uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling 👈

زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

Kanalga Telegram’da o‘tish

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
255
Obunachilar
-324 soatlar
-137 kun
+730 kun
Postlar arxiv
رژ اگر دارد لبت دوری کن از پیراهنم مادرم با دست میشوید لباسم را هنوز

فاز مثبت میدهد معشوقه‌ای که مذهبی‌ست هم خدا داری و هم خرما، عجب حالی شود

گرچه یک روز مرا سخت بغل میگیری کاش آنروز کفن عطر تو را پس نزند

همه روزی میمیرند اما همه آنها زندگی نکرده اند!

حافظ کجای کاری فالت غلط در آمد گفتی غمت سر آید این عمر بود سر آمد

میگن: ساکت شدی عوض شدی حرفی برای گفتن نداری دوست دارم بهشون بگم نه این که حرفی نباشد، هست … خیلی هم هست اما دلشکسته ها می دانند غم به استخوان که برسد می شود سکوت

بوسیدمش وقت آذان، یا رب ببخشایم ولی آمد ز مسجد حکمِ این: 'حی علی خیر العمل'

دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت #حافظ

Repost from N/a
فور کن برایت یک تیکه‌ی زیبا از کتاب‌ها خواهم نوشت📘 #حرم_واژه

sticker.webp0.31 KB

sticker.webp0.13 KB

و بُرید از هر آنچه که امید داشت…!

نشاط این بهارم بی گل رویت چی کار آید تو گر آیی، طرب آید بهشت آید بهار آید. #بیدل

زنان را دست کم نگیرید، کافی‌ست مکری نماید تا برادر را قاتل بردار گرداند… #لون_احمر

ﺍﻟﻠَّﻬُﻢَّﺻَﻞِّﻋَﻠَﻰﻣُﺤَﻤﺪٍﻭَﻋَﻠَﻰﺁﻝِوَأصّحٰابِﻣُﺤَﻤَّد.!

فقط میتوانم بگم که درست اس تجربه های زیادی کسب کردم و به یکی از بزرگترین آرزویم هم رسیدم اما نمی خواستم ایقدر شکسته شوم و ذوق هایم کور شوه و دیگه هیچ چیز خوشحالم نکنه و می توانم اعتراف کنم که دیگر برایم هیچ چیز و هیچ کس مهم نیست حتی برایم فرقی نمیکنه که در فرداها چی اتفاقی می‌اُفته خلاصه آدمی شدم کاملاً خنثی که سه سال پیش اصلا نبودم سه سال قبل آدمی بودم شاد که حتی برم بی‌بی جانم میگفت:دهنت از خنده جمع نمیشه اما هالی میدانند که شکسته تر از قبل شدم

این روز ها چشمانم بر هرچیزی قفل می‌شود. بر گل‌های قالین، بر خطی که شبیه درز روی دیوار افتاده، بر استکانی پر از چای، بر ثانیه‌گرد ساعتِ اتاق، بر لکه‌ای شیشه، بر انگشتر انگشتم، بر رگ‌های داخل چشمانم، بر تار های سفیدی که در میان موهای خرمایی‌ام پیدا شده است... چشمانم قفل می‌شود، ذهنم متوقف می‌شود و قلبم درد می‌کند.
#شهناز_بخشی

