闇 | 𝖄𝖆𝖒𝖎
Kanalga Telegram’da o‘tish
𝕀𝕟 𝕥𝕙𝕚𝕤 𝕓𝕠𝕕𝕪, 𝕒 𝕤𝕠𝕦𝕝 𝕙𝕒𝕤 𝕕𝕚𝕖𝕕. هر ویدئویی خواستید توی بات بگید که بذارم چنل. برای صحبت با من: @DepressedGuyinDepressedSity_bot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
422
Obunachilar
-1224 soatlar
-97 kun
+8630 kun
Postlar arxiv
422
یه ۱۰ دقیقهی دیگه جواب چالش های بخش اول رو از چنل اصلی بر میدارم و میذارم چنل چالش ها.
اگر نتونستید ببینید روی پیام پین شده بزنید که اونجا ۱۰ دقیقهی دیگه جواب چالش های بخش اول گذاشته میشه.
و اینکه اصلا پاک نکنید. وگرنه ممیتونم جواب رو براتون بذارم.
422
افسانهی پری سرخ:
بخش چهارم
شبها، هنگامی که ماه از پشت کوه برمیآمد، قطره آرام میتپید. چون دلی که هنوز چیزی را از یاد نبرده باشد. و اگر رهگذری از آنجا میگذشت و دست به گل میبرد، صدایی از ژرفای زمین برمیخاست؛ صدایی نرم و دور، چون آواز کسی که از پسِ هزاران سال خواب، نام خویش را به یاد آورده باشد. میگفت: «خون، بهای زندگی نیست؛ پیمان زندگی است. آنکه همهچیز را برای زندهماندن نگاه میدارد، سرانجام چیزی برای زیستن نخواهد داشت.» پس گلبرگها میلرزیدند، باد میوزید و در آن سوی جنگل، جایی که هیچکس راهش را نمیدانست، پریای بینام چشم میگشود؛ نه زنده، نه مرده، نه در آسمان و نه در خاک. او دیگر خون نداشت. اما هنوز، هرگاه جانداری در جهان میگریست، چیزی در سینهاش به درد میآمد. و این، شاید، واپسین جادوی او بود. -پایان-
422
افسانهی پری سرخ:
بخش سوم
پری به یاد ستاره افتاد؛ به یاد گوزن؛ به یاد رودخانهای که از جنبش بازمانده بود و کودکی که در آغوش مادرش مرده بود. همهی آنها در برابر چشمانش جان گرفتند. و ناگهان دریافت که دستهایش نه تنها توان بخشیدن دارند، که میتوانند جهانی را نیز به سوگ بنشانند. «چگونه این خون را از خود دور کنم؟» شاه گفت: «نمیتوانی.» «پس چگونه از کشتن بازایستم؟» «با بخشیدن آنچه از آن تو نیست.» پری به او خیره شد. شاه ادامه داد: «خون تو نه برای زندهکردن مردگان، که برای گشودن بندهاست. اما هر بار که از سر دلسوزی، مرگ را پس میزنی، بندی تازه بر پای جهان میافکنی. اگر میخواهی جهان دوباره بجنبد، باید خونت را به چشمه بازگردانی.» «و اگر چنین کنم؟» «تو از میان خواهی رفت.» پری خاموش شد. شاه گفت: «نه مرگ تو را خواهد پذیرفت و نه زندگی نامت را به یاد خواهد داشت. درختان از تو خواهند گذشت، رودها تو را نخواهند شناخت و هر کس که روزی تو را دیده باشد، چهرهات را از یاد خواهد برد. گویی هرگز نبودهای.» پری پرسید: «و تو؟» شاه گفت: «من نیز خواهم مرد.» برای نخستین بار، پری در چهرهی او نه شاهی بیرحم، که پدری خسته را دید؛ کسی که از بیمِ از دست دادن، همهچیز را از دست داده بود. اما دلسوزی، همیشه به معنای بخشیدن نیست. پری به سوی تخت رفت و دست بر دل سرخ شاه نهاد. دل در سینهی او تندتر تپید. «اگر خون را بازگردانم، آیا آنها که مردهاند بازخواهند گشت؟» شاه گفت: «نه.» «آیا ستارهی من دوباره در آسمان خواهد درخشید؟» «نه.» «پس چه چیزی را نجات خواهم داد؟» شاه به درهای بستهی تالار نگریست. «آنچه هنوز نمرده است.» پری زانو زد. برای نخستین بار پس از سالیان دراز، دستکشهای برگینش را به کناری افکند. کف دستهایش سپید بود و در میان آنها، رگهایی سرخ میتپیدند؛ چون جویبارهایی که زیر برف راه خویش را گم نکرده باشند. با ناخن، پوست دستش را شکافت. خون بیرون زد، نه چون چشمهای خروشان، که چون اشکی آرام. قطرهی نخست بر سنگ افتاد و تالار لرزید. قطرهی دوم بر ریشههای تخت چکید و استخوانها شکفتند؛ از میان آنها برگهایی ریز و سبز سر برآوردند. قطرهی سوم به دل شاه رسید. مرد، یا آنچه از مرد برجای مانده بود، چشمانش را بست. دل سرخ در سینهاش شکافت. خون از میان شکافها بیرون ریخت و چون رودی سرکش، در تالار پیچید. دیوارها ترک برداشتند، ستونها فروغلتیدند و ستارگان مرده، یکی پس از دیگری، از سقف جدا شدند. پری بر زمین افتاد. بالهایش به خاکستر بدل میشدند و گیسوانش چون رشتههای سپید بر سنگ میریختند. خون از دستانش میگذشت، اما دیگر چیزی را نمیکشت؛ هر قطره، بندی را میگشود و هر بند که میگسست، جایی از جهان دوباره به جنبش درمیآمد. در دوردست، رودخانه به راه افتاد. در بیشه، پرندگان آواز سر دادند. در سرزمینی دور، کودکی که هنوز در زهدان مادر بود، نخستین بار جنبید. و در آسمان، جایی که سالیان پیش ستارهای فروغلتیده بود، نقطهای کوچک روشن شد. پری لبخند زد. شاید آن ستاره، ستارهی او نبود، شاید جهان هرگز چیزی را بازنمیگرداند اما روشنایی، هرچند اندک، روشنایی بود. شاه زیرزمین کنار او زانو زد. استخوانهایش یکییکی فرو میریختند و از میانشان خاکستر برمیخاست. «دخترم...» پری سر بلند کرد. او این واژه را هرگز نشنیده بود؛ نه از دهان مادری، نه از زبان پدری، نه حتی در خوابهایش. خواست پاسخی دهد، اما صدایش از گلو برنخاست. شاه دست بر سرش کشید؛ دستی سرد و لرزان. «کاش تو را به جای جهان، برگزیده بودم.» پری چشمانش را بست. این سخن، دیرتر از آن رسیده بود که بتواند چیزی را دگرگون کند؛ اما زودتر از آن بود که بیهیچ ردی بگذرد. برای همین، اشک ریخت و اشک او، این بار، خون نبود. سالها گذشت. جنگل بیسپیده، دیگر بیسپیده نبود. درختانش برگهای سبز میدادند، رودهایش آواز میخواندند و شبهایش ستارگانی داشت که هیچکس نامشان را نمیدانست. مردمان پیرامون جنگل میگفتند در ژرفای بیشه، پریای میزیسته که با خون خویش، جهان را از بند رهانیده است. برخی میگفتند او مرده؛ برخی باور داشتند به آسمان رفته و برخی سوگند میخوردند که در شبهای بارانی، میان درختان دیدهاندش؛ با دو بال سپید و گیسوانی که باد آنها را چون پرچمی خاموش به جنبش درمیآورد. اما هیچکس چهرهاش را به یاد نمیآورد. تنها نشانهای از او مانده بود. در دل جنگل، کنار چشمهای که دیگر خون از آن نمیجوشید، گل سرخی میرویید که هرگز پژمرده نمیشد. نه خاری داشت و نه بویی؛ تنها در میان گلبرگهایش، قطرهای سرخ میدرخشید که نه خشک میشد و نه فرو میچکید.
