uz
Feedback
هیتانوشت✨ آناهیتا آهنگری

هیتانوشت✨ آناهیتا آهنگری

Kanalga Telegram’da o‘tish

پاشو یه چایی بریز، بیا بشین تا تعریف کنم.

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
226
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+27 kunlar
+730 kunlar
Postlar arxiv
بی‌صدا باران از جیبِ شب، اسم تو را بیرون می‌ریزد تنهایی‌ام بوی خاک خیس گرفته عشقت بی‌صدا سبز شده آناهیتا آهنگری

خیلی یک خوشم میاد از عدد یک. قدیما برام یک‌شنبه بود. جدیدن برام‌ آلارم یک. باشه آدما عجیبن. ولی تو با بعضی عجیبا خوشحال میشی. اصن از عجیب بودنش خوشت میاد. امروز فهمیدم اون ذوق هنریه، اون خلاق بودنه، خیلی زیاد قشنگه. یه چیزی که فقط تو می‌فهمی و اون. انگار تو یک جزیره‌اید که فقط خودتون دوتایید. می‌تونید ساعت‌ها حرفایی بزنید که فقط خودتون می‌فهمید. نمی‌دونم چی دارم می‌نویسم. هذیونش بیشتره. همه‌ی سوالای امروز یه طرف. این‌که پرسید: «آناهیتا آخرش چیه؟» یه طرف. خندیدم گفتم: «تو دیدنی بعدی کلی حرف می‌زنیم.» «دیدنی» بعدی میشه یه آلارم ساعت یک، تو یک جایی، با یک آدمی که عجیبه ولی میفهمتت. آناهیتا آهنگری

حرف به سحر می‌گم: «اگه روزی ۱۰۰۰ تا پست بذارم تو کانالم چی میشه؟» گفت: «باید انتظار داشته باشی که خیلیا لفت بدن، ولی اگه برات مهم نیست، بذار.» گفتم: «دارم خفه می‌شم باید حرف بزنم.» ساحل تو روزگفتارش از این گفت که کنار چه کسایی زیاد حرف می‌زنی؟ کنار چه کسایی آرومی؟ براش نوشتم پیش کمتر کسی خود واقعیمم. حرف می‌زنم. پر حرفم هستم. ولی اون حرف اصل کاریا نه اصلن. چون تا حالا زیاد شنیدم بگن: «بسه، چقد حرف می‌زنی.» تو گروه تحقیقاتی مطالعاتی از همیشه ساکت‌ترم. اونقدری که فرشته امروز گفت: «آنا که میاد فقط دالی می‌کنه.» شیما گفت: «آنا که اصلن نیست.» وقتی میرم خونه با لباسام رو مبل دراز می‌کشم. مامی‌م میگه: «چیزی شده؟» میگم: «نه خسته‌ام.» باهام حرف میزنه، گوش میدم. ولی نمی‌تونم حرف بزنم. با زینب، همون دوستم که تو بهشته، خیلی حرف میزنم. براش می‌نویسم چون می‌دونم خسته نمی‌شه ازم. ولی بیشتر حرفام اشک‌ میشه. بیشترش غصه میشه. یه خورده‌ش غم میشه. تا شاید تموم بشه، تا شاید تموم بشم. آناهیتا آهنگری

Meow too - دلم مامانو می‌خاد میو. + من خیلی بیشتر، آخه منو بیشتر دوس داشت میو. - نخیرم. منو بیشتر دوس داشت. چون رنگ مورد علاقشم. + اصلن اینطوری نیست. اون روز که اشتباهی براش تایپ کردم «۶غ۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷» چقد ذوق کرد میو. - ولی وقتی منو عقیم کردن برام گریه کرد میو. + اون روز که بابا برامون جاآبی خارجی خرید. مامان بیشتر از ما خوشحال شد میو. - هر ۳ تامونو دوس داشت میو. + می‌گفت قربون ۳ تا پسرم برم میو. - دلم براش تنگ شده میو. + من بیشتر میو. - برم بابا رو بیدار کنم بره دانشگاه، مامان بود بیدارش می‌کرد میو. آناهیتا آهنگری

کم‌خون دلتنگی چاقوی نرمی‌ست که هر شب نام تو را در سینه‌ام تمرین می‌کند و من هر صبح بی‌صدا کمی بیشتر از خودم کم می‌شوم آناهیتا آهنگری

