🌑𝓛𝓸𝓽𝓼 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓶𝓸𝓸𝓷🌒
Kanalga Telegram’da o‘tish
«در دل شبهای طولانی،وقتی دنیا به خواب فرو میره من با کلمه ها حرف میزنم،اینجا جنگلی از متن هاست که درختانش از دل تنهایه منو تو روییده اند ،"اسم تو"هستم عاشق خلق کردن از هیچ☕📖.» اینجا بیا حرف بزنیم : https://t.me/uuyyiioopp قصه هاتو بگو : @bangtan6915
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
299
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-57 kun
-4330 kun
Postlar arxiv
جذبش شدم
خیلی خوشگل و خوشتیپ بود
توجه نکردم کیه یا چیه
بدون هیچ حرفی قبولش کردم
که با یک صدای خیلی خفن گفت:
اما ما هنوز باهم حرف نزدیم
تو حتی اسم منو هم نمیدونی
منم گفتم:
چیزی که لازم بود توی تو دیدم الان بگو اسمت چیه؟
- هاکان صدام کن
- منم لیونام ، از فردا کارت رو شروع میکنی
فعلا
اومدم بیرون
کلی فکر میکردم که یک نفر چقدر میتونه خوشتیپ باشه
همینطوری هم داشتم رزومه اش رو چک میکردم
هاکان
۲۵ ساله
۲ متر هم قدش بود
ولی این پسر بهم حس عجیبی میداد
به پدرم گفتم که بادیگاردم رو انتخاب کردم
- بالاخره لیونای ما سرپیچی نکرد و حرفمون روش گوش داد
فردای اون روز که هاکان اومد سرکار
یک اتاق بهش تو عمارت دادم
و کل روز هرجا که میرفتم دنبالم بود
نمیذاشت حتی برای دقیقه ای تنها باشم
به طرز عجیبی تو کارش خیلی خوب بود
شب که شد
هاکان توی اتاق خودش خواب بود و منم توی اتاقم که ناگهان ......
رمان: عشق یک خون آشام
پارت دو🔥❤️🔥
https://t.me/kagame7
خب خوشگلای من 💖
امیدوارم از فعالیتم راضی باشید 😘
منتظر پارت بعدی رمان عشق یک خون آشام بمونید که خیلی جذابه🫶
ممنون که با وجودتون چنلمو زیباتر کردید 💜
شاد و خوشحال بمونید🫰
عاشقتونم🥰
شب بخیر 🌑🌘
اما منم همینم
من میخونم ولی میگفتن میشه ساکت باشی
میرقصیدم میگفتن همه دنیا رقص نیست برو به بقیه کارات برس
نوازندگی دوست داشتم ولی نهیچکس نفهمید چی دوست دارم
منم استعداد دارم:)
فقط عاشق کتاب خوندم و زیاد به طبیعت علاقه ندارم بیشتر دربا دوست دارم
کسیو داریم که همه این چیزارو داشته باشه؟
من لیونام
پدرم مافیاس و مادرم وکیله
از بچگی
بدون دوست و رفیق بزرگ شدم و میشه گفت تنها بودم
زمانی که بچه بودم
در یک شب بارونی در حال بازی با عروسک هام بودم
که یک مرد سیاه پوش وارد اتاقم شد
تعجب کرده بودم
چجوری تونست بیاد تو؟
که ناگهان بیهوش شدم
وقتی بیدار شدم
ترسیده بودم
روی مچ دستم رد نیش بود نیش یک خون آشام
با ترس و لرز پاشدم
رو به آینه وایستادم
و دیدم تیکه ای از موهام سفیده
دستام شروع به لرزیدن کرده بود
از پله ها رفتم پایین
نه مادرم بود نه پدرم
همونجا از شدت ترس
افتادم و بیهوش شدم
چشامو باز کردم
مادر و پدرم رو دیدم
که با تعجب بهم نگاه میکردن و موهام براشون عجیب بود
پدرم طی یک سری تحقیقات فهمید که چند نفر دنبالمن اما کی هستن از کجا اومدن رو نمیدونست
سخت گیری بیشتر شد
همه چی بدتر شد و زندگی منم سخت تر شد
همینجوری گذشت
با کلی دعوا و اذیت
همیشه میگفتم منم میخوام مثل بقیه باشم
اما چی بگم پدرم نمیذاشت
رسیدم به دانشگاه
کلی ذوق داشتم برای رفتن به دانشگاه با اینکه میدونستم قرار نیست دوستی داشته باشم
رفته بودم تو اتاقم و داشتم فکر میکردم
که پدرم اومد داخل
- لیونا خبر داری که چند وقت دیگه دانشگاه داری
- آره چطور مگه؟
- و اینم میدونی که نمیتونی تنها بری
- چی؟ یعنی چی بابا لابد میخواین باهام بیاین؟
- نه،من نمیام ولی یک بادیگارد میگیریم که باهات بیاد
- بس کنید دیگه خستم کردید تا کی باید تو قفس باشم ولم کنید
از اتاقم اومدم بیرون
- مامان من بادیگارد نمیخوام نمیخوام نمیخوام تا کی بگم
- دخترم اونجا برات خطرناک
اون ماجرای چند سال پیش و یادت رفته
و به موهام اشاره کرد
- اون موقع بچه بودم نفهم بودم نمیدونستم چه خبره
الان بزرگ شدم میفهمید؟
فقط بس کنید
بابام از اتاق اومد بیرون
- اینجوری نمیشه لیونا
یا دانشگاه نمیری یا با بادیگارد میری
انتخاب کن تا قبل از شروع دانشگاه
یکم فکر کردم
آره میتونم همه رو رد کنم تا تموم شه این ماجرا
- باشه بابا قبول میکنم برام بادیگارد بگیرید
- خوبه که سرعقل اومدی چند نفر رو باهاشون حرف بزن هرکدوم خواستی انتخاب کن
- قبوله
فرداش که بیدار شدم
بادیگارد هایی که پدرم گرفته بود رو دیدم و شروع به حرف زدن کردم باهاشون
یک سری ها خیلی رو مخ بودن و سری دیگه خیلی بدتیپ نمیدونم با چه رویی درخواست دادن
یک سری ها هم که اصن نمیتونستن خودشون رو جمع کنن
اونجا که مطمئن بودم داره نقشم میگیره
آخرین بادیگارد اومد
تو همون نگاه اول....
رمان: عشق یک خون آشام
پارت یک🔥❤️🔥
https://t.me/kagame7
برای اینکه نمیدونم مقدمه کجای چنل مونده و فرشته های جدید هم اومدن
از اول شروع میکنم
Repost from 🌑𝓛𝓸𝓽𝓼 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓶𝓸𝓸𝓷🌒
+1
این رمان گفتم که خیلی خاصه 🥰
بیاین با شخصیتاش آشنا شید💖💖
رمان: عشق یک خونآشام❤️🔥
میگن
یک بار خورشید برای خواستگاری از ماه اومد جلو
اگر ماه میگفت بله
خورشید از خوشحالی منفجر میشد
و اگر ماه میگفت نه
خورشید از شدت غم خاموش میشد
برای همین ماه جواب داد:
نمیدونم
از اون موقع زحل نگهبان حلقه هاشون شد
و توی هر خورشیدگرفتگی همو میبینن
و خورشید مثل همیشه از ماه میپرسه
«فکراتو کردی؟»
خب خوشگلای من 🌷
ممنون که با وجودتون چنلمو زیباتر کردید ❤️
خواب های رویایی ببینید✨
عاشقتونم💜
امیدوارم از فعالیتم راضی باشید 😘
شبتون بخیر مگولا 🌑🌘
