قصهگویِ ویندریا.
Kanalga Telegram’da o‘tish
_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
314
Obunachilar
-124 soatlar
-57 kunlar
+2830 kunlar
Postlar arxiv
نزدیک غروب بود.
پرتو نارنجیرنگ خورشید با پهنهی آبی آسمان درآمیخته بود؛ گویی آسمان، بیش از روزهای گذشته، دلتنگ چیزی بود. باز هم صدای همان کفشها در میدان شهر پیچید. مردم شهر او را میشناختند؛ مردی که نگاهها، پیش از آنکه حقیقت را بشنوند، محکومش کرده بودند. مردی خاموش و بدنام. مانند تمام روزهای گذشته کت مشکی به تن داشت، سرش همیشه پایین بود. بازهم با هیچکس حرفی نزد. روی صندلی چوبی نشست و مشغول نوشتن چیزی در آن دفتر چرمی کوچکش شد. پیر مردی که هرروز در آن زمان از آنجا عبور میکرد زیر لب گفت:«مطمئنم همونه...اون خودشه!» آن آدم ها شاید حتی نام مرد را نمیدانستند، البته؛ آدم بدنام نیازی به اسم ندارد. همین است.. نام اون بدنام است. مردم میگفتند گناهش آنقدر بزرگ است که خدا نیز از او روی برگردانده. همه از او دوری میکردند چون باور داشتند خدا او را نفرین کرده است. سرش پایین بود که پسرکی به سمت او دوید و بدون توجه به چشمان متعجبش سریع حرف زد:«مامانم گفته نباید با تو حرف بزنم... اما من فکر نمیکنم همهی چیزایی که دربارهت میگن، راست باشه.» و دوباره شروع به دویدن کردو از او دور شد. روز بعد، مرد به میدان نیامد. صندلی خالی ماند. خیلی زود شایعه درست شد. مردم میگفتند شاید بلاخره خدا اورا مجازات کرده، و این فکر باعث خوشحالی شهر شد، زیرا سزای گناهکار مجازات است. طولی نکشید که شهردار دستور تخلیه ملک مرد را داد، همه با بی میلی وارد خانه ساکت شدند. خانه تقریبا خالی بود. تنها یک صندلی، یک میز و همان دفتر چرمی کوچک.. هیچکس حاضر نشد به آن دفتر نزدیک شوند، زیرا خیال میکردند با دست زدن به آن دچار عذابی میشوند که آن مرد حال گرفتارش شده بود. درآخر، به ناچار همان پیر مرد به سمت دفتر رفت، اما پیش از آنکه آن را بردارد جملهای در میان صفحاتِ باز نگاهش را جلب کرد:«اگر روزی کسی این دفتر را خواند، یعنی دیگر توان دفاع از خودم را نداشتم..» پیر مرد با صدایی رسا شروع به خواندن کرد:«شاید هنوز کسی باشد که بخواهد بداند آن روز چه شد. اما اگر پاسخ این سؤال را بدانی، آیا سالهایی را که از من گرفتی، میتوانی پس بدهی؟» خانه در سکوت فرو رفته بود، پیر مرد ادامه داد:«انسان محدود به توانایی خویش است. آن روز، میان نجات یک جان و از دست دادن سه جان، مجبور به انتخاب شدم. او را رها نکردم... تنها نتوانستم به او برسم.» پیر مرد با دستانی لرزان صفحه را ورق زد:«من سکوت را انتخاب کردم نه چون بیگناه بودم... و نه چون گناهکار، بلکه چون بعضی حقیقتها، اگر گفته شوند، آدمهای بیشتری را میشکنند، و با اینکار آن کودک فکر میکرد زنده ماندنش، بهای مرگ دوستش بوده است.» پیرمرد آرام دفتر را بست. هیچکس چیزی نگفت. آن روز، برای نخستین بار، مردم سرهایشان را پایین انداختند. شاید حقیقت، همیشه آنقدر دور نبود؛ فقط هیچکس سرش را بالا نیاورده بود تا آن را ببیند. درهمان حال صدایی سکوت را شکست:«اسم اون مرد چی بود؟» #خطوط_بیهوا
خیییلی بده منم گاهی اضطراب میگیرم دربارش ولی خب بی توجهی میکنم و همینجوری مینویسم
توهم همینکارو کن
-وندا
امروز متوجه یه چیزی شدم..
متوجه شدم من از نوشتن متن های طولانی میترسم!
شاید این ترس خیلی وقته که درون من وجود داره اما تازه دارم حسش میکنم
و این ترس مانع نوشتن من شده، نوشتن درمورد احساساتم، حال و هوای جمله و حتی شخصیت ها..
این موضوع واقعا باعث عذاب من شده، میدونید فکر نمیکنم این ترس بخاطر مواجه شدن با تعداد زیادی کلمه باشه، نه!
بخاطر اینه که فکر میکنم برای مخاطب خسته کننده میشه:)
مهم نیست چقدر اون متن عالی باشه، چقدر تو توصیف فضا و شخصیت ها موفق بوده باشم، به هرحال اون ترس همیشه هست!
و خسته شدن خواننده از متن، یکی از بدترین چیزهاییه که یک نویسنده میتونه براش پیش بیاد.
خیلی خوبه که آدم با ترس هاش روبه رو بشه، اما به شرطی که بتونی باهاش مبارزه کنی:)
منن دارم تلاشمو میکنم که تو این نبرد سخت پیروز بشم یا حداقل باهاش صلح کنم.🫠🤝
بچههای جدید خیلی خوش اومدید:)💝
اجازه بدید یه توضیح کوچولو بهتون بدم..
من اینجا مینویسم..
اما چیز مهمی که دارم روش کار میکنم داستانمه:)✨
یک داستان فانتزی–ماجراجویی، با یکم چاشنی از عشق، به همراه هیجان و مبارزه! 🥸⚔️
اگه به داستانهای فانتزی علاقه داری، از دستش نده. تازه اولِ پارتگذاری هست و این پارت اول و اینم پارت دوم داستان، همراه با خلاصه میتونید بخونین:)))🤝
خوشحال میشم اگه بخونیش و حتماً نظرت رو باهام به اشتراک بذاری.✨🤍
Repost from 𝐓𝐡𝐨𝐮𝐠𝐡𝐭𝐬 𝐨𝐮𝐭 𝐨𝐟 𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
من به قربان خدا چون که مرا غمگین دید ،
بهر خوشحالی من در دلم انداخت تو را .
-
Repost from N꩜VA
سلااام، بازم وقت فضوووولیه!🍎
این پیام و یک پست موردعلاقتون از اینجارو توی کانالهای نازتون فوروارد کنید، من هم آخرشب بامزه ترین پستتون رو فوروارد میکنم اینجا که تا صبح بمونه✨
