«پایا، Paya»
Kanalga Telegram’da o‘tish
Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
330
Obunachilar
-124 soatlar
-27 kunlar
+1030 kunlar
Postlar arxiv
331
ملک برهم زن تو ادهموار زود تا بیابی همچو او ملک خلود خفته بود آن شه شبانه بر سریر حارسان بر بام اندر دار و گیر قصد شه از حارسان آن هم نبود که کند زان دفع دزدان و رنود او همی دانست که آن کو عادلست فارغست از واقعه آمن دلست عدل باشد پاسبان گامها نه به شب چوبکزنان بر بامها لیک بد مقصودش از بانگ رباب همچو مشتاقان خیال آن خطاب نالهٔ سرنا و تهدید دهل چیزکی ماند بدان ناقور کل پس حکیمان گفتهاند این لحنها از دوار چرخ بگرفتیم ما بانگ گردشهای چرخست این که خلق میسرایندش به تنبور و به حلق مؤمنان گویند که آثار بهشت نغز گردانید هر آواز زشت ما همه اجزای آدم بودهایم در بهشت آن لحنها بشنودهایم گرچه بر ما ریخت آب و گل شکی یادمان آمد از آنها چیزکی لیک چون آمیخت با خاک کرب کی دهند این زیر و آن بم آن طرب آب چون آمیخت با بول و کمیز گشت ز آمیزش مزاجش تلخ و تیز چیزکی از آب هستش در جسد بول گیرش آتشی را میکشد گر نجس شد آب این طبعش بماند که آتش غم را به طبع خود نشاند پس غدای عاشقان آمد سماع که درو باشد خیال اجتماع قوتی گیرد خیالات ضمیر بلک صورت گردد از بانگ و صفیر آتش عشق از نواها گشت تیز آن چنان که آتش آن جوزریز #مولانا #مثنویـمعنوی
331
Repost from رهسپر کوچه رندان
بیست و پنجم اردیبهشتماه، یادروز فردوسی بزرگ و روز پاسداشت زبان فارسی فرخنده باد!
🌹
@kocheyerendan
331
جمله گفتند ای وزیر انکار نیست گفتِ ما چون گفتنِ اغیار نیست اشکِ دیدهست از فراقِ تو دوان آهِ آهست از میان جان روان طفل با دایه نه استیزد ولیک گرید او گرچه نه بَد داند نه نیک ما چو چنگیم و تو زخمه میزنی زاری از ما نه تو زاری میکنی ما چو ناییم و نوا در ما ز توست ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست ما چو شطرنجیم اندر بُرد و مات بُرد و مات ما ز توست ای خوش صفات ما که باشیم ای تو ما را جانِ جان تا که ما باشیم با تو درمیان ما عدمهاییم و هستیهای ما تو وجودِ مُطلقی فانینُما ما همه شیران ولی شیر عَلم حملهشان از باد باشد دمبهدم حملهشان پیدا و ناپیداست باد آنک ناپیداست هرگز گُم مباد بادِ ما و بودِ ما از دادِ توست هستی ما جمله از ایجادِ توست لذّت هستی نمودی نیست را عاشق خود کرده بودی نیست را لذّت انعامِ خود را وا مگیر نُقل و باده و جامِ خود را وا مگیر ور بگیری کیت جُست و جو کند نقش با نقّاش چون نیرو کند منگر اندر ما مکن در ما نظر اندر اِکرام و سخای خود نگر ما نبودیم و تقاضامان نبود لطفِ تو ناگفتهٔ ما میشنود نقش باشد پیشِ نقّاش و قلم عاجز و بسته چو کودک در شکم پیشِ قدرت خلقْ جمله بارگه عاجزان چون پیشِ سوزن کارگه گاه نقشش دیو و گَه آدم کند گاه نقشش شادی و گه غم کند دست نِه تا دست جنباند به دفع نطق نِه تا دَم زند در ضَرّ و نفع تو ز قرآن بازخوان تفسیرِ بیت گفت ایزد «مَا رَمَيۡتَ إِذۡ رَمَيۡتَ» گر بپرّانیم تیر آن نه ز ماست ما کمان و تیراندازش خداست این نه جَبر این معنی جبّاری است ذکرِ جبّاری برای زاری است زاری ما شد دلیل اضطرار خجلت ما شد دلیل اختیار گر نبودی اختیارْ این شرم چیست وین دریغ و خجلت و آزرم چیست زَجرِ شاگردان و استادان چراست خاطر از تدبیرها گردان چراست ور تو گویی غافل است از جَبرْ او ماهِ حق پنهان کند در ابرْ رو هست این را خوش جواب ار بشنوی بگذری از کفر و در دین بِگروی حسرت و زاری گَهِ بیماری است وقت بیماری همه بیداری است آن زمان که میشوی بیمارْ تو میکنی از جُرم استغفار تو مینماید بر تو زشتیّ گُنه میکنی نیّت که باز آیم به رَه عهد و پیمان میکنی که بعد ازین