زادهِ خیال…
Kanalga Telegram’da o‘tish
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
259
Obunachilar
-224 soatlar
+17 kun
+930 kun
Postlar arxiv
260
#پارت: پنجاه و پنج
#رمان: ردی از خدا در دلِ عشق
#نویسنده: A-k
در همان لحظه در زمین پروژه...
آراد روی بخشی از نقشهها خم شده بود و با انجینیر صحبت میکرد آفتاب کمکم بالاتر میآمد و گرمای هوا بیشتر میشد یکی از انجینیر ها گفت:
«انجینیر صاحب اگر ای قسمت ره کمی تغییر بتم مصرف کمتر میشه.»
آراد نگاهی به نقشه انداخت چند ثانیه فکر کرد بعد سرش را تکان داد.
«نه.»
«چرا؟»
«چون کیفیت پایین میایه.»
انجینیر سکوت کرد آراد ادامه داد:
«صرفهجویی خوب است... اما نه به قیمت خراب شدن کار.»
مرد لبخند زد
«درست است.»
در همان لحظه صدای موتر در محوطه پیچید آراد ناخودآگاه سر بلند کرد موتر صبور خان بود.
چند ثانیه بعد...
سُها و پدرش از موتر پیاده شدند سُها شال مشکیاش را مرتب کرد و پوشهای در دست گرفت.
آراد نگاهش را سریع به نقشه برگرداند اما دیر شده بود مدتها بود که دیگر حضور سُها را قبل از دیدنش حس میکرد صبور خان جلو آمد
«کارها چطور پیش میره؟»
«الحمدلله خوب است.»
بعد چند نفر مشغول صحبت شدند سُها هم آرام کنارشان ایستاد و به توضیحات گوش داد
نیم ساعت بعد...
بحث روی فضای سبز پروژه شروع شد یکی از انجینیر ها گفت:
«اگر تعداد درختها کمتر شوه چند متر جای پارکینگ اضافه میشه.»
قبل از اینکه کسی چیزی بگوید سُها آرام گفت:
«اما ارزشش ره داره؟»
همه نگاهش کردند سُها ادامه داد:
«آدمها هر روز موتر نمیخرن که پارک کنند... اما هر روز به آرامش نیاز دارن.»
چند نفر سکوت کردند یکی از مهندسان لبخند زد.
«باز هم طرفدار درختها.»
صبور خان خندید
«دختر مه اگر اختیار کامل داشته باشه نصف پروژه ره باغ میسازه.»
سُها هم خندید و برای چند ثانیه فضای جلسه صمیمیتر شد.
اما آراد...
باز هم همان حس آشنا را داشت هر بار که سُها حرف میزد همه گوش میدادند نه به خاطر اینکه دختر رئیس شرکت بود بلکه چون حرفش ارزش شنیدن داشت.
ظهر...
جلسه تمام شد بعضی از مهندسان رفتند صبور خان هم برای یک تماس کاری دور شد.
برای اولین بار...
آراد و سُها چند متر دورتر از بقیه ایستاده بودند سکوت کوتاهی میانشان نشست بعد سُها گفت:
«از هفت صبح اینجایین؟»
آراد نگاهش کرد
«بله.»
«خسته نمیشین؟»
«گاهی میشم.»
«پس چرا استراحت نمیکنین؟»
آراد لبخند خیلی کمرنگی زد
«شما چرا نمیکنین؟»
برای اولین بار...
سُها جواب نداشت
چند ثانیه بعد خودش هم لبخند زد
«ای ره خوب گفتین.»
و عجیب بود...
دیدن لبخند سُها دیگر برای آراد....
در حالیکه کم کم عشق میان این دو در حال جریان بود عصر همان روز...
خانهی عمه سمیرا مهتاب کنار پنجره نشسته بود کتابی باز در دست داشت اما مدتها بود که هیچ صفحهای را نخوانده بود سمیرا مادرش وارد اتاق شد نگاهی به دخترش انداخت
«باز فکر میکنی به آراد؟»
مهتاب لبخند کمرنگی زد
«نه مادر.»
«دروغ میگی»
کنار او نشست
«باز آراد؟»
مهتاب سکوت کرد و همین سکوت جواب بود سمیرا آه کشید.