422
افسانهی پری سرخ:
بخش دوم
پری دست بر پهلوی او نهاد. گرمای خون را حس کرد؛ گرمایی زنده و درمانده، چون آخرین اخگر زیر خاکستر. میتوانست بازگردد، میتوانست چشم بپوشد و بگذارد جنگل راز خویش را در دل نگاه دارد اما گوزن، پیش از مرگ، سرش را بر زانوی او گذاشته بود؛ چنانکه گویی در واپسین دم کسی را یافته بود که هنوز از جهان روی نگردانده است. پری دستکش از دست بیرون آورد. نخستین قطرهی خون که از کف دستش بر زخم گوزن چکید، آسمان شکافت. ابرها چون پردههایی دریده از هم گسستند. از ژرفای زمین، صدای زنجیر برخاست و درختان، یکبهیک، پوست انداختند. زیر پوستهای مرده، تنهای آدمیان پدیدار شد؛ هزاران تن که گویی سدهها در دل درختان زندانی مانده بودند. گوزن نفس کشید و زخم بسته شد. اما پری فریادی زد و بر خاک افتاد. در همان دم، گیسوانش از ریشه سپید شدند و یکی از بالهایش، از سر تا بن، رنگ خون گرفت. چیزی از جهان کم شده بود ولی او هنوز نمیدانست چه چیز. در سپیدهدمی که هرگز از راه نرسید، پری به سوی کوه سرخ روان شد. راه، از میان درختانی میگذشت که نام خویش را از یاد برده بودند. سنگها زیر گامهای او میجنبیدند و هر از گاه، از شکاف میانشان انگشتی بیرون میآمد و جامهاش را میگرفت؛ اما پری به پشت سر نمینگریست. در پایان راه، دری یافت بلندتر از کوه و سیاهتر از ژرفای چاه. بر آن در، هزاران نام کنده شده بود، نام شاهان، نام پهلوانان، نام کودکان و نام کسانی که هرگز زاده نشده بودند. در میانهی در، نامی بود که پری آن را میشناخت؛ هرچند نمیدانست از کجا. نام خودش، همانجا که باید نامش نوشته میشد، سنگ شکافته بود و از میان شکاف، خون بیرون میچکید. پری دست بر در نهاد. در باز شد. آنسوی آن، تالاری بود از استخوان و سنگ. ستونهای بلندش از دندههای جانورانی ساخته شده بود که هیچگاه بر روی زمین نزیسته بودند و سقفش چنان بلند بود که ستارگان مرده در تاریکی آن آویزان بودند. در پایان تالار، بر تختی از ریشههای خشک، مردی نشسته بود. نه پوست داشت و نه گوشت. تنش از خاکستر و استخوان ساخته شده بود و در میان سینهی تهیاش، دلی سرخ میتپید؛ دلی بزرگتر از یک خانه، پیچیده در رشتههایی از خون. شاه زیرزمین، او لبخند زد و گفت: «سرانجام آمدی.» پری شمشیر نداشت. زره نداشت و از هیچ خاندان جنگاوری برنخاسته بود. تنها دو بال داشت که یکی از آنها به رنگ خون درآمده بود و دو دست که میلرزیدند. گفت: «چه میخواهی؟» شاه دست بر دل خویش نهاد. «آنچه از آن من است.» «من چیزی از تو نگرفتهام.» «تو نه؛ اما خونت گرفته است.» پری خاموش ماند. شاه از تخت برخاست. با هر گامی که برمیداشت، شکافی در زمین پدید میآمد و از شکاف، چهرههایی به بیرون مینگریستند؛ چهرههایی رنگپریده با دهانهای دوخته. «پیش از آنکه تو زاده شوی، من نگهبان خون بودم. همهی جانداران، خون خویش را از چشمهی من میگرفتند. درختان با آن ریشه میدواندند، جانوران با آن میدویدند و آدمیان با آن دل به دوستداشتن میسپردند.» «پس چرا اینجا زندانی هستی؟» شاه خندید. خندهاش چون افتادن کوه بر کوه بود. «زیرا روزی خواستم خون را از مرگ برهانم. خواستم هیچکس پیر نشود، هیچ مادری بر گور فرزندش نگرید و هیچ دلی از بیم جدایی نلرزد. خون را در بند کردم تا از تنها نگریزد؛ اما خون، چون هر چیز زنده، در بند نماند.» دست گشود. «جهان را از جنبش بازداشتم. مرگ را به زیر زمین فرستادم و زندگی را در رگهای خویش زندانی کردم. اما بیمرگی، زندگی نیست؛ تنها مرگی است که راه گریستن را نیز از یاد برده باشد.» پری به دل سرخ در سینهی او نگریست. با بیم پرسید: «و من چه پیوندی با تو دارم؟» شاه لبخندش را از دست داد. برای نخستین بار، اندوهی کهن در چهرهی استخوانیاش پدیدار شد. «تو دختر منی.» سکوت. حتی ستارگان مرده نیز در سقف از جنبش ایستادند. پری یک گام پس رفت. «دروغ میگویی.» «کاش چنین بود.» شاه دست بر سینهی تهیاش کشید. «هنگامی که خون از بند من گریخت، قطرهای از آن به جهان بالا رسید. آن قطره در دل ریشهای افتاد و تو را زاد. تو آن بخشی از خون بودی که من نتوانستم به بند کشم؛ آن بخشی که هنوز میتوانست ببخشد، بیآنکه چیزی در برابر بخواهد.» پری به دستهای خود نگریست. به آن دستهایی که با یک قطره خون، ستارهای را کشته بودند. «پس چرا هر بار که خونم بر زمین میچکد، چیزی میمیرد؟» شاه پاسخ نداد. پری فریاد زد: «چرا؟» شاه سر فرود آورد. «زیرا تو از خون بیمرگی زاده شدهای. خون تو زندگی را بازمیگرداند، اما جهان بهای هر بازگشت را از جایی دیگر میگیرد. آنچه به تن گوزن بخشیدی، از جان ستارهای کاسته شد. آنچه در رگ توست، دادوستدی است که جهان از آغاز با آن میچرخد.»
