🌑𝓛𝓸𝓽𝓼 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓶𝓸𝓸𝓷🌒
Kanalga Telegram’da o‘tish
«در دل شبهای طولانی،وقتی دنیا به خواب فرو میره من با کلمه ها حرف میزنم،اینجا جنگلی از متن هاست که درختانش از دل تنهایه منو تو روییده اند ،"اسم تو"هستم عاشق خلق کردن از هیچ☕📖.» اینجا بیا حرف بزنیم : https://t.me/uuyyiioopp قصه هاتو بگو : @bangtan6915
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
299
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-57 kun
-4330 kun
Postlar arxiv
دست تنها بود
به هیچی به جز نجات دادن لیونا فکر نمیکرد
کلی کوبید به در
ولی تیام درو باز نکرد
که آخر درو شکست و رفت تو
لیونا به محض اینکه هاکان رو دید فریاد زد
- نیا هاکان نیا،لطفا برو فقط از اینجا برو اون کلت داره
برو
- نمیتونم ولت کنم و نمیرم
- نه نه نه من خودمو نجات میدم فقط برو
همون موقع تیام کلت رو میاره بیرون
- هاکان میخواستی دوست دخترتو نجات بدی دیگه نمیتونی
اون مال من شده
دست و پای لیونا رو باز میکنه
و کلت رو سمت هاکان میگیره
لیونا رو میچسبونه به بدنش خودش
هاکان تا میخواد بره
تیام کلت رو سمتش میگیره
- باشه تیام باشه به هاکان کار نگیر من من هرکار بگی انجام میدم
- هرکاری؟
- آره آره فقط ولش کن اون هیچ گناهی نداره
- پس بزار ببوسمت اون لبات خیلی خوبن
- به چه حقی...
- یکم جلو بیای تیر میزنم
اون موقع هاکان بین اینکه هویتش لو بره یا لیونا رو نجات بده گیر کرده بود
- ب باشه ب بیا م منو ب ببوس
- بانو هم که قبول کردن
اون نیشخند تیام هاکان رو عصبانی کرد
تیام گردن لیونا رو گرفت و نزدیکش شد تا ببوسش
هاکان دیگه دووم نیاورد
دوید و تیام رو هل داد
تیام افتاد و لیونا رو ول کرد
کلت رو برداشت و به سمت هاکان تیر زد
لیونا هاکان رو بغل کرد و....
به جای هاکان تیر به لیونا برخورد کرد
- ل لیونا نه نه نباید نه چرا
هاکان لیونا رو ول کرد و با عصبانیت
دوید سمت تیام
تیام تیر زد با اینکه به هاکان برخورد کرد ولی هیچ اتفاقی براش نیوفتاد
اون محکم تیام رو زد
جوری که با همون مشت اول تیام بیهوش شد
و بعد با عجله رفت سمت لیونا
اونو برداشت و بغلش کرد و بردش سمت بیمارستان
- هاکان آروم باش من خوبم
- هیچی نگو الان نمیخوام هیچی بشنوم
- الان داری باهام قهر میکنی
- دنبال این چیزایی؟
- هاکان
- لیونا بس کن
هاکان خودش رو رسوند بیمارستان و لیونا مستقیم رفت به اتاق عمل
هاکان با دستای خونیش و تیپ به هم ریخته منتظر لیونا بود
بعد از چند ساعتی لیونا از اتاق عمل اومد بیرون
ولی بیهوش بود
یک اتاق برای لیونا گرفت و ازش مراقبت کرد
یکی از پرستار ها اومد و گفت
معذرت میخوام که مزاحم شدم میخواید شما برید لباس هاتون رو عوض کنید من مراقب بانو هستم
هاکان قبول کرد و رفت خونه
دوش گرفت لباس هاش رو عوض کرد
و برگشت به بیمارستان
هاکان:
سردر گم بودم
آخه من لیونا رو خیلی دوست داشتم و فکر کردن به اینکه اون چون با من قهر بود مجبور بود تنها بره عذابم میداد
وقتی رفتم بیمارستان
لیونا به هوش اومده بود
و یک نگاهی بهم انداخت و گفت:
خوبی؟
خیلی مغرور و سرسنگین
- تو به خاطر من اینجوری شدی
هم به خاطرم تیر خوردی و هم...
