زادهِ خیال…
Kanalga Telegram’da o‘tish
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
288
Obunachilar
+3124 soatlar
+127 kun
+3230 kun
Postlar arxiv
288
تو بیخود میکنی یک لحظه از جانم جدا باشی
تو مجبوری به این دیوانه باید مبتلا باشی
تو باید خانهات محدودهی آغوش من باشد
حرام دیگران هستی به من باید روا باشی
مرا قانع نخواهد کرد حتی کُل آغوشت
تو باید بپوشی با تنم در تنگنا باشی
288
تو بیخود میکنی یک لحظه از جانم جدا باشی
تو مجبوری به این دیوانه باید مبتلا باشی
تو باید خانهات محدودهی آغوش من باشد
حرام دیگران هستی به من باید روا باشی
مرا قانع نخواهد کرد حتی کُل آغوشت
تو باید بپوش
288
و اما نیمه شبی من خواهم رفت از دنیایی که مال من نیست از زمینی که مرا بیهوده بِدان بستهاند.
288
بله، ما غمگینیم یا من غمگینم، میدانم، ولی همین است که هست. شاید نسل بعد بتوانند از چیزهای شاد هم بگویند.
288
به آنان که ما را رها نمودند در خاک خالی، بیآب و بیگیاه، بیهیچ اشک و آه بگویید: ما ریشه در خویش داشتیم و سبز گشتیم و سبز شد بهار.
محمود درویش
288
نصف اشتباهاتمان ناشی از این است که وقتی باید فکر کنیم، احساس میکنیم و وقتی که باید احساس کنیم، فکر میکنیم.
288
رو به سوی آن بخش از وجودم کردم که هیچکس را دوست نداشت؛
و در همانجا پناه گرفتم.
آلبر کامو
288
Repost from منِ علیِ بخشی
در چشم هایش نگاه کردم و گفتم:
تو هدیهای از جانب خدا هستی
برای تمام زخم های دنیای من
ولی ، ولی بماند…