«دخترم...»
اما مهتاب آرام گفت:
«مادر...»
«جانم؟»
«فکر میکنم آراد کسی ره دوست داره.»
سمیرا متعجب نگاهش کرد.
«چرا ای قسم فکر میکنی؟»
مهتاب نگاهش را به پنجره دوخت تصویر مهمانی دوباره در ذهنش زنده شد نگاههای ناخواستهی آراد...
توجهی که سعی میکرد پنهان کند...
و دختری با چشمهای خاکستری...
مهتاب آرام گفت:
«نمیدانم...»
مکث کرد
«فقط حس میکنم دلش جای دیگری است.»
و برای اولین بار غم کوچکی در دلش نشست غمی که خودش هم نمیخواست آن را باور کند.
و چند روز به همین منوال گذشت....
در یکی روز ها آراد سخت مصروف پروژه بود پروژه برایش سختی نداشت سختی اصلیاش این بود که نمیتوانست در میان کار به سُها فکر نکند.
آن روز دیرتر از همیشه کارش را خلاص کرد و برگشت به خانه، ساعت از یازده گذشته بود تمام خانه در سکوت فرو رفته بود مادر آراد خوابیده بود کریم خان هم اتاقش را خاموش کرده بود
حتی مدینه که چند روزی بود خانه خواهرش میماند هم خوابیده بود او که تا دیروقت بیدار میماند امشب زودتر خوابیده بود.
اما آراد...
هنوز بیدار بود روی تخت نشسته بود و کتابی مقابلش باز بود اما بیشتر از نیم ساعت گذشته بود و او یک صفحه را دهها بار خوانده بو اما متوجه هیچ واژهای نشده بود
ذهنش جای دیگری بود باز همان چشمهای خاکستری، باز همان لبخند کوتاه، باز همان صدایی که هر روز بیشتر در ذهنش میماند
با عصبانیت کتاب را بست
«بس کن آراد...»
اما مگر میشد؟
هرقدر بیشتر سعی میکرد سُها را از فکرش بیرون کند...
بیشتر به یادش میافتاد از جایش بلند شد کنار پنجره رفت هوای شب خنک بود اما دلش آرام نمیشد برای اولین بار در زندگیاش...
واقعاً درمانده شده بود نه میدانست این احساس را باید چطور متوقف کند نه میدانست باید به آن فرصت بدهد و بدتر از همه...
نمیدانست سُها درباره او چه فکری میکندتا نزدیک اذان صبح بیدار ماند و خیلی کم خوابید.
260
سلام دخت شب عزیز...
بعضی نامهها را میشود خواند و کنار گذاشت اما بعضی نامهها بعد از تمام شدنشان تازه در ذهن آدم شروع میشوندنامهی تو برای من از همان جنس بود.
وقتی آن را خواندم احساس کردم کسی از آن سوی فاصلهها مُشتی نور در دست گرفته و آرام روی روزم پاشیده است نه فقط به خاطر زیبایی کلماتت بلکه به خاطر حسی که پشت آنها پنهان بود حسی که نمیشود با جوهر نوشت اما از میان سطرها دیده میشود
راستش را بخواهی رُز آبی کمتر نامهای دریافت میکند برای همین نامهات برایم غافلگیری شیرینی بود شبیه پیدا کردن گلی میان صفحههای کتابی که مدتها بسته مانده باشد
از آسمان دلم پرسیدی...
اگر بخواهم صادق باشم این روزها آسمان دلم آن آبیِ همیشگی را کمتر به خود میبیند روزهایی هستند که خستگی بیصدا از راه میرسد و روی شانههای آدم مینشیند روزهایی که امید هست اما کم نورتر از همیشه مثل خورشیدی که پشت لایهای از ابرها پنهان شده باشد.
این روزها گاهی همهچیز تکراری و فرساینده به نظر میرسد آدم برای چیزهایی تلاش میکند برای آرزوهایی که دوستشان دارد اما گاهی فاصلهی میان خواستن و رسیدن آنقدر طولانی میشود که دل خسته میشود نه از راه، بلکه از انتظار.