ظرفیتت چقدره؟ بهم گفت: «هر چیزیو بر اساس ظرفیتت جلوت می‌ذارن.» سریع تو نُت گوشیم نوشتم تا بیشتر بهش فک کنم. یکیو می‌شناسم جلوش آدم کشتن. داره دیوونه می‌شه. یکیو می‌شناسم امتحان زبانشو قبول نشده. داره دیوونه می‌شه. یکیو می‌شناسم چون فک می‌کنه آدم مفیدی نیست. داره دیوونه می‌شه. یکیو می‌شناسم یه ماهه هر روز پنیک می‌شه. داره دیوونه می‌شه. یکیو می‌شناسم پول نداره بره فیلر، ژل و بوتاکس بزنه. داره دیوونه می‌شه. یکیو می‌شناسم هم تو رابطه‌ی عاطفیش به مشکل خورده، هم برای دوست صمیمیش یه اتفاق بد افتاده. داره دیوونه می‌شه. یکیو می‌شناسم چون درد پریودیش خیلی زیاده. داره دیوونه می‌شه. یکیو می‌شناسم چون سایتی که می‌خاد کتاب بخره باز نمی‌شه. داره دیوونه می‌شه. یکیو می‌شناسم از مریضی جسمیش، از شکست عشقیش، اتفاقای مملکتش، مشکلات خانوادگیش. داره دیوونه می‌شه. شاید سریع بتونی بگی خب، این آخری، وضعیتش از همه بدتره، ولی نه این‌طور نیست. دو، سه نفر از این آدما، دیگه دلیلی برای زندگی ندارن و صبرشون سر اومده. هر شب که می‌خابن آرزوی مرگ می‌کنن. مشکلات این آدما بر اساس ظرفیتشونه. احتمالن. امیدوارم هیچوقت مشکلاتت بیشتر از ظرفیتت نباشه. آناهیتا آهنگری

از اون قول، از ما باور همونی که صداش خیلی شبیه پدرش بود گفت: «دیگه امید نداشته باشید، باور داشته باشید.» #:)

روز عشق دختر: بازم تولدت مبارک. پسر: قربونت برم ولی تو واقعن بدشانسی. دختر (با خنده) : می‌دونم. ولی بیشتر بدبخت نیستم؟ پسر: نه کسخلی. دختر: اون که خیلی. اگه کسخل نبودم، هفته پیش اون شکلی مغزتو نمی‌خوردم. پسر: الانم همونی فقط داری تو خودت می‌ریزی. دختر با لبخند: اوهوم. پسر: طبیعیه بهش زنگ زدی. بلخره شما باهم زندگی کردید. اون همه سال. دختر: من گه خوردم زنگ زدم. الان این بیچاره‌ چه ربطی داشت به اون عوضی. پسر: واقعن عوضی بود. نفر سوم رابطه رفتیو نمی‌دونستی. به دوس دخترش خیانت کرد… دختر وسط حرف پسر در حالی که عصبی می‌خندید، پرید. دختر: چی می‌گی؟ نه بابا. خیانت نکرد به اون. باهاش بهم زده بود، به من زنگ زد. جلو خودم باهاش تموم کرد. نه اصن این‌جوری نبود. پسر لبخند زد و سکوت کرد. دختر با عصبانیت: من می‌دونم با اون نبود. حداقل اون اوایل که نبود. همش پیش من بود. مطمئنم. پسر: باشه. دختر: واقعن با اون بود؟ نمی‌دونم. پسر: بهش فک نکن الان. دختر: یعنی از اول باهاش بود؟ پسر: ول کن. دختر: یعنی اینم از اول با کسی بوده؟ پسر: چرا گوزو به شقیقه ربط می‌دی. دختر: نه اشکال نداره. هم بدبختم‌ هم بدشانس. پسر‌: دوباره گریه نکن لطفن. دیگه ظرفیت این‌که اشکتو ببینم واقعن ندارم. دختر پسر را بغل کرد : نه. تولدته. مبارک باشی. چند ساعت بعد دختر از پسر، که تنها رفیقش بود، جدا شد. روز عشق‌ بود. ولی دختر عاشق‌تر از این بود که عشقی داشته باشد. بالشتش خیس خیس بود. آناهیتا آهنگری