نذاشت حرفمو ادامه بدم
- قبول که من همه اینارو به خاطر تو انجام دادم
حالا بیا جبرانش کن
باید همه این اتفاق هایی که داره میوفته رو مو به مو توضیح بدی
از اونی که اسمش هنری هستش تا تیر خوردن و نمردنت
ناچار بودم
همه چی خیلی داشت بد پیش میرفت
- لیونا همه اینارو فراموش کن
من به خاطر اینکه تو
توی این مدت به جای اینکه ازت محافظت کنم بیشتر به خاطرم صدمه دیدی استعفا میدم
و هنری رو هم فراموش کن
همینو که گفتم ناگهان
......
رمان: عشق یک خون آشام
پارت چهارده🔥❤️🔥
https://t.me/kagame7
تیام رو دیدم که بهم میگفت
- سلام ،سوار شو
وقتی سوار ماشین شدم با یک لبخند بهم گفت
-چقدر خوشگل شدی
خجالت کشیدم و هیچی نگفتم فقط پرسیدم
-تیام داریم کجا میریم؟
با یک لبخند گفت
-میریم یک جای خوب
یکم ترسناک بود
ولی هیچی نگفتم گفتم شاید به خاطر اتفاقات اخیر یکم من نگرانتر شدم
وقتی رسیدیم به رستورانی که تیام میگفت
خیالم راحت شده بود تا اینکه دیدم هیچکس توی رستوران نیست ازش پرسیدم
-تیام من کسی رو اینجا نمیبینم
-نگران نباش همشو رزرو کردم
یکم بعد که غذا رو سفارش دادیم حس کردم نیاز دارم کم خودمو آروم کنم
-تیام من میرم دستشویی
رفتم سمت دستشویی و یکم اونجا دستامو شستم و سعی کردم آروم باشم
اومدم بیرون
وقتی سر میز نشستم
دیدم کیفم جابجا شده گفتم شاید حواسم نیست و از اول همونطوری گذاشته بودمش
غذا رو که آوردن
هنوز استرسم تموم نشده بود همینطوری هم با تیام حرف میزدم و از خاطرات گذشتمون میگفتیم
تا اینکه یکم احساس ناامنی کردم
توی کیفم دنبال گوشیم میگشتم تا به هاکان زنگ بزنم
اما هرچی گشتم گوشیم نبود از تیام پرسیدم
-تو گوشیمو ندیدی؟
- گوشیت شارژش تموم شده بود زدمش به شارژ
- مگه توی رستوران هم میشه گوشی زد به شارژ
- اینجا میشه
- خب تیام بگو گوشیم کجاست نیازش دارم
- بزار شارژشه برات میارمش
بیشتر ترسیده بودم ولی به روی خودم نیاوردم
- غذاتو بخور
نمیدونم چرا انقدر روی غذا خوردن من مصمم بود ولی شروع کردم به خوردن ز همه جا بیخبر بودم که حس کردم اره حالم بد میشه
- تیام لطفاً کمکم کن حالم بده یکم بهم آب بده
- بالاخره درست شد لیونا خوابای خوب ببینی
برای همیشه به دستت آوردم دیگه تو همیشه کنارمی پدرتم نمیتونم هیچ کاری انجام بده
نویسنده:
لیونا از هوش میره و تیام اون رو به خونش میبره
در همین حین هاکان نگران لیونا میشه و کلی به گوشیش زنگ میزنه اما لیونا خاموش و جواب نمیده
هاکان استرسش یشتر میشه و آدرس رستورانی که اونجا بودن رو پیدا میکنه
میره اون قسمت اما لیونا اونجا نیست
هاکان مطمئن میشه که یک کاسهای زیر نیمکاسه هست
همزمان با اینکه هاکان دنبال خونه تیام میگرده
لیونا به هوش میاد و تیام هم
سعی میکنه اون رو ببوسه
لیونا کلی سرشو تکون میده
که تیام نتونه اونو ببوسه
تیام لیونا رو میگیره و لباش رو روی گردن لیونا قرار میده
اما چون لیونا دست و پاش بسته بود نمیتونست هیچ کاری انجام بده
در همین حین که لیونا داشت کلی اذیت میشد
هاکان خونه تیام را پیدا کرد و........