422
افسانه پری سرخ:
بخش اول
میگویند پیش از آنکه ماه نامی داشته باشد و پیش از آنکه خورشید راه خویش را در آسمان بیابد، جهان در خواب بود؛ خوابی چنان ژرف که نه مرگ در آن معنا داشت و نه زندگی. کوهها هنوز از دل خاک برنخاسته بودند، درختان ریشه در تن زمین ندوانده بودند و باد، این آوارهی بیآشیان، هنوز نمیدانست بر کدام دشت بگرید. آن روزگار، در دل جهان، چشمهای میجوشید که نه آب، که خون از آن برمیآمد؛ خونی سرختر از آتش و تیرهتر از بخت. هر قطرهاش که بر خاک میچکید، ریشهای میرویید و هر ریشهای که در ژرفای زمین میخزید، رازی را به دل خود میسپرد. از یکی از همان ریشهها، پریای زاده شد. نه از شکوفه، چنانکه پریان جنگل زاده میشوند؛ نه از مهتاب، چنانکه سرودهای کهن میگویند؛ که از خونی برآمده بود که هزار سال در دل زمین گریسته و راهی به بیرون نیافته بود. نامش را هیچکس نمیدانست. مادر نداشت، پدر نداشت و هیچگاه در آینه، چهرهای جز چهرهی خویش ندیده بود. گیسوانش چون شبِ بیستاره بر دوشش میریخت و چشمانش رنگ برگهایی را داشت که پیش از خزان، از بیمِ زمستان مردهاند. دو بال بر پشتش میرویید؛ سپید، باریک و شفاف، چون دو پاره یخ که ماه در آنها به بند افتاده باشد. اما رگهای بالهایش سرخ بود. خون در آن رگها میدوید؛ آرام، خاموش و بیدار. پری هرگاه بال میگشود، بوی آهن و باران بر خاک برمیخاست. هرگاه میگریست، گلهای پیر سر خم میکردند و هرگاه میخندید، پرندگان از آواز بازمیماندند؛ زیرا خندهی او نه نوید شادی، که یادآور چیزی بود که جهان پیش از آفرینش از دست داده بود. او در جنگلی میزیست که مردمان پیرامونش آن را جنگل بیسپیده مینامیدند؛ جایی که خورشید هرگز بر آن نمیتابید و مه، چون جانوری گرسنه، بر شاخهها میخزید. در آن جنگل، درختان سخن میگفتند؛ اما نه با زبان، که با شکستن شاخههایشان. رودها خواب میدیدند و خوابهایشان را در گوش سنگها زمزمه میکردند. گاه، از دل تنهی درختی کهنسال، صدای گریهی کودکی برمیخاست و گاه، از زیر خاک، دستی رنگپریده بیرون میآمد و پیش از آنکه کسی به یاریاش بشتابد، دوباره ناپدید میشد. پری از هیچیک نمیترسیدتنها از خون میترسید و نه از خون دیگران؛ که از خون خویش زیرا هر بار که قطرهای از خون او بر زمین میافتاد، چیزی در جهان میمرد. نخستین بار که انگشتش به خار گل سرخی خراشید، ستارهای از آسمان فروغلتید و دیگر هرگز بازنگشت. بار دوم که زانویش بر سنگی کشیده شد و خونش بر خاک چکید، رودخانهای در دوردست از جنبش ایستاد و ماهیهایش، یکی پس از دیگری، به خواب ابدی فرورفتند. بار سوم، هنگامی که در خواب ناخنهایش را در کف دست فشرد، کودکی در سرزمینی دور، بیآنکه بیمار باشد یا زخمی برداشته باشد، در آغوش مادرش جان سپرد. از آن پس، پری دستکشهایی از برگهای خشک بر دست میکشید و هر شب، پیش از خواب، کف دستانش را میبست تا مبادا در خواب نیز به خویش آسیبی برساند. اما خون، زندانی تن نیست. در رگ میگردد، در دل میتپد و راه خویش را بهتر از هر آوارهای میشناسد. در شبی که باد از شمال میوزید و درختان، نام مردگان را یکبهیک بر زبان میآوردند، پری صدای کوبیدهشدن چیزی را بر درختان شنید. سه ضربه، آنگاه خاموشی. سه ضربهی دیگر و این بار، زمین زیر پایش لرزید. پری از پناهگاه خویش بیرون آمد. مه تا زانوانش بالا میآمد و شاخهها، چون انگشتان پیرزنی نابینا، به سوی او خم میشدند. در میانهی بیشه، گوزنی بر زمین افتاده بود. شاخهایش سیاه و شکسته بود و پهلویش از زخم باز مانده بود. خون، آرامآرام از تنش بیرون میخزید و بر برگهای مرده مینشست. پری نزدیک شد. گوزن چشمانش را گشود. در آن دو چشم، نه بیم بود و نه خواهش؛ تنها اندوهی بود که گویی سالیان دراز در دل جانوری خاموش خانه کرده باشد. پری زانو زد و دست بر زخم او نهاد. گوزن ناگهان به زبان آدمیان گفت: «دست بردار.» پری خشک ماند. گوزن دوباره گفت: «اگر خون مرا ببندی، خون تو راه خواهد افتاد.» پری دست پس کشید. «تو کیستی؟» جانور پلک زد. از گوشهی چشمش قطرهای اشک فروغلتید و در میان خون پهلویش گم شد. «من آنم که روزگاری درختان را سایه میدادم و اکنون حتی سایهای ندارم.» «چه کسی تو را چنین کرد؟» گوزن لب گشود؛ اما بهجای سخن، آوایی از گلویش بیرون آمد که شب را لرزاند. در همان دم، همهی درختان بیشه روی به یک سو گرداندند. در دوردست، جایی که کوه با آسمان گره میخورد، روشنایی سرخی پدیدار شد. گوزن آخرین بار به پری نگریست. «شاه زیرزمین برخاسته است.» سپس سرش بر خاک افتاد.
422
بید آنسوی خواب:
بخش پنجم
او در کنار درخت ماند؛ بیآنکه بداند آیا این ماندن، پاداش است یا گونهای دیگر از تبعید. تنها گاهی، هنگامی که باد از میان شاخهها میگذشت، صدایی به گوشش میرسید که نام او را بر زبان میآورد. نه کای آزر، چنانکه مردمان میخواندندش. بلکه نامی که پیش از زادهشدنش، در دل مادرش زیسته بود، نامی که هیچگاه نشنید و هر بار، بیآنکه بداند چرا، اشکی از گوشهٔ چشمش فرو میچکید. سالها گذشتند. کای آزر پیر شد؛ اما سایهاش دیگر از او نمیگریخت. در سپیدهدمان، سایهاش کنار ریشههای بید مینشست و در شامگاهان، همراه او به خانهای کوچک در دامنهٔ تپه بازمیگشت. روزی، کودکی از راه رسید. پابرهنه بود و پیراهنی پاره بر تن داشت. در دستش روباهی کوچک و سپید را گرفته بود که از سرما میلرزید. کودک پرسید: «پیرمرد، این درخت چرا گریه میکند؟» کای آزر سر بلند کرد. از شاخههای بید، قطرههایی شفاف فرو میچکیدند؛ اما نه بارانی باریده بود و نه شبنمی بر برگها نشسته بود. او لبخندی زد. «گریه نمیکند.» کودک به قطرهها اشاره کرد. «پس این چیست؟» کای آزر گفت: «چیزهایی که دیگر نمیخواهد تنها نگه دارد.» کودک مدتی به درخت نگریست، سپس پرسید: «نامت چیست؟» پیرمرد خواست پاسخ دهد، اما واژهای بر زبانش نیامد. برای نخستین بار، از آنکه نامش را نمیدانست، نترسید. به کودک نگریست و گفت: «روزی، نامی داشتم.» کودک خندید. «پس باید نام دیگری برایت پیدا کنیم.» کای آزر نیز خندید؛ خندهای کوتاه و لرزان که چون پرندهای کوچک از میان سالیان تاریک پر کشید. کودک دستش را گرفت و به سوی کلبه رفت. روباه سپید در آغوش او آرام گرفته بود و درخت بید، که هزاران سال بار جهان را بر دوش کشیده بود، شاخههایش