گاهی با خودم فکر میکنم چرا بعضی فصلهای زندگی اینقدر دیر میگذرند؛ چرا بعضی شبها طولانیتر از آنند که باید باشند اما با همهی اینها هنوز گوشهای از آسمان دلم روشن است شاید کوچک شاید دور اما خاموش نشده است
و شاید یکی از دلیلهای خاموش نشدنش همین لحظهها باشد همین که ناگهان نامهای از راه میرسد از آدمی که کیلومترها دور است اما کلماتش به دل نزدیکاند همین که آدم میفهمد هنوز در این دنیا چیزهایی هستند که میتوانند لبخند را بیاجازه به لبها بیاورند.
برای همین اگر از حال آسمان دلم بپرسی میگویم این روزها ابری است اما هنوز به بارانهایش ایمان دارم و هنوز منتظر روزی هستم که دوباره آبیِ آبی شود.
اما چیزی در نامهات ذهنم را درگیر کرد آنجا که گفتی بعضی آدمها برای فهمیدن آفریده شدهاند نه برای دیدن
شاید حق با تو باشد
شاید دلیل اینکه بعضی آدمها بیآنکه یکدیگر را دیده باشند احساس نزدیکی میکنند همین باشد که روحها گاهی زودتر از چشمها با هم آشنا میشوند
میدانی؟
من همیشه فکر میکردم واژهها فقط از دل نویسنده بیرون میآیند اما تو یادم انداختی که واژهها خانهی اصلیشان را در دل خواننده پیدا میکنند اگر نوشتهای از تو در کانالم جا گرفته شاید به این خاطر است که دلم برای پذیرش آن آماده بوده است.
و حالا بگذار من هم آرزویی برایت بنویسم...
امیدوارم هیچوقت آن بخش از وجودت که هنوز از زیباییها شگفتزده میشود پیر نشود امیدوارم همیشه کسی چیزی یا حتی جملهای پیدا شود که بتواند لبخند را مهمان دلت کند. دنیا بیش از هر چیز به آدمهایی نیاز دارد که هنوز میتوانند با یک نامه خوشحال شوند
بابت نامهات سپاس....
گاهی یک نوشته بیشتر از آنچه نویسندهاش تصور میکند به دل مینشیند.
و نامهی تو از همان نوشتهها بود...
تقدیم به بانو محال عزیز!
260
Repost from دُخت شب...✨
از محال به دخت میان باغ رز آبی....✨مینویسم... برای رز آبی... به نام آنکه آسمان را آبی آفرید تا دل آدمیان به رنگ امید بماند... درود بر تو ای رز آبی... چه نام عجیبی داری نامت را که میخوانم گویی تکهای از آسمان در میان باغی از گلها شکفته است راستی... آسمان دلت این روزها چگونه است؟ هنوز آبی است؟ یا ابرهای خستگی و اندوه، گوشهای از آن را تسخیر کردهاند؟ میدانی؟ من باور دارم هر انسانی در سینهاش آسمانی دارد. گاهی آفتابی گاهی بارانی و گاهی چنان ابری که حتی خودش راه خورشید را گم میکند. اما راز زندگی شاید همین باشد که نگذاریم هیچ طوفانی رنگ آسمان درون ما را بدزدد آدمها گاهی با یک سخن تلخ یک نگاه سرد یا یک دلشکستن کوچک ابر میشوند در آسمان همدیگر. اما بعضی آدمها... خود آسماناند هرجا باشند روشنی میآورند. میدانی رز آبی؟ وقتی بعضی نوشتههایم را در کانالت میبینم، لبخند آرامی بر دلم مینشیند. حس میکنم واژههایم از غربت بیرون آمدهاند و در دل دیگری خانه پیدا کردهاند. عجیب است... ما شاید هرگز از حال هم باخبر نباشیمشاید روزهای سخت و آسان یکدیگر را نبینیم اما واژهها راه خود را پیدا میکنند. گاهی یک جمله یک متن یا حتی یک بیت کوتاه میان دو دل پلی میشود که هیچ فاصلهای توان ویران کردنش را ندارد. و من گمان میکنم خدا بعضی آدمها را نه برای دیدن که برای فهمیدن آفریده است. آدمهایی که شاید کیلومترها دور باشند، اما دلشان در یک نقطه از آسمان به هم میرسد. خوشحالم که خواستی برایت نامه بنویسم. باشد که آسمان دلت همیشه آبی بماند و اگر روزی ابری شد خداوند از سمت مهربانیهایش برایت خورشیدی بفرستد........ https://t.me/half_breed_breen_baik
260
Repost from هِیچْ مَن
گفت:
«خدا رحمت کند آن نویسنده را؛ چه محزون و جانسوز مینوشت.»