#پارت‌: یازدهم #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k سُها وقتی به خانه رسید مستقیم رفت سمت اتاقش. اتاقش مثل همیشه مرتب ساکت و منظم اما خودش… کمی درگیرتر از همیشه بود روی میز اتاقش چند پرونده باز بود اما ذهنش جای دیگری بود. جلسه امروز… حرف‌ها… و حضور آراد… نفس آرامی کشید و پوشه‌ها را بست. «باید تمرکز کنم…» از جا بلند شد به سمت آینه رفت چند لحظه به خودش نگاه کرد چهره آرام اما نگاه کمی عمیق‌تر از قبل. آرام گفت: «فردا دانشگاه باید برم…» کتاب‌هایش را مرتب کرد وسایلش را آماده کرد و برای لحظه‌ای کوتاه روی تخت نشست اما این‌بار برخلاف همیشه… فکرش کاملاً خالی نبود چند ثانیه بعد چراغ را خاموش کرد و برای استراحت آماده شد صبح شد نور نرم از پنجره وارد اتاق شده بود سُها آرام چشم باز کرد چند لحظه به سقف نگاه کرد. بعد آرام بلند شد. «دانشگاه…» لباسش را پوشید چادرش را مرتب کرد و آماده شد چند دقیقه بعد از خانه بیرون رفت. دانشگاه‌.... همان روز فضای دانشگاه شلوغ بود اما برای سُها… مثل همیشه قابل کنترل او آرام وارد شد از میان دانشجوها عبور کرد و به سمت محوطه رفت کنار یک درخت بزرگ نشست کتابش را باز کرد اما نگاهش روی صفحه ثابت نماند. فکرش درگیر یک سؤال بود… «آیا نیت انسان… می‌تواند مسیرش را پاک کند، حتی اگر راه اشتباه باشد؟» چند بار این جمله را در ذهنش تکرار کرد نگاهش به زمین افتاد سکوت چند لحظه بعد قدم‌هایی نزدیک شد سُها سرش را بالا نکرد فکر کرد یکی از دانشجوهاست اما کسی کنار او نشست نه مزاحمت، نه حرف، فقط حضور. سکوت میانشان شکل گرفت، طبیعی، بدون فشار چند دقیقه گذشت. سُها بالاخره سرش را بالا کرد و او شخصی را دید که فکر نمیکرد هرگز او باشد در درون تعجب کرد اما بَروز نداد فقط گفت: «شما هم اینجا درس می‌خوانین؟» آراد بدون اینکه نگاهش را بچرخاند گفت: «بلی سال آخر انجنیری.» سُها کمی سر تکان داد «پس نزدیک فارغ شدن تان است» آراد: «تقریباً.» دوباره سکوت نه عجیب بود، نه سنگین، فقط آرام چند دقیقه بعد سُها نگاهش را به جلو دوخت آرام گفت: «یک سؤال دارم…» آراد نگاهش را کمی به سمت او آورد «بپرسین» سُها مکث کرد و گفت: «اگر نیت آدم درست باشه اما راهش اشتباه باز هم نتیجه درست پیش میره؟» آراد نگاهش را به روبه‌رو دوخت چند ثانیه فکر کرد بعد آرام گفت: «جواب این سؤال رو… از زبان آرادی می‌گم که در مسجد دیدی…» سُها نگاهش را به او داد. آراد ادامه داد: «نی این آرادی که در شرکت دیدی.» سکوت بعد آرام گفت: «انجا گفتم بعضی سؤال‌ها… با فکر تنها جواب نمی‌گیرن.» مکث کوتاه. «اینجا هم همی است.» سُها چیزی نگفت اما نگاهش کمی تغییر کرد نه تعجب، نه مخالفت، فقط فکر. و برای اولین‌بار این گفت‌وگو از یک سؤال ساده فراتر رفت… سُها چند لحظه به روبه‌رو نگاه کرد حرف آراد در ذهنش مانده بود… نه به عنوان جواب، بلکه به عنوان یک زاویه‌ی دیگر. آرام گفت: «یعنی بعضی سؤال‌ها جواب مشخص ندارن؟» آراد سرش را کمی به سمت زمین خم کرد. «نی…» مکث کوتاهی کرد... «جواب دارن… ولی همیشه ساده نیستن.» سُها کتابش را بست دیگر تمرکز نداشت آرام گفت: «در مسجد هم همی را گفتین…» آراد نگاهش را به جلو دوخت «بلی» سُها کمی مکث کرد. «ولی آنجا… لحنش فرق داشت.» آراد خیلی ساده جواب داد: «محیط هم فرق داشت.» سکوت دوباره برگشت هیچ‌کدام قصد ادامه دادن سریع بحث را نداشتند. انگار هر جمله باید جای خودش را پیدا می‌کرد چند لحظه بعد سُها نگاهش را به زمین انداخت. «مه همیشه فکر می‌کردم اگر نیت درست باشه مسیر هم درست میشه.» آراد بدون اینکه نگاهش کند گفت: «خیلی‌ها ایرقم فکر می‌کنن.» سُها ادامه داد: «پس اشتباه است؟» آراد مکث کرد بعد آرام گفت: «نی کامل اشتباه نیست.» نگاه کوتاهی به سمت او انداخت. «فقط کامل هم نیست.» سکوت این جمله برای سُها ساده نبود سُها آرام نفس کشید. «پس چی کم است؟» آراد فوری جواب نداد چند ثانیه نگاهش را به دوردست دوخت. بعد گفت: «شناخت.» سُها کمی سرش را بالا آورد. «شناخت چی؟» آراد خیلی آرام گفت: «شناخت راه… قبل از رفتن.» سکوت سُها دیگر چیزی نگفت اما این‌بار بحث در ذهنش ادامه پیدا کرد چند لحظه بعد آراد آرام از جا بلند شد. «باید برم.» سُها سرش را کمی تکان داد. «باشه.» آراد چند قدم برداشت بعد مکث کوتاهی کرد بدون برگشتن کامل گفت: «همه سؤال‌ها قرار نیست همان لحظه جواب داشته باشن.» و رفت سُها تنها ماند کتابش روی زانوهایش بود اما باز نبود نگاهش به نقطه‌ای نامعلوم دوخته شد.

photo content

در پیِ دستِ کسی جز تو نگردم هرگز تو خدایی و دگر هیچ کسی یارم نیست