را به آرامی تکان داد. برگی از آن جدا شد. برگ در هوا چرخید، بر شانهٔ کودک نشست و سپس، پیش از آنکه کسی بتواند آن را بردارد، به ستارهای کوچک بدل گشت. آن ستاره از زمین برخاست و در آسمان نشست؛ درست در همان جایی که سالها پیش، ستارهای خاموش شده بود. کای آزر سر بلند کرد. برای نخستین بار پس از سالیان دراز، آسمان را نه چون سقفی بسته، بلکه چون دری گشوده دید. و آنگاه، از ژرفای درخت بید، آوایی برخاست؛ آوایی که تنها او میتوانست بشنود: «اکنون به یاد آور.» پیرمرد چشم برهم گذاشت، مادرش را به یاد آورد، نه واپسین دمش را، نه بستر سردش را و نه اشکی را که هیچکس ندیده بود، او را در یک بامداد بهاری به یاد آورد؛ هنگامی که مادر، گیسوانش را با انگشتان آرام شانه میزد و برایش از سرزمینی میگفت که در آن، هیچکس از یاد نمیرفت. و کای آزر، در آن واپسین دم، دریافت که آن سرزمین، نه ورنا بود و نه جهانی در آنسوی مرگ. آن سرزمین، همان چند دم کوتاه بود که کسی، بیآنکه چشمداشتی داشته باشد، او را دوست داشته بود. باد برخاست. شاخههای بید در آسمان رقصیدند. و برای نخستین بار، برگهایش بیهیچ اندوهی بر زمین افتادند، اما در ژرفای خاک، ریشهای تازه رویید؛ باریک، سپید و ناآشنا. ریشهای که رو به پایین نمیرفت. رو به آسمان میرویید و در همان هنگام، در جایی دور از ورنا، در سرزمینی که هنوز هیچکس نامش را نمیدانست، کودکی چشم گشود و نخستین واژهٔ زندگیاش را بر زبان آورد: «بید.» -پایان-
422
بید آنسوی خواب:
بخش چهارم
کای آزر چشم برهم گذاشت. در آن تاریکی، مادرش را دید که دستش را به سوی او دراز کرده بود. خاکستر را دید که در برف میدوید. خانهٔ کودکیاش را دید و پنجرهای را که هرگز درست بسته نمیشد. پدرش را دید که پشت به او، در دوردست راه میرفت. و سرانجام، خودش را دید؛ کودکی کوچک که در گوشهای از جهان نشسته بود و از رفتن کسانی میترسید که هنوز نرفته بودند. کای آزر آهسته گفت: «من نمیخواهم از یاد بروم.» درخت بید پاسخی نداد. «نمیخواهم رنجی را که کشیدهام، بیهیچ نشانی از میان برود. نمیخواهم روزی برسد که حتی خودم ندانم چه کسی بودهام.» شاخهای بر پیشانی او نشست. «پس مرا آزاد نکن.» کای آزر چشم گشود. «اما تو را به یاد چه کسی بسپارم؟» درخت بید برای نخستین بار خندید؛ خندهای چنان اندوهگین که چند برگ از شاخههایش جدا شدند و در هوا، پیش از آنکه به زمین برسند، به پرندگانی کوچک بدل گشتند. «به یاد خودت.» آن شب، کای آزر زیر درخت بید نشست و تا سپیدهدم با آن سخن گفت. از چیزهای کوچک گفت؛ از بوی نان در خانهٔ کودکی، از گرمای دست مادر، از صدای باران بر سقف چوبی، از روزی که برای نخستین بار دوید و گمان برد جهان را فتح کرده است. از خشمش گفت، از ترسش، از آنکه چگونه گاه دلش میخواست همهٔ آدمیان از روی زمین ناپدید شوند و چگونه، اندکی پس از آن، از اینکه مبادا هیچکس برای همیشه تنها بماند، به گریه میافتاد. درخت بید گوش سپرد. هیچ داوری نکرد، هیچ اندرز نداد. و کای آزر، که همهٔ عمر از نگاه آدمیان گریخته بود، دریافت که گاه آدمی تنها برای آنکه زنده بماند، به کسی نیاز دارد که سخنش را تا پایان بشنود. هنگام سپیدهدم، پرسید: «اگر نامم را به تو ندهم، آیا میتوانم باری از دوشت بردارم؟» درخت گفت: «بار من از یادهاست. تو چه داری که بتوانی به من ببخشی؟» کای آزر دست بر ساعدش گذاشت. «این نشان را از کودکی با خود داشتهام. نمیدانم از کجا آمده، اما هرچه به یاد میآورم، از همینجا آغاز میشود. شاید چیزی از تو در من مانده باشد.» درخت بید خاموش شد. سپس ریشهای باریک از خاک بیرون آمد و دور مچ او پیچید. پوست دست کای آزر شکافت، اما خونی فرو نچکید. از درون زخم، نوری سبز برآمد؛ نوری که در آن، صدای مادرش، خندهٔ خاکستر و هزاران آواز خاموش درهم آمیخته بود. بید لرزید. ریشههایش از هم گشودند. و کای آزر دانست که نشان ساعدش، نه زخم، بلکه گرهای بوده است میان جان او و جان درخت؛ گرهی که سالها پیش، در واپسین دم مادرش، بسته شده بود. مادر او، پیش از مرگ، بخشی از یادهای جهان را در جان فرزندش پناه داده بود؛ نه برای آنکه روزی جهان را نجات دهد، بلکه برای آنکه بید، در پایان روزگارش، تنها نماند. کای آزر به درخت نگریست. «پس من از آغاز برای این کار زاده شده بودم؟» بید پاسخ داد: «هیچکس برای رنج زاده نمیشود. اما هرکس روزی به جایی میرسد که باید برگزیند با رنج خویش چه کند.» کای آزر لبخندی تلخ زد. «پس من برمیگزینم که آن را به یاد بسپارم.» آنگاه دستش را بر تنهٔ درخت گذاشت. نه نامش را بخشید، نه از یادهایش گریخت، تنها آنچه را از آن خود نبود بازگرداند. نور سبز از ساعدش برخاست و در ریشهها دوید. درخت بید راست ایستاد؛ گویی پس از هزار سال، برای نخستین بار توانسته بود نفس بکشد. برگهایش لرزیدند. یکی فرو افتاد، سپس دیگری و پس از آن، هزاران برگ، چون بارانی از زر و سبزینه، بر زمین باریدند. هر برگ، آوازی با خود داشت، نام کودکی، خندهٔ مادری. نالهٔ جنگجویی که در میدان نبرد پیش از مرگ نام خانهاش را زمزمه کرده بود. همهٔ آنچه از یاد رفته بود، به جهان بازمیگشت؛ نه برای آنکه گذشته را دگرگون کند، بلکه برای آنکه دیگر در تاریکی تنها نماند. اما در میان آن برگها، یکی بر شانهٔ کای آزر نشست. برگی بینام. او آن را برداشت و در مشت گرفت. «این برگ از آن کیست؟» درخت بید گفت: «از آن کسی که هنوز نیامده است.» کای آزر به برگ نگریست. «چرا نامی ندارد؟» «زیرا هنوز کسی او را به یاد نیاورده است.» کای آزر برگ را در جیب نهاد و در همان دم، نخستین پرنده پس از هزار سال بر شاخهٔ بید نشست. از آن روز، درخت بید دیگر درخت پیشین نبود. تنهاش جوانتر نشد؛ ریشههایش کوتاهتر نگردیدند و چینهای پوستش از میان نرفتند. اما شاخههایش دیگر تا زمین خم نمیشدند و برگهایش، هر بامداد، به رنگی درمیآمدند که هیچ چشمی پیشتر ندیده بود. گاه سبز ژرفای دریا بودند، گاه زرد واپسین پرتو خورشید و گاه سپید برفی که بر گورهای فراموششده میبارید. مردمان ورنا به سوی تپه آمدند. نامهای خویش را به یاد آوردند، چهرههای ازیادرفته را شناختند و دانستند که چه بسیار کسانی را بیآنکه بخواهند، در تاریکی رها کرده بودند. اما هیچکس کای آزر را نمیشناخت.
