uz
Feedback
مرغِ سخندان

مرغِ سخندان

Kanalga Telegram’da o‘tish

فلسفه و سیاست می‌خوانم؛ در شعر غرق می‌شوم، موسیقی سنتی و تلفیقی گوش می‌دهم و افکاری آشفته را یادداشت می‌کنم. چون شوی در کار حق مرغ تمام، او نماند؛‌ تو بمانی. والسلام. -عطار http://t.me/HidenChat_Bot?start=1207738363

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
222
Obunachilar
+124 soatlar
-27 kunlar
+230 kunlar
Postlar arxiv
ترس ما مشکلی است که از تجّمل ما برخاسته است: ما چنان زندگی های امنی داریم که به ما فرصت می‌دهد دل‌نگران بی‌شمار خطرهایی باشیم
ترس ما مشکلی است که از تجّمل ما برخاسته است: ما چنان زندگی های امنی داریم که به ما فرصت می‌دهد دل‌نگران بی‌شمار خطرهایی باشیم که عملاً هیچ بختی برای آسیب زدن به زندگی ما ندارند. عصرِ ما هم طبیعتاً مشکلاتی جدی دارد که باید با آنها دست و پنجه نرم کند: فقر، گرسنگی، تغییرات آب و هوایی، کشمکش‌های سیاسی و دینی، و غیره. اما آنچه ما بدان نیاز داریم ایمان به توانایی بشر برای کوشیدن و حل کردن گام به گام این مسائل است. ما نیاز داریم از اشتباهاتمان درس بگیریم و جهانی بهتر بیافرینیم - خلاصه ما نیازمند یک خوشبینی انسانی هستیم.
- فلسفه ترس، لارس اسونسن، خشایار دیهیمی تمرکزِ کتاب بر روی معرفیِ ترس و توضیحٓ نحوۀ برخوردِ فردی و اجتماعیِ ما با آن بود. نویسنده نقشِ ترس در بینش‌های زیبایی‌شناختیِ ما و مهمتر از آن، اثرگذاریِ سیاسیی آن را روشن می‌سازد و تأکید می‌کند که نباید چنان به ترس بها داد که خودش به موردی نگران‌کننده و آرامش‌ربا بدل شود؛ یا به بیانی: خودِ ترس است که باید از آن ترسید. یکی از طولانی‌ترین فصل‌ها به نقش سیاسی و تبلیغیِ وحشت و ترس اختصاص داشت که من گقت‌آوردی از آن نشد بیاورم. امّا بسیار جالب بود. لار، خرداد ۰۵

Repost from N/a
و تابستان آمد و تو نیامدی.

وصار الشتي ينزَل عليِّي؛ وإجا الصيف وإنتَ ما جيتْ...
آلبوم: کنّا نتلاقی ترانه‌سرایان: برادرانِ رحبانی آهنگ‌سازان: برادرانِ رحبانی

[...] اگر هم آنان در یک جا گرد آیند و مانند اتحادیه‌های نظامی، جز دفاع و حراست از یکدیگر در برابر متجاوز، همکاری دیگری با هم نداشته باشند و باز همچنان هر کس خانۀ خود را شهری جداگانه بپندارد، تا هنگامی که آمیزش ایشان با هم بر همان پایه‌ای باشد که در زمان جداییشان از یکدیگر بود، اجتماع آنان به‌دیدۀ اهل نظر، جامعۀ سیاسی نتواند بود. پس جامعۀ سیاسی فقط از اشتراک مکان یا برای نگهداری مردمان از دست‌درازی دیگران یا داد و ستد و سوداگری پدید نمی‌آید. [...]
- سیاست، ارسطو، مترجم: حمید عنایت بسیار بیش از آنچه انتظار داشتم اندیشه‌هایِ ارسطو -و شاید کلِّ یونان باستان- پیشرفته بوده. در این کتاب ارسطو به چنان موضوعاتی پرداخته، که آدم وقتی بشرِ سده‌های اخیر هم به آن می‌پردازد، شگفت‌زده می‌شود: از اهمیّتِ شهرسازی، تا تفکیکِ قوا. دوهزاروچارصد سال پیش، او به پوشیده‌ترین و ظریف‌ترین نقطه‌ها نیز سرک کشیده و تا حدِّ خودش آن را واکافته. البته که همۀ این پژوهش‌ها و نظرورزی‌ها بسیار ابتدایی و ساده است هنوز، امّا بی‌شک، مستقیم یا نامستقیم، شالودۀ محکم و ستودنی بخش بزرگی از اندیشه‌های سیاسی بشرِ پس از خودش شده. خصوصاً اگر به فلسفه، علوم سیاسی، جامعه‌شناسی یا تاریخ علاقه دارید، توصیه می‌کنم این کتاب را دست‌کم گاهی ورقکی بزنید. البته این را پیش از سفرِ اخیر به شیراز و در لار به پایان رسانده‌‌ بودم؛ فرصت نشد زودتر اینجا بگذارم؛ خرداد ۴۰۵.

