زادهِ خیال…
Kanalga Telegram’da o‘tish
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
258
Obunachilar
-124 soatlar
-237 kun
+930 kun
Postlar arxiv
258
Repost from آشفته نویس ✍
حجاب يعنى یک زن بداند که چه بپوشد،
کجا بپوشد، و برای که بپوشد،
ولی امروزه کسانیکه این را نمیدانند
به کسانیکه این را میدانند،
عقبمانده میگویند.🌱
258
+1
نیاز دارم مثل سوفی آموندسِن در کتاب (دنیای سوفی)برایم یک نامهای بیاید که در آن نوشته شده باشد تو کیستی؟
258
حس میکرد چیزی به نام امید در درونش زنده نیست؛ گویی کمکم تمام احساساتش را از دست میداد و به کسی بدل میشد که هیچچیز برایش مهم نبود، جز گذر زمان. تنها دلخوشیاش این بود که روزی این رنج پایان یابد و جسم و روحش به آرامشی خاموش برسد.
✍🏻 #half_breed_Princess
258
بعد تو همه چیز تغییر کرد مهم نیست کجا هستم یا چگونه زندگی میکنم
عصر ها دلگیر تر شده شب ها دلتنگ تر انگار زندگی هم قبول کرده که بدون تو سخت میگذرد.!
258
سختترین کار دنیا ای است که منطقی رفتار کنی، وقتی احساسات آدم مثل موجی خروشان به قلب آدم هجوم میآورند و ذهن، میان عقل و دل، در کشاکشی بیپایان گرفتار میشود.
✍🏻 #half_breed_Princess
258
Repost from هدیه مهرا𓂃🌸
ای محالترین خواستهی من!
تو را با گلِ قاصدک آرزو کردم، پس چرا برآورده نشدی؟🥲
#هدیه_مهرا
258
Repost from زادهِ خیال…
رکعتِ چَندم... کجا بودَم... نمیدانَم! ولی
بُرد نامَت را کسی، یادَت نَمازم را شکست!(:
258
#پارت: بیستویکم
#رمان: ردی از خدا در دلِ عشق
#نویسنده: A-k
قدمهایش آرام بود....
اما ذهنش همچنان درگیر مسیر خانه را گرفت وقتی به خانه رسید گرمای فضا، بوی غذا،
صدای آرام مادرش…
همهچیز آشنا بود صدای مادرش از آشپزخانه آمد
«رسیدی بچیم؟»
کوتاه جواب داد.
«بله مادر.»
سلاو داد و کفشهایش را درآورد و وارد شد پدرش مثل همیشه نشسته بود نگاهی کوتاه به آراد انداخت.
«خسته نباشی.»
آراد سر تکان داد.
«زنده باشین.»
رفتم کنار پدرم نشستم و یادم آمد که میخواستم از آقای صبور رادمنش بپرسم از شان ببینم که چقدر با هم صمیمی بودند.
-پدر میخواستم پرسان کنم که رفاقت بین شما و آقا صبور چقدر است.
+رفاقت ما خیلی طولانی بود بچیم شاید به اندازه عمر تو ما رفاقت کردیم.
-روز قبل یادم رفت برتان بگویم که آقای رادمنش جویای حال تان شدند.
+زنده باشه هر وقت که وقت داشته باشه احوالم را میگیره خیلی اصرار داشت که هنوز هم در شرکت همکار باشیم چه کنیم که دیگر برم حوصله نمانده وگرنه شراکت خوبی داشتیم
با پدر گرم صحبت بودیم که نفهمیدم زمان چیرقم گذشت بعد از چند دقیقه
مادر گفت:غذای شب آماده است دست هایتان را بشورین که سفره را پهن کنم.
پدر بلند شد و از پشتاش من هم رفتم دست هایم را شستم غذای شب قورمه سبزی همراه برنج بود غذایی که مه عاشقش استم.
«اممم مادر ولی عجب بوی خوشی راه انداختین»
مادر:نوش جان بچیم بخور که صبح تا شب مصروف درس هایت استی.
«راستی یادم رفت بگم همین روز ها منوگراف خود را ارائه میدهم و بلاخره درس هایم تمام میشود و میماند مسئولیت شرکت»
مادر:چقدر خوب بچیم باری از شانه هایت کم میشه.
پدر:در او صورت میتوانی با حوصله بیشتر به کار های شرکت برسی.
مادرم صورت خود را چرخاند طرف پدرم و گفت:کریم خان میخواهم درس آراد بچیم خلاص که شد یک مهمانی بگیرم در خانه خیلی وقت است خاله مدینهاش هم نیامده خانه ما به کاکا فرهاد اش و عمه سمیرایش هم میگیم بیاین دور هم باشیم.