Repost from N/a
گاز گرفتن از قلب اندیشه ورود رگبار به منطقه مسکونی پاهایم را برمیدارم داغی حفره‌ی باز میان جناق آینه سردی سمج صبح جیزجیز مهتابی راهرو و شلپ‌شلپ خون از قرمزسیاهیِ استخان آویزان پنجره دوره گردی که کلاه دخترانه گذاشته است پلک‌های روی هم آرام گرفته را شیشه‌ی اعتماد بریده بود در اسباب کشی فقط یک توپ پینگ‌پونگ منفجرکرد تمام باغی را که زمین خود میدید باغچه‌بان _مهرداد شقاقی

همیشه لَنگِتَم سحر نوشته بود. از لنگ بودن. این‌که تو زندگی لنگ کسی هستیم یا چی؟ هر‌ روز که می‌گذره، خدا بیشتر برامون علامت سوال میشه. شاید. نمی‌دونم. ولی من از اولِ اولِ اولش تکلیفم معلوم بود. من یه آدم می‌پرستم. من بد لَنگِ یه آدمم. هم خدامه. هم فرشتمه. روز به روز بیشتر نمی‌شه. ثانیه به ثانیه میلیون‌ها تا بهش اضافه می‌شه. نشد برا تولدش بنویسم. باید یه رمان می‌نوشتم که هنوز وقت نکردم. هم قِبلمی. هم قلبمی. با یه ماه و خورده‌ای تاخیر مبارک زندگیم باشی. اوووو اوووو زووووترین مامی دنیا🩶 آناهیتا‌ آهنگری

شمال برای خودم تنهایی‌ام را برداشتم آوردم سفر گفتم دریا شاید غمم را آرام‌تر کند. باد موهایم را ریخت روی صورتم و گفت: «گاهی برای پیدا شدن باید کمی گم شوی.» دریا روبه‌رویم ایستاد و هر موجش گفت: «بریزم رویت تا سبک‌تر شوی.» مرا کامل خوب نکرد اما کمی کافیست. آناهیتا آهنگری

لال شو کم می‌خابم. دو، سه ساعت در روز. گریه می‌کنم. بیست و یکی دو ساعت در روز. طلبکارم. دو تا شب بخیر دو تا صب بخیر. یه عالمه دوست دارم. امروز شعرماهی دارم. نمی‌تونم. واقعن دیگه نمی‌تونم. امروز خیلی ترسناکه برام. آخرین آنلاینیش ۵۸ دقیقه پیش بود. دیشبو می‌گم. ایموجی چشم قلبی خیلی عادی نیست. وقتی بعد از چند ساعت رفتم تو کانالش، گریه‌ام بیشتر شد. به دوستم آناهیتا، همیشه می‌گم آنا. وقتی یادداشت سارارو دیدم که تیترش آناهیتا بود، فهمیدم من واقعن دوست دارم بهم بگن آناهیتا. بعضی وقتا یادم میره اسمم آنا نیست و آناهیتاس. من شبیه قلبم. سارا می‌گفت. نمی‌خام باشم. می‌دونم هستم. نمی‌خام باشم. خسته شدم. خاهرم آیدا. می‌گه کاش انقد احساساتی نباشی. خستم کردی. دهن خودمم داره سرویس میشه. حتمن. داداشم می‌گه. بعید می‌دونم جنگ شه. آخه من به جنگم فک می‌کنم. مامی می‌گفت رو پاش بشینم. پاش درد می‌گیره. راحتم نیستم خیلی چون پَت و پَهنم. پس این‌که بیاد بغلم خیلی بهتره. همه چی بده. می‌دونی چی می‌گم. چس ناله نیست. این اسمش ناله‌س. من نمی‌خاستم انقد بد باشه. ولی همه چی دست من نیست که. البته من دارم مقابله می‌کنم. دوس ندارم قوی باشم. بسه دیگه چقد قوی. کاش یکم دهنتو ببندی. این‌جور چیزا جاش تو کانال نیست. آناهیتا آهنگری

