مرغِ سخندان
Kanalga Telegram’da o‘tish
فلسفه و سیاست میخوانم؛ در شعر غرق میشوم، موسیقی سنتی و تلفیقی گوش میدهم و افکاری آشفته را یادداشت میکنم. چون شوی در کار حق مرغ تمام، او نماند؛ تو بمانی. والسلام. -عطار http://t.me/HidenChat_Bot?start=1207738363
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
228
Obunachilar
+124 soatlar
+17 kun
+730 kun
Postlar arxiv
228
طاعون را اوایلِ این ماه تمام کردم و چون هی یادم میرفت از اتاقِ خواهرم برش دارم، اینجا یاد داشتنش تا الآن معطّل ماند.
بیش از همه این برایم جالب بود که کامو شخصیّتهایِ مختلفِ داستان را چنان آفریده که گویی جنبههایِ متفاوتِ هر یک از مایند. (مرا یاد مقایسۀ طبقاتِ شهر و بخشهایِ نفْسِ افلاطون انداخت.)
بعد از این برایم بیانِ شیوای کاموست که چگونه و با چه مهارتِ بینظیری بحثهای دقیقِ فلسفیش را، چه آنهایی که باشان همسوست و چه آنهایی که نه، در لابلای داستان و روایت جاسازی کرده بود! مثلاً حرفهایی که در خطابههایِ کشیش از زبانِ او میگفت -و به نظر من اصلاً خودش در پایان در آن باره حکم نداد و همین هم جالبترش کرده بود- یا گفتوگوهایِ پرشماری که جایجایِ داستان میانِ شخصیّتهایِ مختلف میشنیدیم.
و در یک خوانشِ سیاسی، چقدر طاعون نمادپردازیِ قشنگی داشت و چقدر بهاستعارۀ او ما طاعونزدهایم. امّا آنچه دوچندان این ماجرا را برایم جالب میکند این جمله بود که وقتی طاعون سرانجام رفته بود، «رزمآرایی علیهش فرقی نکرده بود، یگانه تفاوت این بود که دیروز کارآیی نداشت و امروز ظاهراً موفق عمل میکرد. [...] بیماری خودش از رمق افتاده بود یا آنکه رخت بر میبست.».
مثلِ طاعونِ ما که خودش ناگهان و هولناک آمده و خودش چنان از همه سو پوسیده که دیگر کمبویاترینمان هم بوی گلِ سوسن و یاسمنِ عازم بودنش را میتواند بشنود.
و مطمئناً این داستانِ کمنظیر از هر بیانی از جانبِ این حقیر برای پیشنهادش بینیاز است.
228
آنچه کوتار، چند ماه قبل، در مکانهای عمومی میجست، تجمّل و ولخرجی بیحساب، آنچه رؤیایش را در سر میپروراند و توانایی ارضایش را نداشت، یعنی کامجویی لجامگسیخته، اکنون دغدغهی تمام مردم شده بود. هر چند قسمت همهچیز به شکلی مهارناشدنی بالا میرفت، بیش از هر هنگام پول به باد میدادند، و گرچه بیشترشان قادر نبودند نیازهای اولیه را برآورده کنند، بابت چیزهای زاید گشادهدستی میکردند. انواع بازیها و سرگرمیهای مخصوص اوقات فراغت به علّتِ بیکاری و خانهنشینی بسیاری از اهالی شهر افزایش پیدا کرده بودند. تارو و کوتار گاهی دقایق طولانی زوحهایی را تعقیب میکردند که اگر قدیم بود میکوشیدند پیوندشان را پنهان کنند، ولی حالا چسبیدهبههم لجوجانه در شهر پرسه میزدند، بیآنکه جمعیت اطرافشان را ببینند، پنداری دستخوشِ سردرگمی علاجناپذیرِ دلدادگان نامدار باشند.-طاعون، آلبر کامو، ترجمهی کاوه میرعباسی
228
کلاغ
به گوش میرسد آوازِ قارقارِ کلاغ.
در این سیاهی و وحشت منم کنارِ کلاغ.
کلاغِ خسته فقط شب شنفته نالۀ من،
و من شنفتهام این قارقارِ زارِ کلاغ.
به تَرکگفته و تاریک و بینوا دلِ من
نشسته زخمۀ سوزِ نوایِ تارِ کلاغ.
در این خموشی و سردی که نایِ ماندن نیست،
شبانگهم منِ تنها و انتظارِ کلاغ.