گفتم:
کدام شاعر را دیدهای که از سرِ سیریِ دل، دیوانی پدید آورده باشد؟
و کدام نویسنده را شناختهای که در سایهٔ آسودگی، اثری ماندگار نوشته باشد؟
بیشتر اهلِ قلم، فرزندانِ رنجاند و پروردگانِ اندوه.
غم را در آغوش کشیدهاند و با حسرت همنشین بودهاند.
از همین روست که سخنشان بر دل مینشیند و کلامشان بوی دردِ آدمی میدهد.
چه بسا اگر روزگار با آنان به نرمی رفتار میکرد و جامِ غم به دستشان نمیداد، نه شعری بر صفحه مینشست و نه داستانی در خاطر زمانه میماند.....
#تألیف
260
Repost from دُخت شب...✨
این پیام را فوروارد کنید... شاید نوبت شما باشد که نامهای از دختِ شب دریافت کنید نامهای با بوی جوهر.... از شب.. ماه...✨🍂
260
دیشب بخدا خمار بودم
سرگرم دو چشم یار بودم
من گُل پرستم
بی باده مستم
افتاده یک دل
امشب ز دستم
چُپ چُپ به کویت
از لای مویت
دیدم ز شوخی
مهتاب رویت.
260
ترا از یاد خواهم برد.....
در من تلاطم امواج زیادی است
که لاشه خاطراتت را به ساحل فراموشی میسپارم.
260
سلام 𝔄𝔰𝔯𝔞 𝔎𝔞𝔯𝔦𝔪𝔦 🦋 هستم ✋
نظر تان را در مورد رمانم بگین لطفا منتظرم
https://t.me/HarfChatBot?start=470a9c125d63
260
#پارت: پنجاه و چهار
#رمان: ردی از خدا در دلِ عشق
#نویسنده: A-k
شرکت
صبح زود بود و سُها دانشگاه نرفته بود و طبق معمول زودتر از همه رسیده بود وقتی وارد ساختمان شد متوجه روشن بودن یکی از اتاقها شد.
متعجب شد معمولاً در این ساعت فقط خودش میآمد آرام جلو رفت در نیمهباز بود وقتی نگاه کرد آراد را دید پشت میز نشسته بود چندین نقشه اطرافش پخش بود.
یک لیوان چای کنار دستش قرار داشت که ظاهراً مدتها بود سرد شده بود و خودش آنقدر در کار غرق بود که متوجه ورود کسی نشده بود
سُها چند ثانیه همانجا ایستاد برای اولین بار او را دور از جمع میدید بدون آن چهرهی رسمی همیشگی، بدون حرف زدن، فقط مشغول کار.
و عجیب اینکه...
وقار و آرامشش بیشتر از همیشه به چشم میآمد در همین لحظه آراد سر بلند کرد چشمهایشان برای چند ثانیه به هم افتاد
هردو غافلگیر شدند آراد سریع از جا بلند شد
«سلام.»
«علیکم السلام.»
سُها وارد اتاق شد نگاهش روی لیوان چای ماند.
«چایتان سرد شده.»
آراد نگاهی به لیوان انداخت انگار خودش هم تازه متوجه شده بود.
«بعضی وقتها فراموش میکنم.»
برای اولین بار گوشهی لب سُها کمی بالا رفت
«معلوم است.»
آراد هم لبخند خیلی کمرنگی زد و عجیب بود...
این شاید اولین گفتگوی سادهای بود که هیچکدام عجلهای برای تمام شدنش نداشتند این روز هم مانند روز های قبل با تمام کار و خستهگی هایش گذشت.
