uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

𝑩𝒍𝒖𝒆 𝒃𝒖𝒕𝒕𝒆𝒓𝒇𝒍𝒚 𔘓

𝑩𝒍𝒖𝒆 𝒃𝒖𝒕𝒕𝒆𝒓𝒇𝒍𝒚 𔘓

Kanalga Telegram’da o‘tish

... دنیـایـی از افڪاࢪ ۺلۅغِ ﯾه اسـتـی… ⋆ پنـاهـگاهـی از جـادۅی اسڪیـز، بـۅی ڪاغذِ ڪتاب‌ها ۅ قۺنـگـیِ فیـلـم‌ها ☕︎ ۅ دلـی ڪہ تـمـام‌ۅڪـمـال بـہ «آبـی»ِ قۺـنـگـم تعلـق داࢪه 𔘓 🌌🌀🪽 🌑🌒🌓🌔🌕🌖🌗🌘🌑 . بات ناشناس: @Bluebutterfliebot

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
388
Obunachilar
+2824 soatlar
+747 kun
+10430 kun
Postlar arxiv
زیادی توصیف کوتاهی از من بود

Repost from N/a
روزگاری هر زخمی را میانِ واژه‌ها دفن می‌کردم؛ هر قطره‌ی خون را به جوهری بدل می‌ساختم و خیال می‌کردم کاغذ، تنها جاییست که توانِ تحملِ ویرانی‌هایم را دارد. اما اکنون، در میانِ آشوبِ افکارم، از کاغذ چیزی جز ویرانه‌ای مچاله بر جای نمیماند. چه بر سرِ من آورده بودند که اکنون حتی نوشتن هم دوای دردِ این روح دردمند نبود؟ کلمات، حصاری از تیغ شده‌اند؛ دور حنجره‌ام، چون ریشه‌هایی که بی‌اجازه در اعماقِ خاک میدوند، پیچیده‌اند و قد کشیده‌اند. هر واژه‌ای که قصد حیات دارد، پیش از آنکه بر صفحه جان بگیرد، گلویش میانِ همین تیغ‌ها بریده میشود. مفهوم‌ها، سرگردان، از زخمی به زخمی دیگر می‌دوند تا شاید استعاره‌ای در خورِ این درد بیابند؛ اما هر بار، خسته و شرمنده، روبه‌روی زخم‌هایم به زانو می‌افتند. گویی هر زخمی، هزار معنای ناگفته را در خود بلعیده است. انگار رنجِ من از مرزِ معنا گذشته و دیگر هیچ واژه‌ای جرئتِ به دوش کشیدنِ وزنِ آن را ندارد. واژه‌ها هنوز زاده می‌شوند.. اما همین که نگاهم به آن‌ها می‌افتد، یکی پس از دیگری، در سکوتِ ذهنم جان می دهند؛ گویی پیش از من، خود کلمات نیز تسلیم این اندوه شده‌اند. قلم را رها کردم.. حال، تنها به دیوار سفید اتاق خیره مانده بودم. او نیز، همچون من، سکوت را در سینه‌اش جای داده بود؛ خاموش، اما آکنده از اشک‌هایی که هرگز فرو نریخته بودند، فریادهایی که هرگز شنیده نشده بودند و مشت‌هایی که ردشان هنوز بر تنش مانده بود. او نیز، مانند من، از بیانِ آنچه در دل داشت عاجز بود. و شاید.. من هم دیگر تفاوتی با همان دیوار نداشتم؛ در گوشه‌ای از همان اتاق، ایستاده و خاموش، با هزاران حرفِ ناگفته که سال‌ها پشتِ لب‌هایم آوار شده بودند. حتی قلم نیز دیگر از دستانم گریزان بود؛ گویی آخرین هم‌صحبتِ روحم نیز تابِ هم‌نشینی با این همه ویرانی را نداشت

یه سونگهوای خوشگل اومدههههه خیلی وقته ایتینی کم میاددد خوش اومدیییییی زیباا🦋🌌

منتظرم نوبت پرسش من-

اره بچه ها اون روز من دزدیدمش خونه منه و اجازه نداره جز من به کس دیگه ای یا گوشی توجه کنه

شایدم در واقع من رو مخ تر از همیشه شدن

چقدر جدیدا زندگی بدتر از همیشه شده

اگر آگست بودم چند دقیقه دیگه تموم شده بودم

احساس میکنم زده به سرم و فردا بیدار بشم میتونم خود زنی کنم بخاطر حذف اینا

تا همین یکم قبل بیشتر از ۳۰۰ گیگ حافظه ام پر بود و الان صفر✨

ولی یه سری چیزا باید حذف بشن و دقیقا نیازه توی همچین حالی باشم