رمان : عشق یک خون اشام
پارت سیزده🔥❤️🔥
https://t.me/kagame7
توجه داشته باشید عزیزانم رمان نداریم😅
دیگه ببخشید 🙏
دلتون میاد منو بزنید؟
خوشگلای من 🌷
عاشقتونم 🫶
شب بخیر 🌑🌘
من به یک مورچه آسیب نمیزنم چون دلم نمیاد
- ولی یک انسان رو خیلی راحت تیکه تیکه میکنی کافیه بره رو مخت
نه بابا😅
ولی یکی از بدترین درد های دنیا اونجاست که: شبی که فکر میکنید میخواد بشه بهترین شبت
به خاطر یکی که دوسش داری
قلب هزار تیکه میشه
ولی سعی میکنی مثل همیشه جلوی بغضتو بگیری و بخندی جوری که انگار هیچی نشده
و اشکات همه چیو خراب میکنن
اون موقع به هر دری میزنی
که نکنه اونی که دوسش داری و باعث گریت شده اشکات رو ببینه و ناراحت شه:)
ولی هیچی دردناک تر از این جمله ای که مردم باهاش شوخی میکنن نیست:
من از بچگی بزرگ بودم💔
شما حتی اگه آرمی هم نباشی
با این حرف نامجون موافقی:
هیچ کدوم از ما زشت به دنیا نیومدیم
فقط توی دنیای قضاوت گر زندگی میکنیم
کیم نامجون💖 از بی تی اس🥺
حتی هاکان هم توی اتاقش بود
یکم ترسیده بودم
دویدم توی اتاق هاکان
- اینجا چه خبره
بهم کامل جواب بده و مثل همیشه نپیچونم
دیگه میخوام بدونم چه خبره
اون مرد دیشب کی بود؟
تو کی؟
چرا اومدی اینجا؟ قصدت چیه؟
- لیونا آروم باش، باشه هر موقع آروم بودی میگم
- آرومم سریع بگو
- ببین لیونا، تو در خطری
اون مرد اسمش هنریه و دنبال توعه
- چرا دنبال منه؟
اینو که گفتم هاکان سکوت کرد
و دیگه هیچی نگفت
- اینبار فرق میکنه
تا حرف نزنی منم دیگه باهات حرف نمیزنم
از اتاقش با یک حالت عصبانی اومدم بیرون
فکر میکرد دوروغ میگم
منم فقط خواستم خودش بفهمه
- خانوم خانوم امروز کلی کلاس دارید
-......
- خانوم چیزی شده
گوشیم زنگ خورد او تیام بود( نگین تیام رو یادتون رفته راهنمایی: همون پسری که عاشقشه تو کلاس نقاشیش)
- الو سلام تیام
نمیدونید وقتی هاکان اسم تیام رو شنید چه قیافه ای داشت
- سلام لیونا خوبی؟
- آره خوبم تو چطوری؟
- لیونا امشب بیکاری؟
- آره براچی؟
- یک میز توی یک رستورانی رزرو کردم
افتخار میدی باهم بریم
دو دل بودم نمیدونستم چی بگم
دوباره که نگاهم به چهره هاکان افتاد
سریع گفتم
-آره میام
آدرسش رو بفرست
- نه خودم میام دنبالت پس شب میبینمت
بای
قطع کردیم
- کلاسامو لغو کن
- کجا میری؟ با کی میری؟
هیچ جوابی بهش ندادم
و رفتم تو اتاقمو کتابم رو باز کردم و شروع کردم به خوندن
تقریبا بعد یک ساعت مادرم بهم زنگ زد
- دخترم با هاکان ناهار بخور ما نمیام
-باشه مامان
خوابم گرفته بود
رفتم بیرون هرجا گشتم کسی نبود میخواستم اهمیت ندم که هاکان نیست ولی دروغ نشه نگرانش بودم
هرچی منتظر موندم دیدم نیومد
خودم یکم از خونه رفتم بیرون به اون پارک بچگیم
اونجا تنها جایی بود که مادر پدرم میذاشتن ماهی یک بار برم
داشتم به گل های اونجا نگاه میکردم
که یکی دستم رو کشید و بغلم کرد
- چرا اومدی اینجا
کلی نگرانت بودم
اگه اتفاقی میافتاد چی؟
و خودمو از توی بغلش کشیدم بیرون
- میدونی چند بار بهت زنگ زدم
- برام مهم نیست
ناهار نخورده بودم
خیلی محو پارک شده بودم تا قبل اومدن هاکان، کم کم داشت شب میشد منم غذا نخوردم
- میرم خونه شب قرار دارم
بازم هرچی سوال پرسید جوابشو ندادم و راه افتادم
- ماشین هست خانوم میبرمتون
- نیاز نیست خودم میرم
رفتم خونه و لباس های شیک پوشیدم و آماده شدم
- کجا میخواید برید تا برسونمتون
- تیام میاد دنبالم
دوباره گوشیم زنگ خورد
- سلام تیام
- بیا بیرون
-اومدم
- خانوم من باید باهاتون باشم اگر نه پدرتون...
نذاشتم ادامه بده
- خودم درستش میکنم
رفتم بیرون و .....
رمان: عشق یک خون اشام
پارت دوازده 🔥❤️🔥
https://t.me/kagame7
