اودیسئوس.
Kanalga Telegram’da o‘tish
‘Devouring classic literature and medical science and consuming greek mythology and living purely on coffee, tea, and knowledge.’ Science is my profession; literature is my passion. ✉️: @Hletterdropbot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
174
Obunachilar
-524 soatlar
-377 kun
-6830 kun
Postlar arxiv
174
The year turns, but cruelty does not reset itself.
It persists through policy, silence, and fear.
Yet history shows a consistent KPI: no government outpaces the endurance of its people.
This New Year opens not with celebration, but with resolve. While authority invests in repression, the people invest in courage. While power tightens its grip, resistance scales horizontally quietly, persistently, intelligently.
This is not chaos.
This is accountability in motion.
This year does not promise comfort.
It promises pressure.
And history has shown, repeatedly: pressure breaks tyranny.
The people are still here, together.
— 2026, affer nobis pacem.
174
Repost from خون و نقره.
The only way to get what you want from the gods is to know how to speak their language.
174
The Secret History — Donna Tartt
The Fall — Albert Camus
Caligula — Albert Camus
Rebecca — Daphne du maurier
سمفونی مردگان — عباس معروفی
174
بعضیها معتقدن که مرگ شادمانه درواقع پیشنویس کتاب بعدی کامو یعنی بیگانهس. اما از نظر من اینطوری نیست.
- در بیگانه “The Stranger” با ایدئولوژی و فلسفهی Absurdism کامو از طریق لایفاستایل و زندگی و افکار شخصیت اصلی آشنا میشیم.
- در مرگ شادمانه “A Happy Death” شاهد این هستیم که اگر همه چیز ایدهآل و خوب! پیش بره این طرز فکر نهایتا ما رو به چه زندگیای میرسونه.
- در سقوط “The fall” شخصیت اصلی برای ما سیر تکاملی این فلسفه رو به صورت مفصل و پخته توضیح میده.
(هنوز مقالهی اسطورهی سیزیف که اصل کاریه رو نخوندم و قطعا به این متن اضافه میکنم. اینایی که منشن کردم صرفا داستانهای کامو بودن.)
چیزی که مشخصه اینه که در Absurdism کامو، امکان وجود معنا برای زندگی وجود داره اما انسان بهرحال قرار نیست بهش دست پیدا کنه، پس باید با جریان زندگی پیش بره و زندگی رو سخت نگیره چون کل زندگی نهایتا بیشتر شبیه به یه تئاتر Absurdـه. گشتن دنبال معنی درونش بیفایدست. هرچند به هیچ عنوان به این معنا نیست که هیچ معنیای وجود نداره. (به هیچ وجه با پوچگرایی و نهیلیسم نباید ابزوردیسم رو اشتباه بگیریم!) پس مرز بسیار باریکی بین این سه فلسفه وجود داره و کامو به صورت خیلی ماهرانه بین این مرزها حرکت میکنه و آثار قویای از خودش به جا میذاره.
174
دیشب وقتی خبر بهرام بیضایی بهم رسید، داشتم کتاب مرگ شادمانه “A Happy Death” رو میخوندم و اتفاقا همون موقع هم آخر کتاب بود و شخصیت اصلی مرگ شادمانه هم درحال مرگ بود.
یک لحظه حس کردم توی قرن بیست هستم و خود کامو مرده. نویسنده مورد علاقم، نمایشنویس مورد علاقم. و حتی یک دونه از تئاترهاشم نرفتم با اینکه بعضی دیالوگهای نمایشنامههاش رو حفظم و نمایشنامهی نخوندهای ازش ندارم. امیدوارم مرگ این آدمها مثل مرگ شادمانه باشه.
174
Me, still alive, because a chain-smoking French guy from the 20th century basically said “yeah, life makes no sense relax and keep going.”
174
Repost from 𝘈𝘯𝘥 𝘵𝘩𝘦 𝘌𝘯𝘥 𝘰𝘧 𝘵𝘩𝘦 𝘞𝘰𝘳𝘭𝘥.
دیروز اتفاقا فیلمتئاتر چهارراه را میدیدم که بیضایی در غربت ساخته بود به ناچار. همین دیروز، همین پنجم دیماه که تولد بهرام بیضایی بود و سالگرد درگذشت اکبر رادی، پدر نمایشنامهنویسی ایران. همین دیروز که حالا میگویند برگزید تا بار سفر ببندد.
«بیا رهتوشه برداریم،
قدم در راه بیبرگشت بگذاریم.
ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟»
[چاووشی، مهدی اخوان ثالث]
هنوز آنقدر که باید و آنقدر که دوست میداشتم بیضایی ندیدهام، نخواندهام. هنوز جهان بیضایی را درست زندگی نکردهام و راهها دارم برای رفتن تا گوشهای را بفهمم از آنچه چشمان او میدیدند.
پس امروز عزادارم؛ عزادار فرهنگی که قطره به قطره از لای انگشتهایمان بر خاک میچکد—به مادرم زنگ زدم و گفتم بیضایی مرد. گفت چی؟ گفتم بیضایی، بهرام بیضایی. گفت تمام شدند دیگر—عزادار تئاتر و سینمایی که بدون او، تئاتر و سینما نمیشوند دیگر. عزادار نانوشتههایش هستم و ناساختههایش؛ عزادار عمری که دیگرجای گذراند.
«اشکالی در کار دنیاست که گریه رفعش نمیکند.»
[پردهی نئی، بهرام بیضایی]
و پنجم دیماه چه سنگین است.