اگر که چهچهِ بلبل نماند و عشوۀ گل،
چه غم؟ که مانده حضورِ هزاربارِ کلاغ!
کجا کبوتر و شاهین و مرغ و بلبل و کبک؟
که قصّۀ غزلم باز شد شکارِ کلاغ.
چو بیفراعنه مصرم که کِلْئوپترایم
کشانده بر هرمِ شامِ دل سزارِ کلاغ.
چنان کلاغ و کلاغی نوشت حقْ تنها،
مگر که آخرش افتد به او گذارِ کلاغ.
-به دستْ کاغذ و خودکارِ مشکیش، داده،
اگرچه مرده ولی، تکیه بر چنارِ کلاغ.-
حَق
لار، شهریور ۰۵
228
دوستان کسی اگر احیاناً سریالِ سیلو را دیده یا دارد میبیند، حتماً بگوید راجع بهش صحبت کنیم.
228
راستی، فراموش کردم در این باره چند خطّی را اینجا هم یادداشت کنم.
نمایشی بود با عنوانِ «دو سر و یک کلاه» به کارگردانی محمدرضا خاکی براساس نمایشنامهای فرانسوی.
بیش از همه برایم جالب بود که گویی کلِّ نمایشْ گفتوگوی دو سرِ طیفِ سنّتگرایینوگرایی -نهتنها در تئاتر و هنر، که در همه چیز- بود، و بدونِ حکم کردن نویسنده، یا حتّا کارگردان، صرفاً هر دو برای مخاطب به نمایش گذاشته میشد تا خودش کلاهِ خودش را قاضی کند، و انتخاب کند که این یک کلاه برای کدام دو سر مناسبتر است. (این را نمایش نگفتم. خودم -بهمزاح- ربطش دادم به ضربالمثل.)
و چیز دیگری که به نظرم جالب رسید، این بود که گویی بهعمد روایتِ جانداری پرداخته نشده بود، تا اتّفاقاً اجرا و توانمندیِ بینظیرِ بازیگران بیشتر به چشم بیاید؛ آخر هرچه نباشد، خودِ «بازیگریِ تئاتر و بازیگران» از موضوعاتِ مهم نمایشنامه بودند.
یک نکتۀ جالبِ شخصی هم که برای ما(من و کاکّا) داشت، این بود که دو شخصیّت هم باهم برادر بودند و اتّفاقاً این را با هم داشتیم میدیدیم و این نزاع و در عینِ حال محبّتِ میانشان بسیار برایمان آشنا بود و همذاتپنداریمان را بر میانگیخت.
در مجموع پیشنهادش میکنم. و گمان نمیکنم زیاد هم ازش مانده باشد. اگر تهران بودید، حتماً به تماشایش بروید.
228
آدمِ پوچی مثلِ مه کجا بریْت که جاش بشه؟ وا چه زَبُنی گپ بزنت، تا یکی آشناش بشه؟آهنگساز: ابراهیم منصفی شاعر: ابراهیم منصفی
228
بیتِ نخست را به این اصلاح کردم(دوستان مشکلِ عروضی قبلی را یادآوری دادند):
«حس میکنم جهانْ همه یک ذرّه کُنْد شد.
بر بالگردِ وهمِ زمانْ پرّه کند شد.»
228
ارّۀ کُنْد
حس میکنم جهانْ همه یک ذرّه کُنْد شد.
بر بالگردِ وهم بودهام و پَرّه کند شد.
عمریست نخل زندگیم آب دادهام
حالا همین که بر ببرم، ارّه کند شد.
بابا! بیا به کوه و از اوّل سرم ببُر؛
گو تیغِ تو به گردنِ آن برّه کند شد.
گفتم که میپرم من و کابوس میرود؛
ناگاه، آه، شیبِ شبِ درّه کند شد!
دنبالِ آن شتافتم و تند و تند رفت؛
وقتی که غافلم، عجبا، ذرّه کند شد!
گفت او که "«مِهر» ماهِ دلِ تیرهات شود؛"
این سینه «مِه» گرفته که آخر «رِ» کند بود.
این حق چه بود تا به تخلّص تمام شد؟
آخر ردیف و قافیه شد «ـَرّه کند شد»؟
حَق
قطارِ بندرتهران، شهریورِ ۰۵
228
بالأخره سفرم تمام شد. با اینکه به مقصودِ اصلی نرسیدم، امّا از نقطۀ شروع با تمامِ دشواریهایش برایم پر از درسهای نو بود؛ البته دیداری تازه کردن با تهرانِ عزیز خود هرچه نباشد، همیشه سرشار از سرخوشیهاست.