صبح روز بعد...
خانهی کریم خان
مادر آراد از آشپزخانه صدا زد:
«آراد بچیم صبحانه سرد میشه!»
آراد که از چند دقیقه قبل مصروف نگاه کردن به نقشههای پروژه بود، پوشه را بست و به طرف سفره رفت دیروز هم مدینه خانم به خانه شان امده بود وشب مهمانشان بود.
کریم خان روزنامه در دست داشت مادرش چای میریخت.
و مدینه هم زودتر از همه بیدار شده بود و مصروف خوردن صبحانه بود همین که آراد نشست مدینه لبخند شیطنتآمیزی زد
«سلام انجینیر صاحب.»
آراد نگاه کوتاهی به او انداخت
«صبح بخیر.»
مدینه آه کشید
«خدا ره شکر امروز حداقل دو کلمه گفتی.»
مادر آراد خندید کریم خان هم لبخند زد اما آراد طبق معمول بیتفاوت چایاش را برداشت چند دقیقه بعد مادرش ناگهان گفت:
«راستی دیروز سمیرا زنگ زده بود.»
مدینه فوراً فهمید موضوع چیست لبخندش عمیقتر شد.
«هااا... باز شروع شد.»
آراد اخم خفیفی کرد
«چی شروع شد؟»
مادرش با آرامش گفت:
«هیچی.»
اما مدینه جلوتر آمد
«شوخی میکنه یک چیزی است.»
بعد رو به آراد گفت:
«باز قصهی ازدواج تو ره باز کرده بودن.»
آراد بیحوصله گفت:
«مدینه خانمم...»
«چی مدینه خانم میکنی خب راست میگم.»
بعد رو به خواهرش کرد.
«خودت بگو.»
مادر آراد آهسته خندید
«میگفت مهتاب دختر بسیار خوبی است.»
چند ثانیه سکوت نشست اما این بار برخلاف گذشتهآراد حتی واکنشی نشان نداد نه عصبی شد نه بحث کرد فقط چای نوشید مدینه با دقت نگاهش میکرد.
و همین بیتفاوتی برایش عجیبتر بود چون قبلاً هر وقت نام مهتاب میآمد آراد فوراً موضوع را عوض میکرد.
اما حالا...
انگار ذهنش جای دیگری بود
در همان زمان
خانهی صبور خان
ریحانه روی مبل لم داده بود و مصروف خوردن چپس بود سُها روبهرویش نشسته و روی لپتاپ کار میکرد ریحانه با دهان پر گفت:
«تو یک روز از کار دست میکشی یا نه؟»
سُها بدون اینکه نگاهش کند جواب داد:
«نه»
«فکر میکردم چون دیشب تا دیر وقت کار میکردی حتما امروز استراحت میکنی»
«کار دارم باید حتما خلاص شوه»
ریحانه خندید
«تو اگر یک روز وزیر هم شوی باز میگی کار دارم»
سُها این بار لبخند کوتاهی زدریحانه ناگهان گفت:
«راستی آقا آراد امروز شرکت میایه؟»
انگشتان سُها روی کیبورد مکث کرد فقط برای یک لحظه اما ریحانه دید و دقیقاً همان چیزی بود که میخواست
«هااااا...»
سُها سر بلند کرد
«چی؟»
ریحانه خندید
«هیچی.»
«ریحانه...»
«قسم میخورم هیچی نگفتم.»
اما لبخندش جمع نمیشد سُها سرش را تکان داد اما عجیب بود...
برای اولین بار خودش هم متوجه شده بود که وقتی اسم آراد میآید ذهنش بیاختیار متوجه میشود و این موضوع کمی نگرانش میکرد.
چند ساعت بعد...
شرکت
سُها وارد ساختمان شد
چند نفر از کارمندان سلام کردند او هم جواب داد و مستقیم به طرف دفترش رفت اما هنوز ننشسته بود که یکی از کارمندان در زد.
«خانم سُها؟»
«بله؟»
«آقای آراد از صبح در محل پروژه استند.»
سُها متعجب شد
«ایقدر زود؟»
«بله. از هشت صبح آنجا بودن.»