photo content

این بسیار جالب بود. خلاصه‌اش اینکه، دلیلِ زیبا بودنِ ژانرهایی مثلِ دلهره‌آور -و شما همینطور فکر کنید سوگواره(تراژدی)- برایِ ما، و اینکه با وجودِ نامطلوب بودن محتوا، چنین ژانر‌هایی ما را اینقدر به خود می‌کشد، این است که ما آنچه را در خود دارد می‌چشیم، امّا با این آگاهی که بر آن چیره‌ایم و هر زمان خواستیم می‌توانیم «خود را با بستنِ کتاب ... از معرکه بیرون بکشیم.» این حسِّ تسلّط برای ما اینقدر شیرین و خواستنی است. حال امّا به همان «در باز است.» ِ رواقی فکر کنید. آیا این توانایی که کتابِ ازسرنوشتۀ زندگیمان را هم هر زمان خواستیم، ببندیم، خودش زندگیمان را -اتفاقاً هرچه مشقت‌بارتر بیشتر- به یک اثر هنریِ زیبا و زیستنی تبدیل نمی‌کند؟ البته که ما در عمل هیچ گاه هیچ سوگ‌نامه‌ای و هیچ فیلمِ ترسناکی را نمی‌بندیم و خاموش نمی‌کنیم.

این امری پارادوکسی است که ما عملاً از پرداختن به چیزهایی که وحشت در دلمان می‌اندازند و معمولاً به دنبال گریز و پرهیز از آنها هستیم، احساس لذت و وجد می‌کنیم. ما چیزی را تجربه می‌کنیم که می‌توان آن را احساس ترس به نیابت خواند، چون شخصی دیگر - واقعی یا داستانی - در موقعیتی دهشتناک است، و ما با رعایت فاصله در این ترس او شریک می‌شویم. به عبارت دیگر، ما این فرصت را به دست می‌آوریم که موقعیت‌های افراطی را تجربه کنیم بی‌آنکه خودمان در معرض خطری واقعی قرار بگیریم. بدین ترتیب ما به وجوهی از زندگی احساسی‌مان دسترسی پیدا می‌کنیم که معمولاً بخشی از زندگی روزمرۀ ما نیستند. آدم در آن واحد در این حالت دو نقش را بر عهده می‌گیرد: به یک معنا، در داستان، فیلم، یا بازی کامپیوتری حضور دارد، امّا در عین حال کنار و بیرون هم ایستاده است و می‌تواند در هر آن خودش را با بستن کتاب یا خاموش کردن تلویزیون از معرکه بیرون بکشد. به عبارت دیگر، ما در این حالت بر موقعیت مسلّط هستیم.
-فلسفۀ ترس، لارس اسونسن، خشایار دیهیمی

