونش انداخته اند هر چه تقلا میکنم که بیرون آیم بیشتر فرو میروم. #اسرا

خلاقیت را آنقدر گم کرده اند که حتی حالا یک پیام ساده را، یک بحث ساده را، توسط هوش مصنوعی مینویسند…

💜

و چقدر درد آور است که آدم به یک مشت خاک عید را تبریک دهد در حالیکه جای خالی‌اش مثل روز اول سنگینی میکند و آدم را به عمق دلتنگی میرساند هییی که اوج درد و غم است حتی هیچ کلمه ای توان توصیف‌اش را ندارد 🖤 با وجودیکه میدانم هیچ وقت ای غم عادی نمیشه از خدا خواهانم که همیشه کنارتان باشد بانو تا دردِ غم تان را کمتر احاس کنین.

Repost from N/a
اگر به چند سال پیش برگردم، به چشمانم نگاه می‌کنم و می‌گویم: - هیچ‌چیز آنقدر که نگران بودی، نگران کننده نبود! - هیچ‌چیز آنقدر که فکر می‌کردی, سخت نبود! - هیچ‌چیز آنقدر که فکر می‌کردی, زیبا و دوست داشتنی نبود! - هیچ‌چیز آنطور که تو تصور می‌کردی نبود، اما همه‌چیز همان‌طور بودند که باید می‌بودند! درست، به موقع، دقیق، موقت و اجتناب ناپذیر.

