uz
Feedback
𝑫𝒖𝒔𝒕 & 𝑪𝒆𝒍𝒍𝒖𝒍𝒐𝒊𝒅

𝑫𝒖𝒔𝒕 & 𝑪𝒆𝒍𝒍𝒖𝒍𝒐𝒊𝒅

Kanalga Telegram’da o‘tish

𝘍𝘦𝘦𝘭 𝘭𝘪𝘬𝘦 𝘺𝘰𝘶 𝘥𝘰𝘯'𝘵 𝘣𝘦𝘭𝘰𝘯𝘨 𝘵𝘰 𝘢𝘯𝘺𝘸𝘩𝘦𝘳𝘦? 𝘛𝘳𝘺 𝘩𝘦𝘳𝘦. @PoetryChallenge @MailOfficebot

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
703
Obunachilar
-1224 soatlar
-247 kun
-1330 kun
Postlar arxiv
چقدر ایوان نینیه

Nah don't think that way

we_can_t_be_friends_wait_for_your_love_official_music_video.m4a4.37 MB

Tap Tap Tap.🧸
دوباره پرایوت زدم اگه دوست داشتین بیاین 🍫🤎

+1
𝑻𝒉𝒆𝒚 𝒘𝒆𝒓𝒆 𝒔𝒊𝒔𝒕𝒆𝒓𝒔 𝒊𝒏 𝒂 𝒍𝒊𝒇𝒆 𝒕𝒉𝒂𝒕 𝒏𝒆𝒗𝒆𝒓 𝒍𝒆𝒕 𝒕𝒉𝒆𝒎 𝒃𝒆 𝒄𝒉𝒊𝒍𝒅𝒓𝒆𝒏, 𝒕𝒘𝒐 𝒃𝒓𝒐𝒌𝒆𝒏 𝒈𝒊𝒓𝒍𝒔 𝒍𝒆𝒂𝒓𝒏𝒊𝒏𝒈 𝒕𝒐 𝒄𝒂𝒍𝒍 𝒔𝒖𝒓𝒗𝒊𝒗𝒂𝒍 𝒂 𝒉𝒐𝒎𝒆. 𝑵𝒂𝒕𝒂𝒔𝒉𝒂 𝒍𝒆𝒇𝒕 𝒇𝒊𝒓𝒔𝒕, 𝒃𝒖𝒕 𝒀𝒆𝒍𝒆𝒏𝒂 𝒏𝒆𝒗𝒆𝒓 𝒔𝒕𝒐𝒑𝒑𝒆𝒅 𝒍𝒐𝒐𝒌𝒊𝒏𝒈 𝒇𝒐𝒓 𝒉𝒆𝒓 𝒊𝒏 𝒆𝒗𝒆𝒓𝒚 𝒒𝒖𝒊𝒆𝒕 𝒎𝒐𝒎𝒆𝒏𝒕, 𝒂𝒔 𝒊𝒇 𝒍𝒐𝒗𝒆 𝒄𝒐𝒖𝒍𝒅 𝒔𝒐𝒎𝒆𝒉𝒐𝒘 𝒃𝒓𝒊𝒏𝒈 𝒕𝒉𝒆 𝒅𝒆𝒂𝒅 𝒃𝒂𝒄𝒌. 𝑨𝒏𝒅 𝒑𝒆𝒓𝒉𝒂𝒑𝒔 𝒕𝒉𝒂𝒕 𝒘𝒂𝒔 𝒕𝒉𝒆 𝒄𝒓𝒖𝒆𝒍𝒆𝒔𝒕 𝒑𝒂𝒓𝒕...𝑵𝒂𝒕𝒂𝒔𝒉𝒂 𝒉𝒂𝒅 𝒔𝒑𝒆𝒏𝒕 𝒉𝒆𝒓 𝒘𝒉𝒐𝒍𝒆 𝒍𝒊𝒇𝒆 𝒔𝒂𝒗𝒊𝒏𝒈 𝒆𝒗𝒆𝒓𝒚𝒐𝒏𝒆 𝒆𝒍𝒔𝒆, 𝒐𝒏𝒍𝒚 𝒕𝒐 𝒃𝒆𝒄𝒐𝒎𝒆 𝒕𝒉𝒆 𝒐𝒏𝒆 𝒑𝒆𝒓𝒔𝒐𝒏 𝒀𝒆𝒍𝒆𝒏𝒂 𝒄𝒐𝒖𝒍𝒅 𝒏𝒆𝒗𝒆𝒓 𝒔𝒂𝒗𝒆.