جز که طاعت نبوَدم کاری گزین پس یقین گشت این که بیماری تو را میببخشد هوش و بیداری تو را پس بِدان این اصل را ای اصلجو هر که را دَردست، او بُردهست بو هر که او بیدارتر پُر دَردتر هر که او آگاه تر رخ زردتر گر ز جَبرش آگهی زاریت کو بینشِ زنجیرِ جبّاریت کو بسته در زنجیرْ چون شادی کند کی اسیر حبس، آزادی کند ور تو میبینی که پایت بستهاند بر تو سرهنگانِ شه بنشستهاند پس تو سرهنگی مکُن با عاجزان زانک نبود طبع و خوی عاجز آن چون تو جبرِ او نمیبینی مگو ور همی بینی نشانِ دید کو در هر آن کاری که میلَستَت بدان قدرت خود را همی بینی عیان واندر آن کاری که میلَت نیست و خواست خویش را جَبری کنی کین از خداست انبیا در کارِ دنیا جبریاند کافران در کار عُقبی جبریاند انبیا را کارِ عُقبی اختیار جاهلان را کار دنیا اختیار زانک هر مرغی به سوی جنسِ خویش میپرد او در پس و جانْ پیش پیش کافران چون جنس سجّین آمدند سَجنِ دنیا را خوش آیین آمدند انبیا چون جنس عِلّیّین بُدند سوی عِلّیّینِ جان و دل شدند این سخن پایان ندارد لیک ما باز گوییم آن تمام قصّه را #مولانا #مثنویـمعنوی
331
اعجمی ترکی سحر آگاه شد وز خمار خمر مطربخواه شد مطرب جان مونس مستان بود نقل و قوت و قوت مست آن بود مطرب ایشان را سوی مستی کشید باز مستی از دم مطرب چشید آن شراب حق بدان مطرب برد وین شراب تن ازین مطرب چرد هر دو گر یک نام دارد در سخن لیک شتان این حسن تا آن حسن اشتباهی هست لفظی در بیان لیک خود کو آسمان تا ریسمان اشتراک لفظ دایم رهزنست اشتراک گبر و مؤمن در تنست جسمها چون کوزههای بستهسر تا که در هر کوزه چه بود آن نگر کوزهٔ آن تن پر از آب حیات کوزهٔ این تن پر از زهر ممات گر به مظروفش نظر داری شهی ور به ظرفش بنگری تو گمرهی لفظ را مانندهٔ این جسم دان معنیش را در درون مانند جان دیدهٔ تن دایما تنبین بود دیدهٔ جان جان پر فن بین بود پس ز نقش لفظهای مثنوی صورتی ضال است و هادی معنوی در نبی فرمود کاین قرآن ز دل هادی بعضی و بعضی را مضل الله الله چونک عارف گفت می پیش عارف کی بود معدوم شی فهم تو چون بادهٔ شیطان بود کی ترا وهم می رحمان بود این دو انبازند مطرب با شراب این بدان و آن بدین آرد شتاب پر خماران از دم مطرب چرند مطربانشان سوی میخانه برند آن سر میدان و این پایان اوست دل شده چون گوی در چوگان اوست در سر آنچه هست گوش آنجا رود در سر ار صفراست آن سودا شود بعد از آن این دو به بیهوشی روند والد و مولود آنجا یک شوند چونک کردند آشتی شادی و درد مطربان را ترک ما بیدار کرد مطرب آغازید بیتی خوابناک که انلنی الکاس یا من لا اراک انت وجهی لا عجب ان لا اراه غایة القرب حجاب الاشتباه انت عقلی لا عجب ان لم ارک من وفور الالتباس المشتبک جئت اقرب انت من حبل الورید کم اقل یا یا نداء للبعید بل اغالطهم انادی فی القفار کی اکتم من معی ممن اغار #مولانا #مثنویـمعنوی
331
آمدهام که سر نهم عشق تو را به سر برم ور تو بگوییم که نی، نی شکنم شکر برم آمدهام چو عقل و جان از همه دیدهها نهان تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم آمدهام که ره زنم بر سر گنج شه زنم آمدهام که زر برم زر نبرم خبر برم گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم آنک ز زخم تیر او کوه شکاف میکند پیش گشاد تیر او وای اگر سپر برم گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم آنک ز تاب روی او نور، صفا به دل کشد و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم در هوس خیال او همچو خیال گشتهام وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من گفت بخور نمیخوری پیش کسی دگر برم #مولانا #دیوانـشمس
331
ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا از آسمان آمد ندا کای ماه رویان الصلا