422
بید آنسوی خواب:
بخش سوم
رود خاموش شد. سپس از زیر پایش، دستی بیرون آمد و مچ او را گرفت. دست، دست کودکی بود، دستی با انگشتانی کوتاه و ناخنهایی جویدهشده، دست خودش و آنگاه، کای آزر به یاد آورد. نه همهچیز را؛ تنها تکهای کوچک از شبی که سالها از آن گریخته بود. مادرش بر بستر افتاده بود. کودک، از ترس آنکه او نیز مانند پدر ناپدید شود، دست مادر را گرفته و از او خواسته بود نرود. مادر گفته بود: «باید بروم.» کودک گریسته بود. «پس مرا هم ببر.» مادر سرش را تکان داده بود. و کودک، در خشم و درماندگی، آرزو کرده بود که کاش مادر هرگز زاده نشده بود؛ کاش هیچکس زاده نمیشد؛ کاش جهان چنان تهی میگشت که دیگر کسی نتواند کسی را ترک کند. در همان دم، چراغی در دوردست خاموش شده بود و مادر، دیگر نفس نکشیده بود. کای آزر بر زمین زانو زد. «من تنها یک کودک بودم.» از زیر رود، پاسخی نیامد. «من نمیدانستم.» باز هم خاموشی. و کای آزر دریافت که برخی گناهان، حتی اگر گناه نباشند، تا پایان عمر بر دوش آدمی میمانند؛ نه از آن رو که جهان او را محکوم کرده باشد، بلکه از آن رو که دل آدمی، گاه از هر دادگاهی سختگیرتر است. او از رود گذشت. اما وقتی به آن سوی آن رسید، دیگر سایهای نداشت. درخت بید را در ژرفای جنگلی یافت که هیچ پرندهای در آن آواز نمیخواند. درخت بر فراز تپهای سیاه ایستاده بود؛ تنها، بلند و خاموش. پیرامونش نه گلی میرویید، نه خزهای، نه حتی علفی باریک. زمین زیر پایش همچون پوستی مرده ترک برداشته بود و ریشههایش، از دل خاک بیرون زده، چون انگشتان غولانی خفته، تپه را در چنگ گرفته بودند. کای آزر نزدیک شد. با هر گام، نشانی که بر ساعدش داشت، روشنتر میشد؛ تا آنکه چون رگِ سبزی زیر پوستش تپید. درخت بید آهسته خم شد. شاخههایش بر شانههای او نشستند. و برای نخستین بار در همهٔ عمر، کای آزر احساس کرد چیزی او را در آغوش گرفته است، بیآنکه بخواهد از او چیزی بگیرد. سپس آواز درخت برخاست. نه از شاخهها، نه از برگها، بلکه از ژرفای تنهاش؛ از جایی که سالیان دراز، حلقههای خاموش بر یکدیگر انباشته شده بودند. «آمدی.» کای آزر گفت: «مرا فراخواندی.» «آری.» «چرا؟» بید خاموش ماند. برگهایش تکان خوردند، با آنکه بادی نمیوزید. سرانجام گفت: «زیرا زمانم به پایان رسیده است.» کای آزر به شاخهها نگریست. «مگر درختان میمیرند؟» «هرچه به یاد میسپارد، روزی از سنگینی یادها میشکند.» کای آزر دست بر تنهٔ درخت گذاشت. در همان دم، هزاران چهره در برابر چشمانش پدیدار شدند؛ مردمانی با تاجهای زرین و مردمانی با پاهای برهنه؛ شاهانی که فرمانرواییشان به درازای یک چشمبرهمزدن بود؛ کودکانی که پیش از آموختن نام خود مرده بودند؛ دلدادگانی که در واپسین دم، چهرهٔ یکدیگر را از یاد برده بودند. و در میان همهٔ آن چهرهها، مادرش را دید. نه چون شبحی سرگردان، بلکه چون زنی زنده که در کنار پنجرهای نشسته باشد و به باران بنگرد. کای آزر دستش را پس کشید. «او را به من بازگردان.» درخت بید گفت: «نمیتوانم.» «تو نام مردگان را نگه میداری.» «نام را، آری؛ نه جان را.» «پس چه سود از نگهداشتن نامی که صاحبش بازنمیگردد؟» این بار، درخت بید لرزید. برگهایش به یکدیگر خوردند و آوایی برخاست که گویی باران بر بام خانهای ویران میبارد. «تو از من میخواهی که جهان را از رنج تهی کنم. اما اگر هیچکس از دست نمیرفت، هیچکس نیز کسی را به یاد نمیآورد. اگر هیچچیز نمیشکست، هیچچیز در دل دیگری جای نمیگرفت. من رنج را نیافریدهام، کای آزر؛ من تنها آنچه را جهان از یاد میبرد، در خود نگاه داشتهام.» کای آزر فریاد زد: «پس چرا مرا فراخواندی؟» تنهٔ درخت شکاف برداشت. از میان شکاف، نوری سبز و تیره بیرون زد. «زیرا تو تنها کسی هستی که میتواند مرا آزاد کند.» کای آزر به ریشهها نگریست. «چگونه؟» «باید نامت را به من بسپاری.» «و پس از آن؟» «دیگر هیچکس تو را به یاد نخواهد آورد. نه مردگان، نه زندگان؛ نه این سرزمین و نه آن سرزمین. نامت از همهٔ زبانها خواهد افتاد و هرچه بودهای، در من خواهد ماند.» کای آزر مدتی دراز خاموش ماند. آنگاه پرسید: «و تو چه خواهی شد؟» درخت گفت: «خواهم مرد.» برای نخستین بار، کای آزر دانست که چرا درخت بید چنین پیر مینماید. نه از آن رو که سالیان دراز زیسته بود؛ از آن رو که تمام جهان را به دوش کشیده بود و هیچکس حتی یک بار نپرسیده بود که آیا خسته است یا نه. او به شاخههایی نگریست که چون گیسوان مادری بر زمین افتاده بودند. «اگر نامم را به تو بسپارم، آنچه را از یاد بردهام، به یاد خواهم آورد؟» «آری.» «و اگر نخواهم؟» «جهان به خواب خود ادامه خواهد داد؛ اما روزی میرسد که ریشهها خواهند پوسید و همهٔ نامها، بیآنکه کسی به یادشان بیاورد، خاموش خواهند شد.»
422
بید آنسوی خواب:
بخش اول
در روزگاری که هنوز شب از روز نمیهراسید و مردمان با نامیدن چیزها، جانشان را به بند نمیکشیدند، سرزمینی بود که در هیچیک از راهنامههای جهان نشانی از آن نمییافتی. نه خورشیدش از خاور برمیآمد، نه ماهش در باختر فرو میرفت؛ ستارگانش چون میخهای سیمین بر پوست کبود آسمان کوفته شده بودند و باد، هر بامداد، آوای کسی را از سوی کوههای دور میآورد که هیچکس او را ندیده بود. نام آن سرزمین، ورنا بود؛ سرزمین چیزهای ازیادرفته. در ورنا، هر آنچه در جهان میمرد، به آنجا نمیآمد؛ تنها چیزهایی راه آن سرزمین را مییافتند که پیش از نابودی، از یادها رفته بودند. نام مادری که دیگر کسی بر زبان نمیآورد، واپسین خندهٔ کودکی که در جنگ گم شده بود، پیمانی که گویندهاش آن را شکسته و سپس از یاد برده بود، یا اشکی که بر گونه خشکیده بود و هیچکس نپرسیده بود از بهر چه فروچکیده است. همه در آنجا میزیستند؛ بیتن، بینام و بیآنکه بدانند روزگاری چه بودهاند. و در میانهٔ آن سرزمین، بر فراز تپهای که خاکش نه گرم میشد و نه یخ میبست، درخت بیدی روییده بود که از آغاز جهان تا آن روز، حتی یک برگ از آن بر زمین نیفتاده بود. شاخههایش چون گیسوان هزار پیرزن تا روی خاک فرو میریختند. پوست تنهاش از هزاران سال اندوه، چینخورده و تیره شده بود و ریشههایش، بهجای آنکه در زمین فرو روند، از آن میگذشتند و به ژرفایی میرسیدند که هیچ کَندَن و کاویدنی به آن راه نداشت. مردمان ورنا باور داشتند که بید، دل جهان است؛ اگر روزی برگهایش فرو بریزند، همهٔ آنچه از یاد رفته است، برای همیشه نابود خواهد شد. اما پیرزنی که در کلبهای از استخوان ماهی و چوبهای سوخته میزیست، راز دیگری میدانست. او میگفت: «بید، دل جهان نیست. جهان، خواب بید است؛ و وای بر روزی که از خواب برخیزد.» هیچکس سخنش را باور نمیکرد، جز کای آزر. کای آزر در کرانهٔ مردابهای خاموش زاده شده بود؛ جایی که آب، رنگ شب داشت و نیزارها در گوش یکدیگر رازهایی میگفتند که آدمیان تاب شنیدنش را نداشتند. از روزی که چشم گشوده بود، سایهاش با او بیگانه بود. هنگامی که به سوی خاور میرفت، سایهاش رو به باختر میخزید؛ هنگامی که میایستاد، سایهاش چند گام دیگر برمیداشت و گاه، در نیمهشب، چون کسی که راه خانهاش را یافته باشد، از دیوار بالا میرفت و به گوشهای تاریک پناه میبرد. مادرش میگفت این نشانی از نژاد مردمان کهن است؛ مردمانی که پیش از پیدایش خورشید، در روشنایی درون خاک میزیستند. پدرش، که مردی کمگفتار و سختچهره بود، بر این باور بود که پسرش نفرین شده است. اما هیچکدام ندانستند که چرا، در واپسین شب پاییز، مادر کای آزر پیش از آنکه جان بسپارد، دست سردش را بر گونهٔ پسر گذاشت و گفت: «اگر روزی درخت بید تو را به نام خواند، روی از آن مگردان؛ هرچند نامی که میشنوی، نام تو نباشد.» آن شب، کای آزر هنوز به هفتسالگی نرسیده بود. مادرش سپیدهدم مرد. پدرش پیش از غروب، خانه را ترک کرد و دیگر بازنگشت و از آن پس، کای آزر آموخت که آدمی میتواند در یک روز، هم یتیم شود و هم از یاد برود؛ بیآنکه هیچکس حتی دریابد که چه چیزی در او شکسته است. سالها گذشت. او در جوانی، خاموشتر از آن بود که دوستش بدارند و سرکشتر از آنکه فرمانش برند. موهایش به رنگ شبهای بیماه بود و چشمانش، چون دو سنگ سبز که از ژرفای رودخانهای مرده بیرون کشیده باشند. بر ساعد چپش نشانی باریک و سپید داشت؛ نشان شاخهای که نه برگ داشت و نه ریشه. مردمان روستا از او دوری میجستند. کودکان پشت سرش سنگ میانداختند و پیران، چون از کنارش میگذشتند، زیر لب نامی را زمزمه میکردند که خودشان هم معنایش را نمیدانستند. تنها دوستش، روباهی سپید بود که در زمستانی سخت به کلبهاش پناه آورده بود. کای آزر او را خاکستر نامیده بود؛ زیرا هنگامی که روباه در برف میدوید، چنان مینمود که گویی آتشی خاموش، دوباره جان گرفته است. اما خاکستر نیز یک روز ناپدید شد. نه خونی بر برف ماند، نه پایی بر خاک. تنها چیزی که از او برجا ماند، بوی باران بود؛ بویی که کای آزر از آن پس، هرگاه به مشامش میرسید، بیآنکه بخواهد، دست بر گلوی خود میفشرد. و همان شب بود که بید، برای نخستین بار، او را به نام خواند. آواز از سوی مرداب نیامد؛ از زیر خاک برخاست. نخست، زمزمهای بود چنان آهسته که کای آزر گمان برد خواب میبیند. سپس آوایی به گوش رسید که از لابهلای دیوارها گذشت، از درز در بیرون خزید و بر شیشهٔ پنجره نشست. «کای آزر.» او چشم گشود. آتشدان خاموش بود. ماه در آسمان نبود و سایهاش، برخلاف همیشه، کنار بسترش نشسته بود؛ با سری خمیده و دستهایی که از آنِ هیچ تن زندهای نبودند. آواز بار دیگر برخاست: «کای آزر، آنچه را به من سپردهای، بازپس گیر.» او از بستر برخاست و خنجرش را برداشت. «من چیزی به تو نسپردهام.»