ابتدایِ سفر در قطارمان با پنج بهاصطلاحِ عمومی عرزشی همکوپه بودم و از این بابت سخت از بخت رنجیده، امّا کمکم با گوش دادن به حرفهایشان دیدم خیلی هم ضرر نکردهام و به تجربهاش کم و بیش میارزد. یکی به دیگری میگفت(چون من نگاهِ سگ بهشان نمیکردم گمان برده بودند از خودشانم و نمیدانستند نیستم.): «میدانستی ۱۰ درصد هم بهزور هستیم؟» یا دیگری میگفت: «در محلّۀ ما که همیشه مذهبی بوده، الان فقط من و دخترم حجاب داریم. این یعنی هیچ کس نمانده.» دخترش میگفت: «در کلاسمان هم جز من کسی نیست.» و شما خود حدیثِ مفصل بخوانید از این مُجمَل. بماند که بعداً طیِ چند مشاهدۀ دیگر دانستم که بهراستی اینها چقدر بیسوادتر و احمقتر از آنچهاند که ما حتّا میپنداریم.
وقتی به تهران رسیدم هم اینقدر در خیابانها پیاده راه رفتم که آخرین شب واقعاً حس میکردم نقطۀ وسطِ انحنایِ ساقِ پایِ پرانتزیِ همیشه دردآورم الان است که خُرد و خمیر شود و دیگر حتّا به اندازۀ نایی نایِ فشار ندارد.
به چندین کافۀ نو سر زدم و کتاب و این جور داستانها! هرچند باورم نمیشد شیرقهوۀ معمولی(لاته) اینقدر سر به فلک کشیده باشد. به این نتیجه رسیدم وقتی باز برگشتم تهران، اگر میخواهم هنوز به آن برنامۀ منظّمِ تنهایی کافه رفتنم پایبند باشم، باید جدّاً در سفارشِ همیشگیم تجدیدِ نظر کنم -و این چای است که این بار هم نجاتدهنده است!
به پارکِ لاله رفتم و همان تماشایِ همواره دلپذیر و زندگیبخشِ زیستنِ گوناگونِ افرادِ جورواجور. دلم برای رویِ چمنش دراز کشیدن و دفترِ شعری خواندن حسابی تنگ شده بود. راستی چایِ سیرنشدنیِ لاله را هم نوشیدیم. این بار کاکّا را بردم و از آن چایِ ابدی نوشاندمش.(هرچند شگفتا که زیاد خوشش نیامد.)
چند کتاب خریدم و -بجز آن هانا آرنتی که مثلِ بسیار بارِ پیش کاکّا برایم گرفت- مفت برایم در آمد. آن کتابفروشیی را که پارسال یافته بودم هنوز آنقدر ارزان بود که به شوخی گمان بردم شاید واقعاً کتابها مالِ دزدی است.
دیدارِ ادیب -که مزاحمش بودیم- و آن خانوادۀ ستودنی و دوستداشتنی، بهم عمیقاً مسرّت بخشید. شبی را هم با او به توچال سربلند سر زدیم. رد شدن از خیابانِ دانشجویِ مملوء از خاطره دلتنگیم را برای آن خانۀ جاودانه شدیدتر کرد.
آن شهر و این دنیا با وجود ازدحام و پهناوریش چنان کوچک بود که ناگهان به کورُشِ عزیز هم برخوردم. هر دو ماتمان برد و از دیدنش ذوقزده شدم و یکدیگر را سخت در آغوش فشردیم. چندین ساعت همگام او بودم و چایی نوشیدیم و به اختلاط گذراندیم؛ آن هم چه اختلاطی! موقعی که او را دیدم ذهنی پرآشوب و سخت متلاطم داشتم و حقیقتاً توگویی او همنامش بود و من قومِ یهود، نجاتم داد.
در آخر هم نهایتِ بهره را از زمان بردبم و تا آن لحظاتِ واپسین، تماشاخانۀ ایرانشهر و بوستان هنرمندان را نیز از حضورِ خود بهرهمند کردیم. نمایشی تماشا کردیم که چسبید و شاید بیشتر هم نظرِ ناکارشناسانهام را اینجا راجع بهش بنویسم.