«نیاز نیست مادر ایقدر بزرگاش کنین میدانین از شلوغی خوشم نمیایه و مهمانی هایی که مردها و زن ها یکجا باشن را خوش ندارم پس از خیر ای مهمانی بگذرین.»
مادر:اصلا فکرش هم نکن از خیر ای مهمانی نمیگذرم تو تا چی وقت از دخترهای کاکا و خالهات روی میگیری بس است دگه.
طرف پدرم نگاه کردم تا بگویند نیاز نیست که مادر دوباره رو به پدر کرد و گفت:کریم خان چی نظر دارین که صبور خان را هم دعوت کنیم.
وقتی مادر ای گپ را گفتند.
باز گفتم: ببین مادر من میگم از شلوغی خوشم نمیایه تو مهمان هایت را زیاد کرده برو طرف پدرم دیدم که گفت:بیخی درست است یک مادرت راست میگه خیلی وقت است دورهم جمع نشدیم و من هم صبورخان را ندیدم
«پدر حرف هر دو نفر شما حق پس به مناسبت فارغ التحصیلی من نگیرید چون من نمیایم.
پدرم با عصبانیت طرفم نگاه کرد و گفت:میگیریم و تو هم میایی یک کلام و بس حال هم غذایتان را بخورین که سرد شد.
همه مصروف غذا خوردن بودیم به طرف مادر نگاه کردم که همانطور که غذا میخورد لبخند بر لب داشت انگار خیلی خوشحال است.
مصروف غذا خوردن شدم اما فکرم را درگیر کرد این مهمانی که قرار است بگیرند
بیخیال تمام چیزها شدم و افکارم را دور کردم و غذایم را خوردم بعد از اینکه غذا هم خورده شد مادر مصروف جمع کردن ظرف ها شد و پدر هم مصروف خبر دیدن من هم چون خسته بودم شب بخیری کردم و رفتم طرف اتاقم خوشبختانه خانه ما یک منزل است اما خیلی بزرگ است یک سالون خیلی بزرگ داره و پنج اتاق.
همین خوب بود که مجبور نبودم با این همه خسته گی هر روز از پله ها پایین و بالا بروم.
اتاقم یکی از بزرگترین اتاق ها و دنج ترین اتاق بودو، وارد اتاق شدم و یک نفس آسوده کشیدم خیلی خسته شده بودم به همین خاطر لباس هایم را تبدیل کرده و دراز کشیدم بالای تخت آنقدر خسته بودم که نفهمیدم چه زمان به عالم خواب رفتم.
258
قدرت وقتی فاسد میشود که دیگر پاسخگو نباشد؛ و مردم وقتی میمیرند که دیگر حقِ پرسیدن نداشته باشند.
هانا آرنت، خاستگاههای توتالیتاریسم
258
رنج نباید تو را غمگین کند!
این همان جایی است که اکثر مردم
دچار اشتباه می شوند؛رنج قرار است تو را هوشیارتر کند، به این که زندگیت نیاز به تغییر دارد.
کارل گوستاو یونگ
258
جوانی صرف تلاش و دویدن شد، اما آرزوها وقتی رسیدیم، آن چیزی نبودند که انتظار داشتیم؛ ما تغییر کرده بودیم، آرزوها نیز همینطور.
بادبادک باز خالد حسینی
258
و پروردگار من است، کسی که
در سکوتِ شبهای تار چراغِ امید را در دلم روشن میکند....
و حتی وقتی همه راهها بستهاند
دست مرا به سوی نوری میبرد که خودم نمیبینم اما او میبیند.
#half_breed_Princess
258
به نظرم اگر گذشته را حذف کنی ریشهی امروزت هم آرامآرام گم میشود حذف گذشته یعنی پاک کردن درسهایی که تو را به اینجا رساندهاند نه فقط خاطرهها و شاید هم حق با شما باشد شاید خاطره یا اتفاقی دارد آزار تان میدهد که میخواهید گذشته را حذف کنید. اما میدانید امکان ندارد پس هر چی در گذشته آزار تان میدهد را به فراموشی بسپارید شاید کمتر آزار تان دهد.
258
میخوام به اولین بار در کانالم یک چالش برگزار کنم چالش( انتخاب تو )
اگر فقط ۲۴ ساعت فرصت داشتی یکی از اینها را حذف کنی:
خاطره، احساس، یک نفر، گذشته… کدام را انتخاب میکردی؟ چرا؟
این پیام را در کانال تان فور بزنید و جواب دهید مشتاقم تا جواب های تان را بخوانم.
