مگر تمام عمر چندتا بـهمنـہ ؟
Kanalga Telegram’da o‘tish
Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
580
Obunachilar
-724 soatlar
-527 kun
-58130 kun
Postlar arxiv
این روزا توی ذهنم اندازهی چند هزار صفحه رمان حرف دارم ، اما نمیتونم حتی یک خطشو به زبون بیارم...
هر زمان فالی گرفتم غم مخور آمد ، ولی
این امید واهی حافظ ، مرا بیچاره کرد.
غمگین ترین لحظه ی زندگیم اونجایی بود که به کسی گفتم خداحافظ که دلم میخواست تمام عمرم کنارش زندگی کنم :)
چرا تنفر داشته باشم؟ تنفر احساس گرونیه از اهمیت دادن زیاد میاد، ترجیح میدم اهمیت ندم...
ما هر چه را که باید از دست بدیم از دست دادیم ما بی چراغ به راه افتادیم و دیگر فرقی به حالمان نخواهد داشت که خورشید کی طلوع خواهد کرد...
هر روز به اینکه بهت پیام بدم فکر میکنم ؛ ولی بعدش به این فکر میکنم که اگه واقعا میخواستی باهام صحبت کنی ، بهم پیام میدادی...
گاهی آدم انقدر تنها میشود و با خودش حرف میزند که تبدیل میشود به دو نفر...
شاید وحشتناک ترین قسمت بزرگسالی اونجاست که مدام هم سن و سالانت رو میبینی که انگار روند زندگیشون رو ×2 عه، تو رابطه جدی، تو پیشرفت شغلی و تحصیلی و تو همه چیز؛ از خودت میپرسی پس من چی؟ نوبت من کی میشه؟ و جواب قطعی برای هیچ کدوم از سوالات نداری، انگار کل زندگیت مدت هاست تیک داره.