Repost from N/a
𝖥𝗈𝗋 𝖽𝖾𝖺𝗋: @CrowleysDaughter
𝖥𝗈𝗋 𝖽𝖾𝖺𝗋: @CrowleysDaughter

خب خیلی قشنگههههههه😭😭😭😭😭😭✨✨✨✨

اگه دوست داشتین بازم می‌زارم این مدلی

تا حالا پست فارسی ننوشته بودم بزارم ولی خب گفتم یه چیز جدید امتحان کنم

صدای دین در تاریکی اتاق پیچید، و عجیب بود...از میان تمام چیزهایی که آن روز شنیده بودم، صدای او تنها چیزی بود که مجبورم نمی‌کرد وانمود کنم خوبم. چشمانم را بستم و غرق صدای گرمش شدم و برای اولین بار اجازه دادم اشک‌ هایم روی گونه هایم سرازیر شوند، نه برای چیزی که از دست رفته بود، بلکه برای تمام مدت زمانی که سعی کرده بودم وانمود کنم از دست دادنش برایم اهمیتی ندارد. وقتی پیام تمام شد، اتاق دوباره ساکت شد. اما این بار سکوت، آنقدر سنگین نبود. تلفن را کنار قلبم گذاشتم و با صدایی که خودم هم به سختی شنیدم، گفتم: «کاش اینجا بودی، دین.» چند ثانیه گذشت، دوباره صفحه تلفن را روشن کردم و به شماره‌ اش خیره شدم، انگشتم برای چند ثانیه روی گزینه تماس ماند اما این بار عقب نکشیدم، شاید بعضی شب‌ ها قرار نبود چیزی حل شود، شاید فقط قرار بود یکی باشد که یادت بیندازد هنوز دلیلی برای بیدار ماندن داری، و برای امشب، صدای دین همان دلیل بود.

باران از چند ساعت قبل شروع شده بود، اما من هنوز همان‌ جا کنار پنجره کلبه قدیمی بابی که پناهگاهی برای شب های سرد و انسان هایی که دیگر جایی برای رفتن نداشتند بود ایستاده بودم و به جنگل که حالا غرق در قطرات باران بود خیره شده بودم. درختان پشت قطره‌ های شیشه محو شده بودند؛ درست مثل همه‌ چیز دیگری که این چند روز دیگر نمی‌توانستم واضح ببینم. روی میز، فنجان قهوه‌ ای بود که مدت‌ ها پیش سرد شده بود. کنار آن، پرونده‌ ای نیمه‌ باز و چند تکه کاغذ مچاله‌ شده افتاده بود. همه‌ چیز به هم ریخته بود. اتاق، میز، ذهنم...خودم. گفته بودند تقصیر من نبود، چند بار تکرارش کرده بودند، اما هیچ‌ کدامشان آن‌ جا نبودند. هیچ‌ کدامشان آن لحظه را ندیده بودند، هیچ‌ کدامشان نمی‌ دانستند وقتی همه‌ چیز از کنترل خارج شد، چطور برای چند ثانیه فقط ایستاده بودم و نمی‌ دانستم باید چه کار کنم. از آن بدتر، می‌دانستم اگر یک قدم دیگر برداشته بودم، شاید همه‌ چیز فرق می‌کرد...اما شاید ها برای مرده‌ ها هیچ معنایی نداشتند. تلفن‌ همراهم روی تخت روشن شد. به سمت تخت رفتم و آن را برداشتم، چند تماس بی‌ پاسخ و پیام‌ هایی که هنوز جواب نداده بودم. انگشتم روی اسم دین مکث کرد. دلم می‌ خواست صدایش را بشنوم، اما غرورم اجازه نمی‌ داد اعتراف کنم که حتی برای چند لحظه، به حضورش نیاز داشتم. پس تلفن را روی میز گذاشتم و زیر لب گفتم: «خودم از پسش برمیام.» دروغ بود. همان لحظه، صدای زنگ تلفن در فضای سوت و کور اتاق پیچید، جرأت پاسخ دادن آن را نداشتم، تماس قطع شد، به سمت تلفن رفتم و آن را دوباره برداشتم، حالا یک پیغام صوتی دیگر از دین باقی مانده بود. برای چند ثانیه فقط به اسمش نگاه کردم. بعد با دست‌ هایی که کمی می‌ لرزیدند، دکمه پخش را فشار دادم و پیام را باز کردم.