Into the sun.
Kanalga Telegram’da o‘tish
࣪ ꩜ 𐙚 ࣪ 🍎⭒˙ http://t.me/HidenChat_Bot?start=1930409038
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
524
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-117 kun
+1430 kun
Postlar arxiv
برای گفتن اینکه دیگه نمیتونم هنوز سر پام
و برای گفتن اینکه من میتونم ادامه بدم زیادی گم
دلخوری های کوچیک دارم.
یعنی دراصل کارهای کوچیکی هستن که باعث دلخوریم میشه
خودم هم اطمینان ندارم به درگیری هایی که با خودم دارم
نیاز دارم تایید بشم
خانم روانشناس آیا راسته که من عصبیم؟ راسته
آیا راسته که من دلخورم؟ راسته
من چرا اینجوریم؟ حق داری اینجوری باشی
دارم اشتباه میرم؟ نه
پس چرا چیزی درست به نظر نمیرسه؟ عادیه داری رشد میکنی
و بالاخره حس گر گرفتی صورتم که از استرس برای شنیدن اینکه "آره، تو دیوانه ای" خنک میشه و قفسه سینم سبک میشه.
ولی پامو که بذارم بیرون، دوباره شک ها پشت سر هم خیلی ریز درو باز میکنن میان تو
در اصلا بسته نبود
اصلا دری وجود نداره
خودمم و خودم. نمیدونم شاید خودم با خودم پدر کشتگی داره
و روز ها دوباره میگذره
اون جمله ای که تو سرم با خودم بارها تکرار کردم که از این به بعد واقعا محلش نمیدم، این بار درست میشه بهم مثل یه وسواس میچسبه و ازش بدم میاد
از خودم های توی ذهنم بدم میاد
جدا نمیشه
شاید اصلا چیزی بهم نچسبیده، چون جلو آینه نمیشه دیدش
ولی حس میشه
توهم از یک لوپ فکری
خسته نیستم
فقط جانی برای ادامه ندارم
باید خودم رو روی زمین توو مسیر بِکشم
شاید بعد ها ُ بیرحمانه جای ِ رو بگیره
ولی خودم میذارمش، به کسی اجازه گذاشتنش رو نمیدم
اگر مینوشتم کل امروز رو قطعا برگه های دفترم همه اش پر میشد، ولی صرفا نشستم یک گوشه و نشخوار کردم و حالا اینجا باقی مونده رو تخلیه میکنم، حتی آهنگ مورد علاقه ام نتونست من رو کمی تکون بده
خواستم بگم از این متنفرم که همیشه خاطرات براتون پوچ بوده، بیمعنی بوده. از این متنفرم که احساسات همیشه براتون بیرنگ بوده، عشق بیهویت بوده. واقعا متنفرم.
مسئله دوم اینه که چرا همیشه زمان نوبت من که میرسه، انگار آسمون سیاه میشه؟ زمین منفجر میشه؟ دریا میسوزه؟ آدمها دیگه نمیشنون، دیگه نمیخوان و دیگه تصمیم میگیرن نباشن؟