422
بید آنسوی خواب:
بخش دوم
سایه سر بلند کرد. چهره نداشت، اما کای آزر دانست که میخندد. «پس چرا از یاد بردهای؟» باد از شکاف پنجره گذشت و شعلهای کبود بر دیوار افروخت. در همان دم، کای آزر چیزی دید که از روزگار کودکی ندیده بود: مادرش، در میان اتاق ایستاده بود؛ با همان پیراهن سپید، همان گیسوان آشفته و همان چشمانی که همیشه انگار از گریه بازمانده بودند. مادر گفت: «بید را بیاب.» سپس خاموش شد. نه چون کسی که سخنش پایان یافته باشد؛ چون شمعی که دستی نادیدنی آن را خاموش کند. کای آزر تا سپیدهدم بیدار ماند. هنگامی که نخستین پرتو بر پنجره افتاد، سایهاش دوباره به جای خود بازگشت؛ گویی هیچ رخ نداده بود. اما بر کف دستش، نشانی سبز پدیدار شده بود؛ برگ کوچکی با رگهایی سیاه. و از آن روز، هرگاه چشم برهم میگذاشت، درخت بید را میدید. درختی که از شاخههایش خون نمیچکید، اما هر برگش نام یکی از مردگان را بر خود داشت. راه ورنا از گذرگاه هفتسنگ میگذشت؛ گردنهای که هیچ رهگذری آن را دو بار به یک گونه ندیده بود. یک بار، راه از میان کوههای سرخ میگذشت؛ بار دیگر، از دشتهایی که بر آنها برف میبارید و برفها پیش از رسیدن به زمین، به پروانه بدل میشدند. گاه، رهرو از کنار آبشاری میگذشت که آبش به سوی آسمان میرفت و گاه، از جنگلی عبور میکرد که درختانش ریشه در ابرها داشتند و برگهایشان از زمین میرویید. کای آزر سه روز راه پیمود. در روز نخست، با مردی روبهرو شد که چهرهاش از سنگ بود و در سینهاش پرندهای سیاه میتپید. مرد گفت: «چه میخواهی؟» کای آزر گفت: «درخت بید را.» مرد پرسید: «برای چه؟» کای آزر پاسخ داد: «برای آنکه مرا خوانده است.» مرد سنگی خندید و خندهاش چون شکستن کوهی در دره پیچید. «هر آنکه خوانده میشود، خواسته نمیشود. گاه، مرگ نیز نام آدمی را به یاد میآورد.» کای آزر از کنار او گذشت. در روز دوم، به دشتی رسید که بر هر شاخهٔ علف آن، چشمی روییده بود. چشمها او را دنبال میکردند و هرگاه گام برمیداشت، هزاران پلک همزمان بسته میشدند. در میانهٔ دشت، دختری نشسته بود که صورت نداشت. گیسوانش تا زمین میرسید و بر دامانش، کاسهای پر از دندانهای شیری بود. دختر گفت: «نامت چیست؟» گفت: «کای آزر.» دختر سر جنباند. «این نامی است که بر تو نهادهاند. نام خودت را بگو.» کای آزر خاموش ماند. دختر یکی از دندانها را برداشت و در کاسه چرخاند. «پس هنوز نمیدانی چرا سایهات از تو میگریزد.» «تو میدانی؟» «میدانم که درخت بید، نامها را نمیبلعد. آنها را نگه میدارد تا روزی که صاحبشان برای بازپسگرفتنشان بیاید.» کای آزر به کاسه نگریست. «پس چرا مردمان نام خود را از یاد میبرند؟» دختر بیچهره پاسخ داد: «زیرا هیچکس تاب آن ندارد که همهٔ آنچه بوده است، با خود به دوش بکشد.» و ناگهان، از میان گیسوانش، صدای خندهٔ کودکی برخاست. کای آزر آن خنده را میشناخت. خندهٔ خاکستر بود. پیش از آنکه بتواند سخنی بگوید، دشت از هم گسست و دختر ناپدید شد. تنها یک دندان بر خاک مانده بود؛ دندانی کوچک و سفید، با رگهای سبز بر ریشهاش. کای آزر آن را برداشت و در جیب نهاد. در روز سوم، به رودخانهای رسید که آب نداشت. بستر رود از استخوانهای سپید پوشیده بود و در ژرفای آن، ماهیانی شنا میکردند که بهجای چشم، چراغ داشتند. در سوی دیگر رود، دروازهای از شاخههای خشک برپا بود و بر فرازش، با خطی کهن، نوشته بودند: «آنکه بیخویش از این رود بگذرد، با خویش بازنمیگردد.» کای آزر در آبادی دوردست آموخته بود که مردمان از هرچه نمیفهمند، دروازه میسازند؛ اما هرگز نیاموخته بود که چگونه از چیزی بگذرد که نه آب است و نه خاک. پس پای بر نخستین استخوان نهاد. جهان لرزید. در همان دم، هزاران آواز از ژرفای رود برخاستند؛ آواز مردگان، آواز گمشدگان، آواز کسانی که هنوز نمرده بودند، اما هیچکس دیگر به یادشان نداشت. یکی گفت: «بازگرد.» دیگری گفت: «مادرت هنوز در انتظار توست.» و سومی، با صدایی که از همه به صدای خود کای آزر نزدیکتر بود، گفت: «تو او را کشتی.» کای آزر ایستاد. باد از میان استخوانها گذشت و بوی خاک خیس و خون کهنه را به مشامش رساند. او آن سخن را پیشتر نیز شنیده بود؛ در خوابهایی که از کودکی به یاد داشت. همیشه در آن خوابها، مادری بر زمین افتاده بود و کودکی در کنارش زانو زده بود؛ کودکی که چهرهاش دیده نمیشد. «تو او را کشتی.» کای آزر دندانهایش را بر هم فشرد. «دروغ میگویید.»