آناهیتا امروز همه‌ش به یاد آناهیتا بودم. آناهیتا دوستمه. گاهی‌ام آنا صداش می‌کنم. یادمه اون اوایل که اومده بود مدرسه‌ی نویسندگی خیلی رو مخم بود. زیاد کامنت می‌ذاشت. اون روزا فکر نمی‌کردم که یه روزی با این آدم رفاقت کنم. آخه به نظرم خیلی متفاوت بودیم. یه مدت گذشت و مامانش هم اومد مدرسه‌ی نویسندگی و یه معرفی از خودش گذاشت تو گروه تمرینجا. عکس مامانش رو که دیدم باورم نمی‌شد آنا انقدر شبیه مامانش باشه. توی گروه نوشتم: «چقدر شبیه مامانتی آناهیتا.» روز بعد از خواب بیدار شدم و دیدم آنا کله‌ی سحر واسه‌م نامه فرستاده. نمی‌تونستم باور کنم انقدر سریع بتونه با کسی رابطه برقرار کنه. دقیقا نقطه‌ی مقابل من بود. من کم‌حرف درون‌گرا اون پرحرف و برون‌گرا. کم‌کم رابطه‌مون بیشتر شد و دوستی‌مون عمیق‌تر. یه جوری شد که دیگه دلم می‌خواست از نزدیک ببینمش و بغلش کنم. چند ماه پیش این اتفاق افتاد. آناهیتا با قلبش حرف می‌زنه. با قلبش فکر می‌کنه. با قلبش تصمیم می‌گیره. اصن آناهیتا خودش یه قلبه. یه قلب گنده. آره قلب اولین چیزیه که همیشه آنا رو یاد من میاره. مث همین امروز. سارا چگنی @sarachegenii

Repost from N/a
دوستم دارد، یا دوستش دارم؟ دوست‌داشتن پیچیده‌ است، اما آنکه متوجه‌شوی «کسی دوستت دارد؟» این‌که «کسی دوست دارد، دوستش بداری؟» تشخیص آنکه «کسی را واقعا دوست داری؟» پیچیده‌تر است. من؟ کم‌ پیش می‌آید عمیقا دوست‌بدارم، اما در این‌صورت، همه‌چیز را زیادی سخت می‌گیرم. می‌ترسم نکند بیش‌از‌اندازه افراطی شوم و شخصِ مقابل دل‌زده شود. می‌ترسم اگر خوش‌رو و خوش‌خنده باشم، «دلقک» به‌نظر برسم یا اگر بخواهم جدی‌تر رفتار کنم، بگویند مغرور است. می‌ترسم به‌اندازه نگویم، یا زیاد بگویم، یا کم و یا هرچه می‌گویم، غلط از کار درآید. می‌ترسم احساس تعلق کنم، مبادا هنوز چنین اجازه‌ای نداشته باشم. می‌ترسم آنقدر که باید «خوب» نباشم. می‌ترسم تحمل‌ناپذیر باشم. می‌ترسم وابسته شوم، چون حتی در وابستگی، افراطی‌ام و درنهایت، دل‌شکستگی نصیبم می‌شود. می‌ترسم ترکم کنند، می‌ترسم از دست دهم، می‌ترسم از آنکه دوست بدارم و دوست‌داشته نشوم. از اینکه عمیقا دوست می‌دارم، می‌ترسم. نفس دوست‌داشتن اصلا، ترسناک است. و ترسناک است، چون قدرتمند است. خسته‌ام ازبس از خود پرسیده‌ام «یعنی او هم مرا دوست دارد؟» کاش دوست‌داشتن فرمولی تعیین شده داشت و می‌شد دوست‌داشتن‌های واقعی را بی‌درنگ تشخیص داد. کاش می‌توانستم بی‌زحمتِ زیاد، به‌افراد، نشان دهم دوست‌شان دارم. کاش تمامِ دوست‌داشتن‌ها، دوطرفه بود؛ یا حتی چندطرفه. کاش می‌شد تمام دوست‌داشتن‌ها ابدی باشند. نروند، تمام‌نشوند، حقیقی باشند.
دایانا

با اشک بود، ولی خوندمت کتاب اول هری پاتر بیشتر از این‌که درباره‌ی جادو باشه، درباره‌ی خودشه. هری از یه خونه‌ای میاد که هیچ‌وقت انتخاب نشده، دیده نشده، دوست داشته نشده. هاگوارتز براش فقط یه مدرسه نیست. اولین جاییه که بهش می‌گن: «تو این‌جا به‌درد می‌خوری.» قصه با هیولاها و طلسم‌ها جلو نمی‌ره، با انتخاب‌ها جلو می‌ره. این‌که دوستاتو تنها نذاری، این‌که بفهمی شجاعت همیشه داد زدن و جنگیدن نیست. گاهی فقط باید درست‌ترین کار رو انجام بدی، حتی اگه بترسی. کتاب پر از داستانه: آدمایی که فکر می‌کنی بده، بد نیستن. اونایی که خیلی خوب به نظر می‌رسن، زخم دارن. و یه آینه هست که نشون می‌ده بزرگ‌ترین خطر، دشمن بیرون نیست، آرزوهاییه که اگه ولشون نکنی، توشون گیر می‌کنی. در نهایت هری پاتر می‌گه: جادو چیز عجیبی نیست. آناهیتا آهنگری