هرچند بیشتر ساعتها را به همان منزلِ مقصودی گذراندم که آخر هم نشد در این سیاحت بدان برسم، بسیار از این سفر لذّت بردم و موقع بازگشت هر طور شده نمیخواستم برگردم و باز هم دلم آنجا جاماند. امیدوارم خیلی زود دوباره و این بار دنبالهدارتر فرصتِ نفس کشیدنِ هوایِ پر از زندگی اگرچه آلودۀ آن شهر عزیز دست دهد.
- سفرِ تهران، ۸ تا ۱۴ شهریور ۰۵(متأسفانه تقریباً هیچ عکس خوبی نگرفتم.)
228
اگر این چند روز نتوانستهام بهموقع پاسختان را بدهم، امیدوارم مرا ببخشید.
در سفرم و بیش از اندازه از صبح تا شب درگیرچ و حتّا کلّهای نمیخارانم؛ با این اوضاع باطریِ گوشی، اصلاً نمیتوانم بهش سر بزنم.
228
فکر نمیکردم آبوهوای شرجیتر از لار را هم تاب بیاورم.
بندر انگار همان قدر گرم است؛ امّا ناگهان میفهمید همۀ لباستان هم خیس است.
228
حتماً اگر قرار نیست «شیعیگری» را بخوانید، خلاصهاش را دنبال کنید. این کتاب خیلی مهمی بوده و هست؛ نه بخاطر اهمیّت تاریخی، یا حتّا درستیِ حرفِ کسروی، بلکه بخاطر واکنشی که به جای هر پاسخی به آن داده شده: کشتنِ فجیعِ نویسنده.
228
آلبوم: عارفانهها
گروهِ کُر: بهار
تکخوانها: مهرنگارِ رستم، مهدیه محمّدخوانی، سینا سرلک
228
پس نتیجه میگیریم که بخت گَردان است، امّا مردم در شیوههایِ خود پایدار. و تا زمانی که این دو همعنان روند ایشان کامیاب اند. و چون از یکدیگر بگسلند کار به ناکامی کشد. امّا من همانا بر آن ام که بیپروایی از پرواگری بهتر. چرا که بخت زن است و هر که خواهانِ اوست میباید به زور بر وی دست یابد. و میبینیم که وی خود را بیشتر به چنین مردانی وامیگذارد تا به آناني که سرد پای پیش میگذارند. و نیز همچون زنان دوستارِ جوانان است که بیپرواتر اند و زورآورتر، و گستاختر بر او فرمان میرانند.-شهریار، نیکولو ماکیاوللی، داریوش آشوری شهریارِ ماکیاوللی خیلی روانتر و عمومیتر از آنچه بود که انتظارش را داشتم. در واقع بیشتر پند و اندرزهایی بود به شهریاران -و شاید همگان- برای زندگی و مناسبات اجتماعیشان، نه به آن معنا فلسفۀ سیاسیی برساخته و پرداخته. با این وجود بسیار کتاب خوب و مفیدی بود و با وجود اختصارش در موضوعات، بسیار آموزندهست و سودمند. خصوصاً اگر قصد ندارید با متنی فلسفی و فنّی روبهرو شوید، امّا سرکی به سرآغاز فلسفۀ سیاسی مُدِرن بزنید، شدیداً این کتاب را توصیه میکنم.
228
فیلمِ بسیار جالبی بود. جدایِ از روایت و جزئیات، تصاویرِ بسیار جالبی هم ترسیم شده بود.
پیشنهاد میکنم حتماً تماشا کنید.
228
طاعونِ سیاه
«قلم»ـَم تیره شده؛ وای بر آن «نون»ِ سیاه!
بیتِ من باز شده نقطۀ کانونِ سیاه.
خود خدا نیز، گمان نیست که درمان بکند
تازشِ تیرگیِ طالعِ طاعونِ سیاه.
هر رگی را که در این شهر ببُرّی، بینی
هیچ قلبی نتپد هیچ، جز از خونِ سیاه.
گو که در هند نشستند همه ساحرهها،
تا بخوانند برامان ابَراَفسونِ سیاه.
ای دریغ آینۀ جم به زمین خورد و شکست؛
بخت ما بنگر و آن رویِ فریدونِ سیاه.
تو بگو این چه کسوف است، قرق کرده طلوع؟
درد و نفرین به تو، ای وحشتِ گردونِ سیاه!
مست بودند که گفتند که «حالی خوش باش»
حالِ ما حال نبینی تهِ اکنونِ سیاه؟
حق همین است و ندیدهست کسی دادی را.
هیچ ننْوشته جز این زخمۀ قانونِ سیاه.
حَق
لار، شهریور ۰۵