422
خفته در آغوش سپیدهدم:
بخش چهارم
از آن پس، هرگاه ماه بر فراز کاخ میتابید، هفت برج سپید در روشناییاش میدرخشیدند و پنجرهی تالار بزرگ، رو به باغی باز میماند که هیچکس در آن از گریستن شرم نداشت و هیچکس برای خندیدن اجازه نمیخواست. و در دل آن باغ، زیر درختی کهن، دانهی اناری روییده بود؛ درختی که هر سال، میوههایی سرخ و شیرین میداد و در دل هر میوه، هزاران دانهی کوچک نهفته بود. چنانکه گویی جهان میخواست به یاد آورد؛ از یک بخشش کوچک میتوان جنگلی ساخت، از یک دل بیدار میتوان سرزمینی را زنده کرد، و از یک لحظهی راستین شادی، میتوان راهی گشود که آرامش، سالیان سال از آن بگذرد. و اینگونه بود که زیبای خفته، پس از خوابی دراز، نهتنها چشم گشود، بلکه به جهان آموخت چگونه بیدار بماند. -پایان-
422
خفته در آغوش سپیدهدم:
بخش سوم
در همان هنگام، از دور صدای خندهای برخاست. صدای خندهی مردی پیر که در کوچهی کاخ، پس از سدهها، برای نخستین بار چهرهی همسرش را دیده بود. آنگاه صدای گریهی کودکی آمد؛ کودکی که تازه چشم به جهان گشوده بود. و پس از آن، آوای خنده و گریه و آواز و فریاد، در هم آمیختند و بر بامهای کاخ نشستند. مردمان بیدار میشدند. برخی میگریستند، برخی میخندیدند و برخی، بیآنکه بدانند چرا، دست بر سینه میفشردند و نفس میکشیدند؛ چنانکه گویی برای نخستین بار، هوای جهان را میچشیدند. زیبای خفته در میان آن غوغا ایستاده بود و به چهرههای مردمان مینگریست. هیچکس فرمان نداده بود که بخندند، هیچکس اشکهایشان را از آنان نخواسته بود و همین، شگفتترین جادوی جهان بود. روزها گذشتند و بانوی خفته به فرمانروایی رسید؛ اما نخستین فرمانش، شکستن تخت پادشاهی نبود، و دومین فرمانش، برافراشتن دیواری بلند نیز نبود. او فرمان داد درهای کاخ را بگشایند. سپس دستور داد باغهای پادشاهی را به روی همگان باز کنند؛ تا هرکس بتواند در آنجا بنشیند، بیآنکه از کسی اجازه بخواهد، و هرکس بتواند گل بچیند، بیآنکه بهای آن را با سکوت بپردازد. در آن سرزمین، آرامش دیگر به معنای خاموشی نبود. مردمان آموختند که میتوان بلند خندید و همچنان دلآرام بود؛ میتوان گریست و از خویش شرمگین نشد؛ میتوان با دیگری همداستان نبود و باز، کنار او بر سفره نشست. و شادی که سالیان دراز پشت دروازههای فرمانروایی سرگردان مانده بود، سرانجام خانهای یافت. شادی به خانهها رفت، بر آستانهها نشست، در نان گرم و آب خنک پنهان شد، از میان بازی کودکان گذشت و در دستهای پینهبستهی مردمان جوانه زد. نه همگان هر روز شاد بودند و نه اندوه از جهان رخت بربست؛ اما دیگر هیچکس ناچار نبود برای پذیرفته شدن، رنج خود را پشت لبخندی دروغین پنهان کند. دخترک نیز به دیدار مادرش بازگشت. بانوی خفته، پیش از رفتن او، گلی سپید به دستش داد و پرسید: «اکنون که مرا بیدار کردهای، چه پاداشی میخواهی؟» دخترک اندکی اندیشید. «میخواهم مادرم خوب شود. و میخواهم فردا هم خورشید بتابد. و اگر شد، میخواهم یک جفت کفش تازه داشته باشم.» بانوی خفته خندید؛ خندهای روشن که چون زنگولهای زرین در تالار پیچید. «سه خواسته داری و هر سه، از یک دل برآمدهاند. نخست به مادرت میرسیم؛ سپس برای فردا میکوشیم، و کفشهایت را نیز از یاد نمیبریم.» دخترک گفت: «اما مگر خورشید همیشه نمیتابد؟» بانوی خفته دست بر گیسوان او کشید. «خورشید شاید بتابد، اما این ما هستیم که باید چراغ خانههایمان را روشن نگه داریم.» سالها پس از آن، در سرزمینهای دور، افسانهی زیبای خفته را برای کودکان بازمیگفتند. برخی میگفتند او با بوسهی دلداری بیدار شده بود؛ برخی از شاهزادهای دلیر سخن میگفتند که با شمشیر خویش، افسون را شکسته بود. برخی نیز باور داشتند که پرندهای سپید، دانهای جادویی بر لبان او نهاده و خواب را از چشمانش ربوده است. اما پیرزنان دشت بیخزان، هنگامی که شب از راه میرسید و کودکان سر بر زانویشان میگذاشتند، داستان دیگری میگفتند. میگفتند بانوی خفته را نه تیغ بیدار کرد و نه بوسه، نه تاجی زرین و نه افسون نیرومندترین جادوگر جهان. او با یادآوری بیدار شد. یادآوری اینکه روزی، در باغی دور، بیآنکه پادشاهی فرمان دهد، خندیده بود؛ بیآنکه کسی او را سرزنش کند، گریسته بود؛ و بیآنکه جهان را از همهی رنجها پاک سازد، توانسته بود در گوشهای از آن، اندکی آرامش بیابد. و هرگاه کسی از پیرزنان میپرسید: «پس راز شادی چیست؟» آنها لبخند میزدند، به آتشدان مینگریستند و میگفتند: «شادی، گنجی نیست که در پایان راه بیابید؛ گاه همان چراغ کوچکی است که در میانهی تاریکی، به دیگری میبخشید و تازه آن هنگام درمییابید که خودتان نیز در روشنایی ایستادهاید.» و اگر آن شب، باد از فراز دشت میگذشت، گاه از دوردست، آوای بانویی شنیده میشد که در باغی پر از گلهای سپید آواز میخواند. میگفتند هنوز زنده است؛ هنوز بیدار است؛ هنوز در میان مردمان گام برمیدارد و هر بامداد، پنجرهی کاخش را به سوی سپیدهدم میگشاید. زیرا زیبای خفته دیگر از جهان کناره نگرفته بود. او دریافته بود که خواب، هرچند پناهگاهی دلپذیر باشد، خانهی همیشگی آدمی نیست؛ و آرامش، اگر از ترس زندگی برآید، تنها سکوتی است که جامهی آرامش بر تن کرده. پس در سرزمینی که روزگاری از بیم اندوه به خواب رفته بود، زندگی از نو آغاز شد. و آنجا، زیر آسمانی که هر شب ستارگانش را به زمین نزدیکتر میکرد، مردمان نه برای آنکه اندوهی نداشته باشند، بلکه برای آنکه در کنار یکدیگر تاب بیاورند، دست در دست هم نهادند.
