uz
Feedback
پرنسس‌ِ‌بابام.

پرنسس‌ِ‌بابام.

Kanalga Telegram’da o‘tish

نیاز به تأیید هیچکس ندارم، بابام گفته همیشه حق بامنه. من؟ علیاحضرت شاهزاده والامقام پرنسس فاطمه سادات خانوم.🎀

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
292
Obunachilar
+624 soatlar
+97 kun
+930 kun
Postlar arxiv
متنفرم از لباسی که از من نازتر باشه. آتیشش می‌زنم.

بهم گفت چه لباس نازی. گفت چههههه لباس نازی. یعنی نگفت من نازممم گفت لباسم نازه. قهرم.

وقتی به همکلاسیآم فکر‌می‌کنم خوابم نمی‌ره، چون نمی‌تونم بفهمم که این حجم وسیع از بی‌عقلی و نفهمی چطور تو کله‌‌هایی به این کوچیکی جا شده.

من فقط مسئول استیکری هستم که می‌فرستم، نه کل پک.

به من ربطی نداره. تو خدایی و می‌تونی. زودتر لطفاً. ممنون.

قرص متوکلوپرامید لازمم تا متوکل و پر امید بشم.

Video xabar00:18

200شب رفتیم تجمع اگر شبی 2میلیون بهمون داده بودن الان می‌تونستیم آیفون 18پرومکس سبز مرواریدی بخریم، ولی تو اینو نخواستی آقای جمهوری اسلامی🫵🏻💔

غم که از حد بگذرد دل حس پیری می‌کند سن هرکس را غمش اندازه‌گیری می‌کند:)

غم.
غم.

Video xabar00:21

دیر می‌فهمی شماره/آیدی که میدی تو کلاس‌ها عضوت کنن نباید شماره/آیدی اصلی‌ت باشه.

همه ایناروهم برای ما که صرفاً یک دختر بچه کلاس ششمی بودیم تعریف می‌کرد.

بچها یک پسر خواهرشوهر داشت که آلمان درس می‌خوند، هرموقع میومد ایران این دعوتش می‌کرد خونشون که عاشق دخترش بشه و ازش خواستگاری کنه.

از همون سال ششم فهمیدم خیلی از آدم‌ها واقعاً بدبخت نیستن و فقط چشم و هم چشمی می‌کنن. فهمیدم خیلیا از لحاظ مالی هم سطح هستن، فقط الویت خرج کردن تو زندگی آدم‌ها فرق می‌کنه.

وسط‌های سال رفت پرایدش رو فروخت و یک ماشین خیلی بهتر خرید و با اون میومد دنبالمون اما بازهم معتقد بود بدبخته چون طلاهای جاری سوم‌ش تو عروسی اقدس دخترِ سمیه خانم تو چنارون یک مروارید بیشتر از طلاهای این داشته.

اینا هر دوهفته یک‌بار عروسی دعوت بودن و تمام دغدغهٔ ایشون این بود که لباسش و طلاهاش در تمامی عروسی‌ها جدید باشن. اگر تو یک عروسی ست طلای قبلی‌ش رو می‌نداخت گردنش تا یک هفته سر ما غر می‌زد که سرویس مدرسه بودن اصلاً نمی‌صرفه و جاری‌هاش و خانواده شوهرش خیلی بدجنسن.

یهویی یادِ سرویس ششم ابتدایی‌م افتادم. این زن به محض اینکه ما می‌نشستیم داخل ماشین تا زمانی که پیاده می‌شدیم کل اتفاقات خانوادگی و فامیلی‌شون رو تعریف می‌کرد و مدام می‌گفت وضعیت مالی‌م اصلاً خوب نیست. اما این خانم برای پول نون و آب و اجاره خونه نمونده بود، مثلاً بابت این موضوع ناراحت بود که چرا طلاهایی که دوهفته پیش تو عروسی پسرخواهرشوهرش انداخته بود رو نمی‌تونه عوض کنه و هفته بعد یه ست طلای جدید تو عروسی اون یکی پسرخواهر شوهرش بندازه گردنش.

چرا اعتماد به‌نفسم بالاست؟ چون به خالم گفتم برام از ماه امشب عکس می‌گیری بفرستی؟ عکس خودمو فرستاد.

خیلی حواسم رو جمع می‌کنم که در جواب تشکر از همه ننویسم "بوس" سخته.