من خیلی با این تضادِّ ارزش‌ها درونِ خودم برخورد داشته‌ام: دو چیز ارزشمند است برایت، که می‌بینی یکی به‌روشنی دیگری را تهدید می‌کند و در مقابلِ آن می‌ایستد. مثال برایِ این بسیار است؛ از بحثِ ارزش تخیّل و حقیقت، و شعر و فلسفه که بگذرم، این را در مواضعِ سیاسی‌فرهنگیِ خودم خیلی پررنگ می‌بینم؛ مثلاً تقابلِ آزادیِ اجتماعی و تمرکز قدرتِ سیاسی در حکومت ملّی، یا تعارضِ نسبیِ نوگرایی و سنّت‌گرایی -که در هر دو مثال در جایِ خودش بر هر دو به‌شدت همیشه تأکید می‌کنم. اینکه چرا و چون، نه برای خودم آنقدر روشن است، نه می‌توان اینجا به بحثش گذاشت (هرچند که تا حدّی می‌دانم که پایۀ این اندیشه‌ام، چه اخلاقی چه سیاسی، چیست)، امّا فرضم این است که برایِ من این «مرجعِ والاتر» همیشه میهن، و خاصاً مشخصاً مفهومِ «ایران» بوده، فارغ از هر قیدی. یعنی نگاه می‌کنم ببینم از میانِ این ارزش‌های ارزشمند کدام‌ها بیشتر به سودِ این «ایران» است، و کدام‌ها کمتر؛ هرچه بیشتر، برآیندِ ارزش‌هایم را به دستم می‌دهد. و به نظرم بسیار لازم است هرکسی ببیند این «مرجعِ والاتر»ش چیست. معمولاً خیلی مبهم است و آسان نمی‌توان بر آن خودآگاه بود.

خشونت می‌تواند لذّت و وجدی زیبایی‌شناختی بیافریند، حتی با اینکه از نظر اخلاقی به نظرمان شنیع و نفرت‌انگیز است. تضاد ارزش‌ها در جوامع مُدرن تضادی فقط میان گروه‌های مختلف اجتماعی نیست - ما احتمالاً به همان اندازه از تضاد و کشمکش میان افراد هم صحبت می‌کنیم. کشمکش و تضادی هم در حوزه‌های مختلف ارزشی پیش می‌آید، مثلاً تضادی میان دو حوزۀ اخلاق و زیبایی‌شناسی. همانگونه که تضاد و کشمکش میان گروه‌های مختلف را می‌توان با ارجاع به یک مرجع بی‌ طرف حلّ‌و‌فصل کرد، تضاد و کشمکش میان افراد را هم می‌توان به همین ترتیب با ارجاع به مرجعی والاتر حل کرد.
-فلسفۀ ترس، لارس اسونسن، خشایار دیهیمی

چقدر سلیقه‌ها عالی‌ست. مرحبا.

http://t.me/HidenChat_Bot?start=1207738363 برایم موسیقی نمی‌فرستید؟

خار و جوانه «ای خارِ بدبخت! ای بوتۀ خوار! در راهِ صحرا وقتی که در پیش آن بوته دیدم، یک لحظه با خویش گفتم به تکرار: «ای خوارِ بدبخت! ای بوتۀ خار! «این گونه بودن؟ بی‌هیچ معنا، سر بر نمودن؟» گفتم که «آیا بهتر نبوده، اصلاً نبودن؟» ناگاه دیدم که در میانه یک تک‌جوانه داده زمین چاک، روییده از خاک. لیک آه دیدم، از سمِّ گاوی پشتش شده له، از ته شکسته. -تُف بر زمانه! جز بر شکستن نطفه‌ش نبسته. ای درد و نفرین بر بختِ دانه!- وقتی که چشمم یک بارِ دیگر افتاد بر خار، گویی که می‌گفت او با من این بار: «حالا که باید -ای وای و ای درد- از خاکِ صحرا پس سر درآورد، بی‌عار و بی‌بار اینجا نشستن، یا زیرِ سمِّ گاوان شکستن؟» حَ‌ق لار، خرداد ۰۵

