مگر تمام عمر چندتا بـهمنـہ ؟
Kanalga Telegram’da o‘tish
Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
600
Obunachilar
-424 soatlar
-537 kun
-57330 kun
Postlar arxiv
I once believed love would be
burning red, but it's golden.
Like daylight.
من از ابراز احساساتم نمیترسم از اینکه احساساتم رو نادیده و به مسخره بگیرن میترسم...
همون پروانههایی که یه روز توی دلت بودن،
ميان توی گلوت و راه نفست و میبندن.
جسمش یـہ قصه،پر از رازهاے ناگـ؋ـتـہ بود.
روحش جایے دور از ؋ـهم آدمها گیر ا؋ـتادہ بود.
داشتم به این فکر میکردم که همه ما چه بخوایم چه نخوایم از نظر مامانا و خواهر برادرامون تریانیم
پاییز نزدیکه وقتشه قهوه و چای هامونو آماده کنیم لباس گرم بپوشیم بشینیم پای گیلمور گرلز و اجازه بدیم لورالای و روری مارو به زندگی لذتبخششون ببرن
My gut was right many times;
I was the one who didn't want to believe it.
پس تو انقدر دوری که ترجیحم چسبیدن به همان رویاهای احمقانه و کودکانهام است...