🍭 Download by RegaYouTube
331
ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا از آسمان آمد ندا کای ماهرویان، الصلا ای سرخوشان ای سرخوشان آمد طرب دامنکشان بگرفته ما زنجیر او بگرفته او دامان ما آمد شراب آتشین ای دیو غم، کنجی نشین ای جان مرگاندیش رو ای ساقی باقی درآ ای هفت گردون مست تو ما مهرهای در دست تو ای هست ما از هست تو در صد هزاران مرحبا ای مطرب شیریننفس هر لحظه میجنبان جرس ای عیش زین نه بر فرس بر جان ما زن ای صبا ای بانگ نای خوشسمر در بانگ تو طعم شکر آید مرا شام و سحر از بانگ تو بوی وفا بار دگر آغاز کن آن پردهها را ساز کن بر جمله خوبان ناز کن ای آفتاب خوشلقا خاموش کن پرده مدر سغراق خاموشان بخور ستار شو ستار شو خو گیر از حلم خدا #مولانا #دیوانـشمس
331
بعد از آن در سِرّ موسی حق نهفت رازهایی گفت کان ناید به گفت بر دل موسی سخنها ریختند دیدن و گفتن به هم آمیختند چند بیخود گشت و چند آمد به خوَد چند پَرّید از ازل سوی ابد بعد از این گر شرح گویم ابلهیست زانک شرح این ورای آگهیست ور بگویم عقلها را برکَند ور نویسم بس قلمها بشکند چون که موسی این عتاب از حق شنید در بیابان در پی چوپان دوید بر نشان پای آن سرگشته راند گرد از پرّهٔ بیابان برفشاند گام پای مردم شوریده خوَد هم ز گام دیگران پیدا بوَد یک قدم چون رخ ز بالا تا نشیب یک قدم چون پیل رفته بر وریب گاه چون موجی بر افرازان عَلَم گاه چون ماهی روانه بر شکم گاه بر خاکی نبشته حال خْوَد همچو رمالی که رملی بر زند عاقبت دریافت او را و بدید گفت مژده ده که دستوری رسید هیچ آدابی و ترتیبی مجو هرچه میخواهد دل تنگت بگو کفر تو دین است و دینت نور جان آمنی وز تو جهانی در امان ای معاف یفعل الله ما یشا بیمحابا رو زبان را برگشا گفت ای موسی از آن بگذشتهام من کنون در خون دل آغشتهام من ز سدرهٔ منتهی بگذشتهام صد هزاران ساله زان سو رفتهام تازیانه بر زدی اسپم بگشت گنبدی کرد و ز گردون بر گذشت محرم ناسوت ما لاهوت باد آفرین بر دست و بر بازوت باد حال من اکنون برون از گفتن است اینچ میگویم نه احوال من است نقش میبینی که در آیینهایست نقش توست آن نقش آن آیینه نیست دم که مرد نایی اندر نای کرد درخور نایست نه درخورد مرد هان و هان گر حمد گویی گر سپاس همچو نافرجام آن چوپان شناس حمد تو نسبت بدان گر بهترست لیک آن نسبت به حق هم ابترست چند گویی چون غطا برداشتند کاین نبودهست آنک میپنداشتند این قبول ذکر تو از رحمت است چون نماز مستحاضه رخصت است با نماز او بیالودهست خون ذکر تو آلودهٔ تشبیه و چون خون پلید است و به آبی میرود لیک باطن را نجاستها بود کان به غیر آب لطف کردگار کم نگردد از درون مرد کار در سجودت کاش روگردانیی معنی سبحان ربی دانیی کای سجودم چون وجودم ناسزا مر بدی را تو نکویی ده جزا این زمین از حلمِ حق دارد اثر تا نجاست بُرد و گلها داد بَر تا بپوشد او پلیدیهای ما در عوض بر روید از وی غنچهها پس چو کافر دید کاو در داد و جود کمتر و بیمایهتر از خاک بود از وجود او گل و میوه نَرُست جز فساد جمله پاکیها نجُست گفت واپس رفتهام من در ذهاب حَسْرَتا، یا لَیْتَنی کُنْتُ تُراب کاش از خاکی سفر نگزیدمی همچو خاکی دانهای میچیدمی چون سفر کردم، مرا راه آزمود زین سفرکردن رهآوردم چه بود؟ زان همه میلش سوی خاک است کو در سفر سودی نبیند پیش رو روی واپس کردنش آن حرص و آز روی در ره کردنش صدق و نیاز هر گیا را کش بود میلِ عُلا در مَزید است و حیات و در نُما چونک گردانید سر سوی زمین در کمی و خشکی و نقص و غبین میل روحت چون سوی بالا بود در تَزایُد مرجعت آنجا بود ور نگوساری سرت سوی زمین آفِلی، حَق لا یُحِبُّ الْآفِلین #مولانا #مثنویـمعنوی
331