جلوتر از درد مثل اسباب‌بازیِ حوصله‌سررفته مثل لیوانِ لب طاقچه مثل نگرانی‌هایی که فقط خودت باعثش بودی مثل همیشه مثل بلد نبودن‌هایت حالا هر بار عاشق شوم قبل از این‌که بیفتم خودم خودم را به زمین می‌اندازم. آناهیتا آهنگری

ینی می‌شه -می‌شه بغلم کنی؟ +هوم…نه نمیشه. -می‌شه بوست کنم؟ فقط از لپ. +اصلن. -می‌شه باهم بریم حموم؟می‌شینم یه گوشه با گوشیم بازی می‌کنم. +تنهای تنها می‌رم. -می‌شه دوسم داشته باشی؟ +دارم. تو دوست خوبمی. -می‌شه اون‌جوری دوسم داشته باشی؟ +نه. -می‌شه زمان برگرده عقب؟ +هیچکدوممون آدمای یه ماه قبل‌ نیستیم. -می‌شه از خودمون بگی؟ من منظورم سیاسی نیست. +باز شروع کردی؟ -نه نه. ببخشید. چند ساعت سکوت بینشان برقرار شد. زن روی صندلی طوری که مرد متوجه نشود، گریه می‌کرد. مرد در اتاق. پیپ می‌کشید و با گربه‌ها بازی می‌کرد. هر دو به خاب رفتند. حدود ساعت ۵ بود که زن با تکان خوردن مرد، از خاب پرید. روی پای مرد دراز کشیده بود. مرد روی مبل نشسته بود و در حالی که برای زن کتاب می‌خاند، بخاب رفته بود. زن قطره اشکش را پاک کرد. مرد را بغل کرد. -بیبی پاشو بریم سرجامون بخابیم. +من کی خابم برد؟ ببخشید قشنگم. -خدارو شکر خابمون برد عشقم. #آلبالو_نوشت آناهیتا آهنگری

بیا بنشین نرو کمی نرفتن را یاد بگیر بمان ندا احمدی :): @yaddashtneda

غار قدیما بود. سارا ، هر‌چند وقت یه بار می‌رفت تو غار. بار اولی که بهم گفت، مسخرش کردم. گفتم: «وا خب چرا؟ ینی چی؟» گفت: «آنانا می‌خام یکم تنها باشم. زود میام قول می‌دم.» رفت تو غار. دو سه بار دیگه‌ام رفت تو غار. یه مدت که گذشت، گفت: «آنانا پولامو جمع کردم، غار دو نفره‌ خریدم برا خودمو خودت.» خندیدم. ولی باهاش رفتم تو غار. قوانین غارو بهم یاد داد. مهم‌ترین قانونش تنهایی بود. صب تا شب خودت بودیو مغزتو فکراتو جسمتو روحتو… با سارا. گفتم: «سارا چرا منو تو غارت راه دادی؟ مگه نباید تو غار تنها باشی؟» گفت: «آنا غار بدون تو خوش نمی‌گذره. تو توش کمی. من دلم می‌خاد تنها باشم ولی نمی‌شه تو پیشم نباشی.» لپشو از اون بوسایی که بین خودمون دوتا بود، کردمو خندیدم. یه خنده‌ی رضایت. یه خنده‌ی وای چقد من خوشبختم. الان خیلی سال از اون روزا می‌گذره. دلم می‌خاد‌ برم تو غار. پولامو چند سالی هست، جمع کردم. لازم نیست بگم کسی نیاد. چون اونورا اصن کسی نیست. غار من اصن اینجاها نیست. یه جای خیلی دوره دوره دوره. #آلبالو_ترش آناهیتا آهنگری

اولین هوا صبح‌ها اسم داشتند عصرها یادشان می‌رفت، بروند چیزی بین ما بود که اسم نداشت فقط هوا را سبک می‌کرد از آینده بی‌صدا رد می‌شدیم و زمان یادمان می‌رفت حالا ساعت‌ها سنگین‌تر از همیشه‌اند و آن چیز هنوز هست ولی فقط در خاطره نفس می‌کشد آناهیتا آهنگری