uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

اودیسئوس.

اودیسئوس.

Kanalga Telegram’da o‘tish

‘Devouring classic literature and medical science and consuming greek mythology and living purely on coffee, tea, and knowledge.’ Science is my profession; literature is my passion. ✉️: @Hletterdropbot

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
174
Obunachilar
-524 soatlar
-377 kun
-6830 kun
Postlar arxiv
Salve 11. Affer nobis victoriam

Video xabar00:09

photo content

مراقب خودتون باشید و امید داشته باشید

The year turns, but cruelty does not reset itself. It persists through policy, silence, and fear. Yet history shows a consistent KPI: no government outpaces the endurance of its people. This New Year opens not with celebration, but with resolve. While authority invests in repression, the people invest in courage. While power tightens its grip, resistance scales horizontally quietly, persistently, intelligently. This is not chaos. This is accountability in motion. This year does not promise comfort. It promises pressure. And history has shown, repeatedly: pressure breaks tyranny. The people are still here, together. — 2026, affer nobis pacem.

The only way to get what you want from the gods is to know how to speak their language.

The Secret History — Donna Tartt The Fall — Albert Camus Caligula — Albert Camus Rebecca — Daphne du maurier سمفونی مردگان — عباس معروفی

Pulling a Thread.mp33.96 MB

Quod erat demonstrandum. Ita hunc annum finivi, pacem proximo optans.
Quod erat demonstrandum. Ita hunc annum finivi, pacem proximo optans.

—

Τυραννίδος ἀρχὴ βία, τέλος ἀπώλεια. Tyranny begins in violence and ends in ruin.

;

Cor frangit.
Cor frangit.

بعضی‌ها معتقدن که مرگ شادمانه درواقع پیش‌نویس کتاب بعدی کامو یعنی بیگانه‌س. اما از نظر من اینطوری نیست. - در بیگانه “The Stranger” با ایدئولوژی و فلسفه‌ی Absurdism کامو از طریق لایف‌استایل و زندگی و افکار شخصیت اصلی آشنا می‌شیم. - در مرگ شادمانه “A Happy Death” شاهد این هستیم که اگر همه چیز ایده‌آل و خوب! پیش بره این طرز فکر نهایتا ما رو به چه زندگی‌ای می‌رسونه. - در سقوط “The fall” شخصیت اصلی برای ما سیر تکاملی این فلسفه رو به صورت مفصل و پخته توضیح میده. (هنوز مقاله‌ی اسطوره‌ی سیزیف که اصل کاریه رو نخوندم و قطعا به این متن اضافه میکنم. اینایی که منشن کردم صرفا داستان‌های کامو بودن.) چیزی که مشخصه اینه که در Absurdism کامو، امکان وجود معنا برای زندگی وجود داره اما انسان بهرحال قرار نیست بهش دست پیدا کنه، پس باید با جریان زندگی پیش بره و زندگی رو سخت نگیره‌ چون کل زندگی نهایتا بیشتر شبیه به یه تئاتر Absurdـه. گشتن دنبال معنی درونش بی‌فایدست. هرچند به هیچ عنوان به این معنا نیست که هیچ معنی‌ای وجود نداره. (به هیچ وجه با پوچ‌گرایی و نهیلیسم نباید ابزوردیسم رو اشتباه بگیریم!) پس مرز بسیار باریکی بین این سه فلسفه وجود داره و کامو به صورت خیلی ماهرانه بین این مرزها حرکت می‌کنه و آثار قوی‌ای از خودش به جا می‌ذاره.

دیشب وقتی خبر بهرام بیضایی بهم رسید، داشتم کتاب مرگ شادمانه “A Happy Death” رو می‌خوندم و اتفاقا همون موقع هم آخر کتاب بود و شخصیت اصلی مرگ شادمانه هم درحال مرگ بود. یک لحظه حس کردم توی قرن بیست هستم و خود کامو مرده. نویسنده مورد علاقم، نمایش‌نویس مورد علاقم. و حتی یک دونه از تئاترهاشم نرفتم با اینکه بعضی دیالوگ‌های نمایشنامه‌هاش رو حفظم و نمایشنامه‌ی نخونده‌ای ازش ندارم. امیدوارم مرگ این آدم‌ها مثل مرگ شادمانه باشه.

Me, still alive, because a chain-smoking French guy from the 20th century basically said “yeah, life makes no sense relax and
Me, still alive, because a chain-smoking French guy from the 20th century basically said “yeah, life makes no sense relax and keep going.”

دیروز اتفاقا فیلم‌تئاتر چهارراه را می‌دیدم که بیضایی در غربت ساخته بود به ناچار. همین دیروز، همین پنجم دی‌ماه که تولد بهرام بیضایی بود و سالگرد درگذشت اکبر رادی، پدر نمایشنامه‌نویسی ایران. همین دیروز که حالا می‌گویند برگزید تا بار سفر ببندد. «بیا ره‌توشه برداریم، قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم. ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟» [چاووشی، مهدی اخوان ثالث] هنوز آن‌قدر که باید و آن‌قدر که دوست می‌داشتم بیضایی ندیده‌ام، نخوانده‌ام. هنوز جهان بیضایی را درست زندگی نکرده‌ام و راه‌ها دارم برای رفتن تا گوشه‌ای را بفهمم از آن‌چه چشمان او می‌دیدند. پس امروز عزادارم؛ عزادار فرهنگی که قطره به قطره از لای انگشت‌هایمان بر خاک می‌چکد—به مادرم زنگ زدم و گفتم بیضایی مرد. گفت چی؟ گفتم بیضایی، بهرام بیضایی. گفت تمام شدند دیگر—عزادار تئاتر و سینمایی که بدون او، تئاتر و سینما نمی‌شوند دیگر. عزادار نانوشته‌هایش هستم و ناساخته‌هایش؛ عزادار عمری که دیگرجای گذراند. «اشکالی در کار دنیاست که گریه رفعش نمی‌کند.» [پرده‌ی نئی، بهرام بیضایی] و پنجم دی‌ماه چه سنگین است.

First winter rain.

From 09.
From 09.

Cold.mp34.68 MB