uz
Feedback
Association of stars

Association of stars

Kanalga Telegram’da o‘tish

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
2 006
Obunachilar
-1324 soatlar
-737 kun
-4530 kun
Postlar arxiv
اووو

photo content
+1

اینم جاییزت

تیکه تیکه شم براشون

به پیازچه هام سلام کنید

Ovozli xabar00:09

و رویای من درست حدس زدی این زندانی که ما در آن گیر افتاده ایم نامش زندگیست علیرغم آنچه در ذهنت میگذرد زندان همیشه کوچک و سیاه نیست گاهی اوقات بزرگ زیبا و رنگین است و تو مانند یک زندانی در ان زندگی میکنی زمانی که بعد هر خنده باید نگران اشک بعدی باشی ، بعد از هر سفر نگران خستگی باشی، بعد از هر تلاش منتظر نگرفتن نتیجه باشی، بعد از هر کاری ناتوان باشی و.. آری این زندگیست زیبا ترین محبسی که خالقمان خلق کرد جایی که با خواست خود وارد نشدیم و با خواست خود خارج نمیشویم جایی که باید تلاش کنیم تبدیل به مهره های شطرنج شویم نه زمین بازی که بی وقفه بر سرمان بکوبند جایی که در همان ابتدا باید از اعماق وجود زجه بزنی تا ثابت کنی وجود داری اینجاست که هر بار بخندی بر سرت بلایی نازل خواهد شد اینجایی که عقد عشق و جدایی باهم خوانده می‌شود اینجایی که عشق بزرگ‌ترین نفرین بشریت است و کسانی که عاشق می‌شوند بی دفاع ترین سطح این جامعه شناخته می‌شوند نه شجاع ترین . اینجاست هیچجا ترین بخش دنیا.

پدرم بهترین گیم پلیره زندگیمه 🙏🏻

تو سکوت خونمون بهترین ترانه حرف زدن و خاطره گفتنهات از روزمرگی و هر لحظه و هرکجا هست 😍

شاید همه بگن ساکتم اما مادرم هیچوقت اینو نمیگه(بس حرف میزنم باهاش)

Video xabar00:24

Video xabar00:05

زمانی خواهد رسید که دریابی به اندازه اهمیت خاطره برای فراموشی، برایم معتنی بودی؛زمانی که دیگر خاطره‌ای برای فراموشی ساخته نخواهد شد.

عاشق کسایی ام که سریع پیامای چنلو میخونن و ری اکشن میدن🙏🏻

اخیراً در ضیافت‌هایی حضور یافتم که میزبانی در آن‌ها نبود؛ خانه حاضر بود و خاک گرفته، گویی در انتظار مهمان مانده بود، اما بیش
+5
اخیراً در ضیافت‌هایی حضور یافتم که میزبانی در آن‌ها نبود؛ خانه حاضر بود و خاک گرفته، گویی در انتظار مهمان مانده بود، اما بیش از آن، دلتنگِ صاحب‌خانه. به خانه‌ای رفتم که روزگاری فرح در آن می‌زیست؛ خانه هنوز بر جای خود بود، اما از صاحبش خبری نبود. به سعدی و حافظ سر زدم؛ میزبانانی که قرن‌ها پیش رفته بودند، اما کلامشان هنوز از خودشان حاضرتر بود. و سپس به پارسه رسیدم؛ ضیافتی که شاید هزاران سال پیش به پایان رسیده بود و اکنون از میزبانانش، تنها سنگ و ستون و نامی بر کتیبه‌ها باقی مانده بود. عجیب است؛ گاهی آدم‌ها می‌روند و خانه‌شان دلتنگشان می‌شود، گاهی خودشان می‌روند اما حرف‌هایشان می‌ماند، و گاهی از یک جهانِ بزرگ، فقط چند ستون باقی می‌ماند تا به مهمانانِ دیررس یادآوری کند که روزی، کسانی اینجا بودند. شاید من در تمام این سفر، مهمانِ خانه‌هایی بودم که بسیار دیر به آن‌ها رسیده بودم؛ آن‌قدر دیر که میزبانان رفته بودند، اما جای خالی‌شان هنوز از خودِ خانه پررنگ‌تر بود.

نه من مهرسانا رو میخوام

من بزرگ میکنم

همشونو بده به من

بیا عوضشون کنیم

منم مهرسانارو