Repost from N/a
#پارت‌:چهل و یک #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k از آن‌طرف… آراد بعد از تمام شدن صحبتش، بی‌اختیار نگاهش میان جمعیت چرخید و خیلی زود سُها را دید با شال روشن و کتاب‌هایی که در بغل گرفته بود و کوله‌پشتی ای که به شانه داشت آرام کنار ریحانه ایستاده بود باد خیلی آرام گوشه شالش را تکان میداد آراد فقط چند ثانیه نگاه کرد نه بیشتر. اما همان چند ثانیه کافی بود تا دوباره همان حس عجیب آرام در دلش بیدار شود حسی که هرقدر میخواست نادیده‌اش بگیرد باز هم برمیگشت. لحظه ها مثل همیشه به سرعت نور میگذشتند تا اینکه روز ارائه‌ای آراد فرا رسید. روز ارائه مونوگراف آراد فضای دانشگاه متفاوت‌تر از روزهای عادی بود راهروها شلوغ‌تر شده بودند و تقریباً همه درباره ارائه‌های سال آخری‌ها صحبت میکردند سُها و ریحانه آرام از پله‌ها بالا میرفتند. ریحانه با هیجان گفت: «شنیدم ارائه‌های امسال بسیار سخت گرفته میشه.» سُها کتابش را کمی محکم‌تر گرفت. «طبیعی است… سال آخر است.» ریحانه ناگهان گفت: «راستی، نمیای ارائه آقای آراد ره ببینیم؟» سُها لحظه‌ای مکث کرد چون اول قصد نداشت برود. اما بعد خیلی آرام گفت: «استادها گفتن همه اشتراک کنن… پس میریم.» ریحانه لبخند زد «مه بیشتر بخاطر خود ارائه میرم میگن بسیار خوب تشریح میکنه.» سُها چیزی نگفت چند دقیقه بعد هر دو وارد سالن بزرگی شدند که برای ارائه آماده شده بود تقریباً همه چوکی‌ها پر بود دانشجویان سال آخر، استادها، و حتی بعضی صنف‌های پایین‌تر هم آمده بودند. سُها و ریحانه در ردیف‌های عقب نشستند جلوی صنف، پروجکتور روشن بود و چند استاد آرام باهم صحبت میکردند. و بعد… آراد وارد شد. با همان آرامش همیشگی. پیراهن سفید ساده‌ای پوشیده بود با پتلون مشکی مرتب چند ورق در دست داشت و چهره‌اش برخلاف بیشتر دانشجوها، مضطرب به نظر نمی‌رسید. اما فقط خودش میدانست قلبش چقدر درگیر است وقتی نگاهش روی جمعیت چرخید برای یک لحظه سُها را دید. در ردیف عقب، آرام کنار ریحانه نشسته بود نمی‌دانست چرا، اما دیدن او میان آن همه آدم عجیب آرامش داد خیلی کوتاه نگاهش مکث کرد. بعد سریع خودش را جمع کرد و سمت استادها رفت. ریحانه آهسته در گوش سُها گفت: «واقعاً اعتماد به نفس داره.» سُها جواب داد: «چون آماده است.» چند دقیقه بعد، ارائه شروع شد یکی از استادها پشت میز ایستاد و گفت: «خب، ارائه بعدی مربوط میشه به آراد آریایی از صنف چهارم انجینیری.» فضای صنف آرام شد آراد از جایش بلند شد و به سمت جلو رفت قدم‌هایش آرام و مطمئن بود فلش را به لپ‌تاپ وصل کرد و بعد روبه‌روی صنف ایستاد نگاهش خیلی کوتاه روی جمعیت چرخید… بعد خیلی آرام گفت: «سلام به استادان محترم و دوستان عزیز من آراد آرایایی استم، دانشجوی سال آخر رشته انجینیری عمران»(انجینیری عمران یعنی رشته‌ای که دربارهٔ طراحی، ساخت و نگهداری ساختمان‌ها و پروژه‌های عمرانی مثل خانه و آپارتمان، پل، سرک و شاهراه های بزرگ کار می‌کند) اسلاید اول روی پرده ظاهر شد «موضوع مونوگراف مه طراحی و بررسی سیستم مقاوم ساختمانی برای مناطق زلزله‌خیز است.» چند نفر فوری با دقت‌تر نشستند آراد ادامه داد: «در ای تحقیق کوشش شده روش‌هایی بررسی شود که بتواند خسارت ساختمان‌ها را هنگام زلزله کمتر کند مخصوصاً در ساختمان‌های متوسط شهری.» صدایش آرام بود اما مطمئن نه عجله داشت نه استرسش را نشان میداد. روی پرده تصویر چند نقشه ساختمانی و نمودار ظاهر شد. «یکی از مهم‌ترین اشتباهات در بعضی ساختمان‌ها استفاده غیرصحیح از ستون‌ها و تقسیم نادرست فشار است.» یکی از استادها پرسید: «اگر بودجه محدود باشد باز هم میشه ساختمان مقاوم ساخت؟» آراد بدون مکث گفت: «بلی استاد مقاوم‌سازی همیشه به معنای مصرف زیاد نیست گاهی طراحی درست از مصرف اضافی مهم‌تر است.» استاد با رضایت سر تکان داد آراد اسلاید بعدی را نشان داد. «ای بخش مربوط میشه به استفاده از دیوارهای برشی و نقش‌شان در کاهش آسیب هنگام زلزله.» یکی از دانشجوها پرسید: «کدام بخش ساختمان بیشتر آسیب می‌بیند؟» آراد توضیح داد: «بیشتر وقت‌ها مشکل از اسکلت ضعیف و اتصال‌های نادرست شروع میشه وقتی فشار درست تقسیم نشود کل ساختمان آسیب می‌بیند.» ریحانه آرام زیر لب گفت: «والله خوب تشریح میکنه.» اما سُها ساکت بود نگاهش روی آراد مانده بود این اولین‌بار بود که او را این‌قدر جدی و مسلط میدی تقریباً چهل دقیقه بعد ارائه تمام شد آراد آخرین اسلاید را بست و گفت: «تشکر از توجه‌تان.» چند نفر دست زدند یکی از استادها لبخند زد «بسیار خوب بود آقای آریایی» بعد رو به دانشجوها گفت: «اگر سوال دارین آقای آریایی در خدمت تان است.» چند نفر سوال پرسیدند و آراد آرام جواب داد سُها اول چیزی نگفت اما بعد از چند لحظه آرام از جایش بلند شد ریحانه با تعجب نگاهش کرد آراد هم وقتی او را ایستاده دید، ناخودآگاه چند ثانیه مکث کرد.