شیراز، ۲۱ تا ۲۵ خرداد ۴۰۵
+4
شیراز، ۲۱ تا ۲۵ خرداد ۴۰۵

به من خیانت شده است. افکارِ من، همچون زنان و بردگان، با موذی‌گری و پست فطرتی به من خیانت کرده‌اند. قلعه‌ی من حالا بدل به اسار
به من خیانت شده است. افکارِ من، همچون زنان و بردگان، با موذی‌گری و پست فطرتی به من خیانت کرده‌اند. قلعه‌ی من حالا بدل به اسارتگاهم شده است. دشمنان در همین قلعه بر سرم آوار شده‌اند. کجاست راه نجات؟ دیوارهای قطور و نفوذناپذیریِ بی‌بدیل‌شان حالا بلای جان خودم شده است. فریادهایم راهی به بیرون ندارد و اگر هم داشته باشد، کیست آن که قدرتی برای نجات من داشته باشد؟ هیچ‌کس. کسی قدرتمندتر از من نیست و کسی جز خودم دشمن «من» نیست.
- تنگنا: حکایت یک سرگشتگی روانی، لِئانید آندره‌یِف، ترجمه‌ی رضا بهرامی حکایتی کوتاه بود بی‌نهایت سرگرداننده. تا حدّی که حال نمی‌دانم که عاقلم که حال گمان می‌کنم که نمی‌دانم دیوانه‌ام یا عاقل، یا نه: از دیوانگیم است که چنین فکری ذهنم را می‌آزارد. بسیار توصیه می‌کنم خواندنش را. کمتر از صد صفحه است و شما را سخت تکان می‌دهد؛ یا هم شاید نه: شما دیوانه نباشید و زیاد در عمق جنون این کتاب غرق نشوید. من که واقعاً دودل شده‌ام که هستم یا نه. و راستی این گفت‌آورد اصلیی نبود که می‌خواستم از این کتاب بیاورم؛ امّا آن را گذاشتم برای خودتان. این را در الفِ شیراز خواندم؛ خرداد ۰۵

چه امیدی به این ساحل؟ خوشا فریاد زیر آب!
آلبوم(فیلم): فریادِ زیرِ آب آهنگ‌ساز: بابک بیات شاعر: ایرج جنّتی‌عطایی

«هیچ کس بر خطا نیست، میریام. حقیقت این است که داستان تو حکایتی نادره و یگانه است و ایشان را یارای درک آن و داوری در باب آن نی
«هیچ کس بر خطا نیست، میریام. حقیقت این است که داستان تو حکایتی نادره و یگانه است و ایشان را یارای درک آن و داوری در باب آن نیست. این کار به عشق بر می‌آید. عشقی شکفته به نخستین نگاه، لیک آنان در بند احکام و آدابند. در نظر آنان، تو سنگی لغزان بر سر راه هستی و در چشم من نخستین سنگ بنای خانه.» یوسف می‌کوشید به یاری این تمثیل جایگاه عشق را در برابر شریعت باز نماید. «یارای یک‌تنه‌استادن در برابر همگان را از کجا می‌یابی، یوسف؟» پاسخ داد: «از تو.»
- به نام مادر، اری دلوکا، ترجمۀ ندا علیزاده کاشانی کتابی بود جیبی و داستانی بسیار کوتاه. با اینکه پیشتر نامش را شنیده بودم، و بحثکی هم کرده بودم، فرصت نشده بود که بخوانمش؛ بیشتر نام ایتالیایی‌اش را دوست داشتم. مرا برد به چندین سال پیش که ایتالیایی می‌خواندم، و البته زیبایی آوایی این عنوان نیز در آن زبان: In nome della madre روایتی بود از زبان مریمِ مقدّس از آبستن شدنش، تا زادنِ عیسی. امّا من برداشت کردم بیشتر از این اسطورۀ دینی استفاده شده تا کلّاً مادرانگی را به‌زیباترین و لطف‌ترین شکل به نمایش بگذارد. از معشوق بودن، تا مادر شدن. این را در آبیِ شیراز خواندم؛ خرداد ۰۵

بتهوون، جواد مولانیا شیراز، خرداد ۴۰۵
+3
بتهوون، جواد مولانیا شیراز، خرداد ۴۰۵

photo content

دروازه‌های آسمان هر طرف رفتی، اگر دیوارها بسته‌ست، ای کبوتر! وقتِ پرواز است. -این هَمان راز است- تا ابد دروازه‌هایِ آسمان باز است. حَ‌ق شیراز، ۱۴ خرداد ۰۵

photo content