سُها آرام سر تکان داد بعد دوباره مشغول کار شد اما ناخودآگاه یادش آمد که دیروز هم آراد تا دیروقت شرکت مانده بود و امروز هم از همه زودتر سر کار رفته بود زیر لب گفت:
«واقعاً استراحت نمیکنه...»
و خودش متوجه نشد که این جمله بیشتر شبیه نگرانی بود تا یک حرف عادی.
در همان لحظه...
در زمین پروژه...
آراد روی بخشی از نقشهها خم شده بود و با مهندسان صحبت میکرد اما یک چیز را نمیدانست اینکه برای اولین بار...
دختری که همیشه از همه فاصله میگرفت
امروز چند بار بیدلیل به یاد او افتاده بود...
260
#پارت: پنجاه و سه
#رمان: ردی از خدا در دلِ عشق
#نویسنده: A-k
بعد از رفتن صبور خان دوباره سکوت کوتاهی در اتاق نشست سُها نگاهش را به نقشهها برگرداند و آراد هم پوشهی دیگری را باز کرد
اما این بار سکوت میانشان مثل روزهای اول نبود...
چند دقیقه بعد سُها گفت:
«اگر اجازه باشه میخواهم بخش مالی پروژه ره هم بررسی کنم.»
آراد سر تکان داد.
«خوب است.»
سُها مشغول یادداشتبرداری شد آراد هم پشت میز روبهرو نشست نور آفتاب از پنجره داخل میتابید و فضای اتاق را روشن کرده بود همهچیز آرام بود...
تا اینکه ناگهان صدای خندهی چند کارمند از بیرون شنیده شد سُها ناخودآگاه سر بلند کرد یکی از کارمندها با عجله وارد اتاق شد.
«ببخشین صبور خان کجاست؟»
سُها جواب داد:
«جلسه دارن چی شده؟»
مرد لبخند زد
«هیچی خبر خاص نیست فقط یک مشتری آمده و اصرار داره فقط با شما صحبت کنه.»
سُها متعجب شد.
«با مه؟»
«بله.»
آراد هم سر بلند کرد کارمند ادامه داد:
«میگه قبلاً یک بار خانم سُها مشکل پروژهش ره حل کرده بودن.»
سُها آهسته گفت:
«بسیار خوب، میایم.»
و از اتاق بیرون رفت چند دقیقه بعد...
آراد از پشت شیشهی اتاق اتفاقی دید که مرد میانسال با احترام کامل روبهروی سُها نشسته بود و با دقت به حرفهایش گوش میداد هر چند دقیقه یک بار هم سر تکان میداد در پایان حتی از جایش بلند شد و گفت:
«خدا خیرت بته دخترم اگر آن روز کمک نمیکردی بسیار ضرر میکردم.»
سُها فقط لبخند کوتاهی زد
«وظیفه بود.»
مرد رفت اما آراد هنوز همانجا ایستاده بود
برای اولین بار داشت سُها را از زاویهی دیگری میدید نه فقط یک دختر آرام...
بلکه دختری که همه به عقلش اعتماد داشتند
چند دقیقه بعد سُها برگشت.
وقتی وارد اتاق شد، آراد گفت:
«ظاهراً مشتریها هم فقط دنبال شما میگردن.»
سُها لبخند کمرنگی زد
«بعضی وقتها فقط دنبال کسی میگردن که به حرفشان گوش بده.»
آراد چند لحظه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
«ای خصوصیت ره کم آدمی داره.»
سُها متوجه شد که این جمله بیشتر شبیه تعریف بود اما مثل همیشه موضوع را عوض کرد
«در مورد پروژه... فکر میکنم بخش جنوبی زمین مناسب پارک کوچک باشد.»
آراد لبخند خیلی کوتاهی زد باز هم فرار از تعریف باز هم همان سُهای همیشگی.
چاشت همان روز...
ریحانه طبق معمول بدون در زدن وارد اتاق شد
«سلام بر صاحبان شرکت!»
سُها خندید.
« سلامات چی شد، باز شروع کردی؟»
ریحانه روی چوکی نشست
«سلام بر بانو، چرا شروع نکنم؟ نصف شرکت از تو حساب میبرن.»