#پارت‌: چهلم #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k سُها فوری گفت: «اگر اجازه باشه مه  بخش آخر گزارش ره هم مرتب می کنم.» پدرش خندید. «به تو اگر اجازه دهم تا نصف شب هم کار میکنی.» سُها خیلی آرام لبخند کوتاهی زد. «وقتی کار نیمه بمانه، ذهنم آرام نمی‌گیره.» آراد بی‌اختیار نگاهش کرد. حتی نوع فکر کردنش هم فرق داشت بیشتر آدم‌ها فقط میخواستند کار تمام شود… اما سُها میخواست درست تمام شود صبور خان از اتاق بیرون رفت و دوباره سکوت میان‌شان برگشت. این‌بار اما سکوت سنگین نبود صدای آرام تایپ لپ‌تاپ و ورق خوردن کاغذها فضای اتاق را پر کرده بود. چند دقیقه بعد، سُها بدون اینکه نگاهش را بلند کند گفت: «ای جدول ره اگر دوباره بررسی کنین بهتر است.» آراد سریع نگاهش را به صفحه برد «کدام بخش؟» سُها پوشه را کمی جلو کشید، اما خودش فاصله‌اش را حفظ کرد. «ای قسمت… عدد آخر با گزارش اصلی برابر نیست.» آراد چند ثانیه نگاه کرد، بعد خیلی آرام گفت: «درست میگین.» و دوباره همان حس عجیب در دلش نشست سُها هیچ تلاشی برای جلب توجه نمی‌کرد اما حضورش آرام‌آرام تمام فکرهای آراد را پر میکرد. از آن طرف سُها اصلاً متوجه آشوب ذهن او نبود برای او، آراد فقط شریک کاری پدرش بود مردی آرام و جدی که این چند وقت بیشتر از قبل شناخته بودش. تقریباً یک ساعت بعد آخرین بخش گزارش هم کامل شد سُها ورق را به دقت مرتب کرد و داخل پوشه گذاشت بعد گفت: «فکر کنم دیگر کامل است.» آراد هم آخرین فایل را ذخیره کرد و لپ‌تاپش را بست. «بلی، دیگر مشکلی ندارد.» هر دو از جا بلند شدند و سمت اتاق صبور رادمنش رفتند. وقتی داخل شدند، صبور خان مصروف خواندن چند سند دیگر بود. عینکش را کمی بالا برد و گفت: «تمام شد؟» سُها پوشه را جلو گذاشت «بلی پدر، همه بخش‌ها دوباره بررسی شد.» صبور خان پوشه را گرفت و چند دقیقه مصروف دیدن گزارش شد سکوت آرامی اتاق را پر کرده بود  بعد از دیدن آخرین صفحه‌های پروژه نفس راحتی کشید و پوشه را بست. «واقعاً خوب کار کردین… مخصوصاً در ای وقت کم.» سُها گفت: «الحمدالله که خلاص شد» آراد فقط خیلی کوتاه سر تکان داد اما در نگاهش خستگی چند شب بیداری معلوم بود صبور خان لبخند زد و گفت: «حالا که پروژه خلاص شد چند روز آرام میشین.» آراد چند لحظه سکوت کرد، بعد آرام گفت: «آقای رادمنش… مه چند روزی نمی‌تانم بیایم شرکت.» صبور خان نگاهش کرد «چرا بچیم؟» «باید برای مونوگراف آمادگی بگیرم سه روز بعد روز ارائه‌ام است.» پدر سُها فوری گفت: «ها راست میگی… کریم خان هم گفته بود.» آراد آرام ادامه داد: «چند بخش آخر مانده، باید کامل آماده شوم.» صبور خان با رضایت سر تکان داد «درست است، درس اولویت دارد برو آمادگی بگیر.» سُها آن‌طرف میز آرام مشغول مرتب کردن برگه‌ها بود اما ناخودآگاه برای یک لحظه نگاهش سمت آراد رفت. نمی‌دانست چرا… اما برای اولین‌بار حس کرد نبودن او شاید سکوت شرکت را بیشتر کند فقط همان یک لحظه بعد دوباره نگاهش را پایین انداخت چند دقیقه بعد هر دو از اتاق بیرون شدند سُها پوشه‌ها را در بغل گرفته بود و آراد کنارش قدم برمی‌داشت نه زیاد نزدیک نه دور وقتی به در خروجی رسیدند سُها خیلی رسمی گفت: «امیدوارم ارائه‌تان خوب پیش بره.» آراد نگاه کوتاهی به او انداخت «تشکر.» چند ثانیه مکث کرد، بعد خیلی آرام گفت: «شما هم… موفق باشین.» سُها فقط سر تکان داد و هر کدام به سمت راه خود رفتند. دو روز بعد… هوای صبح کمی خنک بود حیاط دانشگاه آرام‌آرام شلوغ میشد سُها با کتاب‌هایش از کنار ساختمان دانشکده عبور میکرد. با ریحانه که تنها دوستش بود  گاهی کنار او هم آرام نمی گرفت فقط در کنار خدا آرام میگرفت اما خیلی رسحانه را دوست داشت، هر دو کنار هم راه می‌رفتن و ریحانه مثل همیشه بی‌وقفه حرف میزد. «به خدا اگر استاد امروز باز کویز(یعنی امتحان کوتاه)بگیره مه مستقیم میرم خانه.» سُها خیلی کوتاه خندید. «تو هر هفته ای گپ ره میگی پس چی وقت آماده میباشی در درس ها.» ریحانه اخم ساختگی کرد «چون هر هفته حقیقت داره خب مصروف میباشم نمیشه دگه» در همان لحظه سُها ناخودآگاه نگاهش سمت محوطه روبه‌رو رفت. آراد آن‌طرف حویلی دانشگاه ایستاده بود چند کتاب در دستش بود و با یکی از استادها صحبت میکرد یخن‌قاق طوسی پوشیده بود و مثل همیشه آرام و جدی به نظر میرسید ریحانه مسیر نگاه سُها را گرفت و آهسته گفت: «او مگر شریک کاری پدرت نیست ؟» سُها فوری نگاهش را گرفت «چرا.» ریحانه با شیطنت لبخند زد «خیلی مغرور معلوم میشه.» سُها بی‌تفاوت گفت: «آدم آرامی است.» اما خودش نمی‌دانست چرا دقیقاً از میان صدها نفر داخل دانشگاه نگاهش او را پیدا کرده بود.