ای تقاضاگر درون همچون جنین چون تقاضا میکنی اتمام این سهل گردان ره نما توفیق ده یا تقاضا را بهل بر ما منه چون ز مفلس زر تقاضا میکنی زر ببخشش در سِرْ ای شاه غنی بی تو نظم و قافیه شام و سحر زهره کی دارد که آید در نظر نظم و تجنیس و قوافی ای علیم بندهٔ امر توند از ترس و بیم چون مسبح کردهای هر چیز را ذات بی تمییز و با تمییز را هر یکی تسبیح بر نوعی دگر گوید و از حال آن این بیخبر آدمی منکر ز تسبیح جماد و آن جماد اندر عبادت اوستاد بلک هفتاد و دو ملت هر یکی بیخبر از یکدگر واندر شکی چون دو ناطق را ز حال همدگر نیست آگه چون بود دیوار و در چون من از تسبیح ناطق غافلم چون بداند سبحهٔ صامت دلم هست سُنّی را یکی تسبیح خاص هست جبری را ضد آن در مناص سنّی از تسبیح جبری بیخبر جبری از تسبیح سنّی بی اثر این همیگوید که آن ضالست و گم بیخبر از حال او وز امر قم و آن همی گوید که این را چه خبر جنگشان افکند یزدان از قدر گوهر هر یک هویدا میکند جنس از ناجنس پیدا میکند قهر را از لطف داند هر کسی خواه دانا خواه نادان یا خسی لیک لطفی قهر در پنهان شده یا که قهری در دل لطف آمده کم کسی داند مگر ربانیی کش بود در دل محک جانیی باقیان زین دو گمانی میبرند سوی لانهٔ خود به یک پر میپرند #مولانا #مثنویـمعنوی
331
لب ببندم هردمی زین سان سخن توبه آرم هردمی صدبار من کاین سخن را بعد ازاین مدفون کنم آن کَشَنده می کَشَدمن چون کنم چونکه خامُش می کنم من از رَشَد اوبه صد نوعم به گفتن می کَشَد #مولانا
331
الوطنُ بالنسبةِ لي ليس خريطةً معلّقة؛ أفغانستان... أنتِ. بعينيكِ الواسعتينِ بلونِ الغزال، وبلهجتكِ التي كانت تحملُ مذاقَ غزلياتِ جلالِ الدينِ الرومي. في أيِّ غبارٍ من كابل ضعتِ؟ وعند أيِّ منعطفٍ من سالَنْغ أفلتوا يدكِ من يدي؟ أنا هنا، بعيدًا عنكِ، أحتضنُ كلَّ يومٍ طرقاتِ هِرَات، وأفتّشُ بين خيوطِ سجادِ آقْچَه عن أثرٍ لخطواتكِ. يا حبيبتي البعيدة! جمالكِ لازوردٌ خالص، مختبئٌ في قلبِ صخورِ بدخشان؛ وأنا امرأةٌ أفنت عمرَها ترسلُ شوقَها مع رياحِ المئةِ والعشرينَ يومًا نحو دفءِ عناقكِ. عودي... حتى لو لم يبقَ منكِ إلّا عبيرُ الجبالِ الحادّ، واسمٌ تذروهُ غبارُ التاريخ.
Home, to me, is not a map; Afghanistan — it is you. With those doe-like eyes, and that accent carrying the taste of Rumi’s ghazals. In which dust of Kabul were you lost? At which bend of the Salang Pass did they loosen your hand from mine? And here I am, far from you, embracing every road of Herat each day, searching through the woven threads of Aqcha carpets for the faint trace of your footsteps. O distant beloved, your beauty is pure lapis lazuli, hidden deep within the rocks of Badakhshan; and I am a woman who has spent her whole life sending her longing with the hundred-and-twenty-day winds toward the shelter of your embrace. Come back... even if all that remains of you is the sharp scent of mountain air and a name drifting through the dust of history.
331
وطن برای من، یک نقشه نیست؛
افغانستان ، تویی!
با همان چشمهای میشی و
لهجهای که طعم غزلهای مولانا را میداد.
در کدام غبار «کابل» گم شدی؟
در کدام پیچ «سالنگ»، دستت را از دستم رها کردند؟
من اینجا، دور از تو،
هر روز تمام جادههای هرات را در آغوش میکشم
و میان تارهای قالی آقچه
دنبال ردی از قدمهایت میگردم.
ای محبوب دورافتاده!
زیبایی تو، لاجورد نابیست
که در دلِ صخرههایِ «بدخشان» پنهان شده؛
و من زنی هستم که تمام عمر،
دلتنگیاش را با بادهایِ صد و بیست روزه،
به سمت آغوش تو پست کرده است.
برگرد...
حتی اگر از تو،
فقط عطر تند کوهستان وُ
نامی در غبار تاریخ مانده باشد.