بعد نگاهش به آراد افتاد
«سلام آقا انجینیر.»
آراد مودبانه جواب داد
«سلام.»
ریحانه چند ثانیه به هر دو نگاه کرد.
بعد زیر لب و پیش گوش سُها گفت:
«عجیب زوج کاری شدین.»
سُها عصبی فوراً گفت:
«ریحانه!»
ریحانه خندید
«باشه باشه.»
اما شیطنت از چشمهایش نمیرفت
عصر همان روز...
کارها تقریباً تمام شده بود کارمندان یکییکی شرکت را ترک میکردند سُها آخرین فایلها را بررسی میکرد آراد هم آمادهی رفتن بود وقتی از کنار میز سُها رد شد متوجه شد هنوز مشغول کار است ساعت را نگاه کرد نزدیک هفت شام بود.
آرام گفت:
«هنوز نمیرین؟»
سُها بدون اینکه سر بلند کند جواب داد:
«ای بخش ره تمام کنم میرم.»
«فردا هم وقت دارین.»
«میدانم.»
«پس چرا عجله دارین؟»
سُها این بار سر بلند کرد چشمهای خاکستریاش خسته به نظر میرسید اما همان آرامش همیشگی را داشت.
«چون وقتی کاری نیمه بمانه ذهنم آرام نمیگیره.»
آراد چند ثانیه نگاهش کرد بعد بیاختیار لبخند زد دقیقاً همان جوابی که اولین روز همکاریشان هم داده بود.
و عجیب بود...
هنوز هم به همان اندازه روی دلش اثر میگذاشت در همان لحظه برای اولین بار فکری از ذهنش گذشت فکری که خودش را هم ترساند
شاید...
فقط شاید...
این دختر قرار بود خیلی بیشتر از یک همکار یا آشنای خانوادگی در زندگیاش نقش داشته باشد
و همین فکر...
قلبش را آرام و ناآرام میکرد.
آن شب...
سُها دیرتر از همیشه به خانه رسید خسته بود اما عجیب اینکه خستگی امروز فقط از کار نبود.
بعد از نماز عشاء روی تخت نشست و خواست کمی قرآن بخواند چند صفحه بیشتر نخوانده بود که ناگهان یاد چیزی افتاد همان لبخند کوتاه آراد قرآن را بست اخم خفیفی کرد.
«عجیب آدمی است...»
خودش هم نفهمید چرا این جمله را گفت همیشه آدمهای زیادی اطرافش بودند
استادها...
دانشجوها...
کارمندهای شرکت...
اما هیچوقت بعد از برگشتن به خانه به کسی فکر نمیکرد هیچوقت.
اما حالا...
ذهنش ناخواسته چند بار به طرف همان مرد آرام و کمحرف میرفت سریع از جایش بلند شد
«استغفرالله...»
و به طرف پنجره رفت هوای شب خنک بود سعی کرد فکرش را مشغول چیز دیگری کند اما سؤال عجیبی در ذهنش شکل گرفته بود چرا آراد همیشه غمگین به نظر میرسد؟
چرا با وجود موفقیت و آرامش ظاهری...
چشمهایش اینقدر خستهاند؟
سُها خودش هم نمیدانست چرا جواب این سؤال برایش مهم شده است فردای آن روز...
260
ما بازیگران شایستهای نیستیم اما خداوند کارگردان و نویسنده خوبی است باور داشته باش تقدیری که برایت مینویسد بهترین فیلم نامهای است که میتواند وجود داشته باشد.
260
Repost from N/a
گاهگاهی رویش مینشینم یا با دستمال به جانِ خاکهایش میافتم.
تابوت گوشهٔ اتاقم را میگویم.
بعضی خاطرات، حجمشان در صندوقی جا نمیشود؛ جایشان در تابوت است.
گاهگاهی، از ترس فراموشیشان، میروی و کنارشان دراز میکشی؛ تا یادت نرود از چه آدمها و چه روزهایی گذر کردهای.
سپس، وقتی گردگیریاش تمام شد، پارچهای رویش میاندازی و بر آن، چهارزانو مینشینی.👀
#ثتیس
@setis_sea