photo content

مشكلات وناراحتى ها از ما انسان هاى بهترى ساخت! اما بهترين سال هاى عمر مان را از ما گرفت..

تسلیت باشه خداوند بلند ترین درجات در بهشت را نصیب شان بگرداند میدانم در قلب تان غم بزرگیست از خداوند برتان صبر جمیل خواهانم

من او را دوست داشتم، اما نه به شکلی که آرامش بیاورد؛ بلکه به شکلی که انسان را از درون دو نیم کند. یک نیمه‌ام او را می‌پرستید، نیمه‌ی دیگرم از این پرستش متنفر بود. و میان این دو نیمه، من بودم؛ کسی که نه توانِ رفتن داشت، نه جرأتِ ماندن. #بـانـو_امـیـری

🤌
🤌

به زعم شما من کافر، همین‌که خدایم از اعمال درونم خبر دارد کفایت می‌کند مرا.! #برین_بیک

صورتِ زرد، چشم‌هایی که در حلقه‌ی سیاه اسیر است، لب‌های خشک و بی‌آب، بدنی لرزان و خسته و با این همه، هنوز هم قشنگ بود؛ بسیار ق
صورتِ زرد، چشم‌هایی که در حلقه‌ی سیاه اسیر است، لب‌های خشک و بی‌آب، بدنی لرزان و خسته و با این همه، هنوز هم قشنگ بود؛ بسیار قشنگ، درست چون فرشته‌های سنگِ گورستان… ~ناآشنا☕️