مخفے گاہ هنرمند🌱
Kanalga Telegram’da o‘tish
خاطرات سبز یک هنرمند🐢🪴 https://t.me/+tVRHdAWh2uA5MGU8 پرایوت یه جای صمیمی تر✨️
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
218
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kunlar
Ma'lumot yo'q30 kunlar
Postlar arxiv
Repost from N/a
کاش در پایان این خستگیها و اندوهها، چیزی باشد که ارزش این همه دوام آوردن را داشته باشد
Repost from ⋆ملــودیجنگــل^᪲
این پیام+ یکی از پستای از اینجا به پایین رو فور کنید. ازتون فور میکنم.(هر تعداد پست فور کنید همون تعداد ازتون فور میکنم💚)
Repost from ⋆ملــودیجنگــل^᪲
And when he looked at the girl, the whole world suddenly stood still. Every sound inside his head fell silent, and a shooting star streaked across his eyes. It was as though only he and the girl existed in the entire universe, as though nothing else in the world mattered, and she alone was shining. So he said nothing. He simply stared at her. He spoke no words, yet anyone could see in his eyes that he worshipped every part of her being. Without even realizing it, he had devoted his entire soul to her.
Repost from سبز.
اضطراب اینجوریه که؛ همش فکر
میکنی اتفاق بدی در راهه که ممکنه
بیفته و اوضاع هم جوریه که
نه درکی از اون اتفاق داری،
نه میدونی ریشهاش کجاست و نه
کنترلی روی حال اون لحظهات داری.
Repost from مردِ تنها.
یه وقتایی زندگی انقدر خستهات میکنه که فقط دلت میخواد همهچی تموم بشه و یه نفس راحت بکشی، ولی همون زندگی یه روزایی انقدر قشنگ میشه انقدر میخندی و حالت خوبه که با خودت میگی کاش این لحظهها هیچوقت تموم نشن، انگار زندگی همیشه بین “دیگه نمیتونم” و “کاش همیشه همینجوری بمونه” در حال رفتوآمده.
Repost from N/a
شاید مشکل او این بود که زیاد اهمیت میداد. به همه چیز و همه کس. به تک تک جزئیات.
او از کوچک ترین چیزها در ذهن خود غولی عظیم میساخت و تک تک رفتار های انسان هارا در ذهنش مرور میکرد؛ بارها و بارها.
مدام با خود فکر میکرد آیا چیزی کم گذاشته است؟ آیا آنطور که باید کنار دیگران نبوده است؟ آیا خسته کننده است؟ آیا پرحرف و یاوهگو است؟
فرقی نداشت دوستان صمیمیاش یا غریبهای که فقط چندباری با او صحبت کرده بود؛ او میخواست برای همه بهترین باشد، و زمانی که پاسخ رفتارهایش را نمیدید در پوچیای گرفتار میشد. او احمق بود. شاید او انتظارات زیادی از دیگران دارد. او احمق بود. احمق هست. و احمق خواهد بود.
محمدابراهیم جعفری (۱۸ دی ۱۳۱۹ – ۱۸ فروردین ۱۳۹۷) نقاش نوگرا و شاعر معاصر، عضو هیئت علمی دانشگاه هنر ایران و انجمن هنرمندان نقاش ایران بود.