422
خفته در آغوش سپیدهدم:
بخش دوم
افسون، نهتنها دختر را در خواب فروبرده بود، بلکه کاخ، باغ و همهی مردمان را در بند زمان نگاه داشته بود. پادشاه اندکی پس از آن، با دلی شکسته از جهان رفت و تاجش در تالاری بیچراغ بر زمین افتاد. از آن روز، هیچکس نتوانست بانوی خفته را بیدار کند. سالها گذشتند؛ یا شاید تنها یک روز گذشت و روزگار، از سر شوخی، چهرهی سالیان بر آن پوشاند. شاهزادگان بسیاری از راه رسیدند. برخی با شمشیرهای زراندود، برخی با جامهایی پر از شهد جاودانگی و برخی با واژههایی چنان شیرین که حتی زهر نیز اگر میشنید، دلش میخواست شهد شود. یکی بانوی خفته را به نام عشق خواند. دیگری وعدهی پادشاهی داد. سومی سوگند خورد که جهان را به پایش بریزد. اما هیچیک نتوانستند پلکهای او را بلرزانند، زیرا آنچه او را به خواب برده بود، زخم نبودن شادی نبود؛ زخم بودن در جهانی بود که شادی را به فرمان میخواست. تا اینکه شبی، هنگامی که ماه چون کاسهای سیمین بر فراز کاخ شناور بود، دختری خردسال از شکاف دروازه گذشت. نه تاجی بر سر داشت، نه شمشیری در دست و نه نامی که آوازهاش پیشاپیش او به سرزمینها رسیده باشد. جامهاش خاکآلود بود و کفشهایش را در راه گم کرده بود. در مشت کوچکش، دانهای سرخ از انار نگاه میداشت. دخترک از دشت گذشته بود تا گل سپیدی برای مادر بیمارش بیابد؛ گلی که پیرزنی در دهکده گفته بود تنها در باغ بانوی خفته میروید. او به تالار رسید و زیبای خفته را دید. مدتی خاموش ماند. سپس آهسته گفت: «بانوی زیبا، من نمیدانم تو کیستی. نمیدانم چرا میخوابی و چرا هیچکس نمیتواند بیدارت کند. من حتی نمیدانم گل سپید کجاست.» نگاهی به چهرهی بانوی خفته انداخت و افزود: «ولی اگر بیدار شدی، میتوانی با من به دهکده بیایی؟ مادرم خیلی تنهاست. من هم گاهی از تنهایی میترسم، هرچند به کسی نمیگویم.» و چون پاسخی نشنید، کنار بستر نشست. دانهی انار را از مشت گشود و بر لب پنجره گذاشت. «این را برایت آوردهام. شیرین است؛ اگرچه اندکی ترش هم هست. مادرم میگوید چیزهای خوب همیشه اندکی از تلخی را در خود نگه میدارند.» آنگاه، چون کودکی که از راهی دراز خسته شده باشد، سر بر لبهی بستر گذاشت و خوابش برد. در آن هنگام، چیزی در کاخ جنبید، نه درختی، نه بادی و نه شمعی. در ژرفای سینهی بانوی خفته، جایی که سدهها خاموش مانده بود، خاطرهای کوچک چشم گشود؛ خاطرهی دستهایی که روزی در باغ خاک را لمس کرده بودند، خاطرهی خندهای که بیاجازه بر لب نشسته بود و خاطرهی اشکی که پس از گریستن، دل را سبک کرده بود. انگار هزار در بسته، یکی پس از دیگری، در درون او گشوده شدند. نخستین بار انگشتانش جنبیدند، سپس لبهایش اندکی از هم گشودند و سرانجام، از میان پلکهای سنگینش، دو چشم پدیدار شدند؛ دو چشم که در ژرفای آنها، نه اندوهی بیپایان، که شگفتیِ بازگشتن از دورترین سرزمین خواب موج میزد. بانوی خفته بیدار شده بود. زیبای خفته برخاست و نخست به دخترک نگریست. دخترک از خواب پرید، چشمهایش را مالید و چند گام پس رفت. «تو... بیدار شدهای؟» بانوی خفته لبخند زد. «آری.» «چگونه؟ شاهزادگان بسیار آمدند. هرکدام چیزی آوردند. یکی شمشیر داشت، دیگری گوهر، و آن یکی میگفت که از همهی مردمان جهان دلیرتر است. تو با دیدن هیچکدام بیدار نشدی.» بانوی خفته به دانهی انار روی پنجره نگریست. «آنها آمده بودند تا مرا از خواب بیرون بکشند. تو آمدی تا چیزی از خودت با من بخش کنی.» دخترک گفت: «اما من چیز چندانی ندارم.» بانوی خفته دست او را گرفت. «آنچه از دل بخشیده شود، با آنچه از خزانه بخشیده شود، یکسان نیست.» سپس از بستر برخاست. در همان دم، نخستین پرتو سپیدهدم بر پنجره افتاد. کاخ لرزید؛ نه لرزشی از ویرانی، بلکه جنبشی چونان که گویی زمینی کهن پس از خوابی دراز، پهلو به پهلو میشود تا آسودهتر بخوابد. سنگهای سپید از بند خاموشی رها شدند. آب در جویبارها به راه افتاد. شمعها خاموش شدند و گلهایی که سدهها در میانهی شکفتن مانده بودند، یکایک گلبرگ گشودند. از دوردست، آوای پرندهای برخاست و سپس پرندهای دیگر پاسخ داد و آنگاه، گویی همهی جهان در انتظار همین نغمه بوده است، هزاران بال بر آسمان گسترده شد. در دشت بیخزان، نخستین برگ زرد از شاخه جدا شد. برگ در هوا چرخید و بر خاک نشست. دخترک با شگفتی گفت: «چرا برگ افتاد؟ مگر اینجا جای پژمردن نیست؟» بانوی خفته خم شد و برگ را برداشت. «نه، کوچک من. اینجا جای زیستن است.» برگ را میان انگشتانش گرفت و ادامه داد: «چیزی که هرگز دگرگون نشود، شاید زیبا بماند؛ اما هرگز نمیتواند همهی زندگی را در خود جای دهد.»
422
خفته در آغوش سپیدهدم:
بخش اول
میگویند در دوردستترین کرانهی باختر، آنجا که خورشید هنگام فروافتادن، زرینتاج خویش را بر سر کوهساران مینهد، سرزمینی بود که در هیچ نگارهای نمیگنجید و هیچ رهگذری راه بازگشت از آن نمیدانست. در آن سرزمین، شبها آبیتر از خواب بودند و ستارگان چنان به زمین نزدیک میشدند که کودکان گمان میبردند اگر بر انگشتان پا بایستند، میتوانند یکی را از آسمان بچینند. جویبارها در دل سنگها نغمه میخواندند، درختان با باد راز میگفتند و گلهای سپید، هنگام برآمدن ماه، چشم میگشودند و به یاد میآوردند که روزی، پیش از آنکه گل باشند، آرزویی در دل خاک بودهاند. در میانهی آن سرزمین، دشتی گسترده بود به نام دشتِ بیخزان؛ دشتی که بهار از آن کوچ نمیکرد و پاییز، هرگز دل رفتن به آنجا را نداشت. در دل دشت، کاخی از سنگ سپید و بلور برپا بود که هفت برج بلندش، همچون هفت انگشت، آسمان را میکاویدند. در آن کاخ، بانویی میخفت که مردمان او را زیبای خفته مینامیدند. نام راستینش را هیچکس به یاد نداشت؛ نه پیرزنی که هر بامداد برایش گل میآورد، نه پرندهای که بر لب پنجرهاش آشیانه داشت و نه باد که سدهها از گیسوان بلندش میگذشت و بااینهمه، از نوازش آن دست نمیکشید. زیبای خفته بر بستری از گلبرگهای نیلوفر آرمیده بود. گیسوانش چون شب بیماه بر بالش سپیدش ریخته، و مژگانش بر گونههایی سایه افکنده بود که گویی هنوز گرمای واپسین پرتوهای خورشید را در خود نگاه داشتهاند. دستانش بر سینه آرام گرفته بودند؛ چنان آرام که آدمی میپنداشت دو کبوتر سپید، از بیم شکستن سکوت، در آغوش هم به خواب رفتهاند. نه سال بود، نه صد سال؛ زمان در آن کاخ از شمار بیرون رفته بود. از هنگامی که بانوی خفته چشم بر هم نهاده بود، هیچکس در آنجا پیر نشده، هیچ شمعی به پایان نرسیده و هیچ گلی پژمرده نگشته بود. قطرهای شبنم بر برگ یاسویی نشسته بود و همانجا مانده بود؛ گویی سپیدهدم، پیش از رسیدن به آن قطره، ناگهان به یاد آورده بود که کاری فراموششده دارد. اما این همه، تنها نیمی از شگفتی آن سرزمین بود. نیم دیگر رازی بود که در زیر ریشههای کهنترین درخت دشت پنهان مانده بود. روزی روزگاری، پیش از آنکه بانوی کاخ به خواب فرو رود، در آن سرزمین پادشاهی میزیست که گمان میکرد خوشبختی را میتوان با فرمان به دست آورد. او برای مردمانش کاخهایی بلند ساخت، خزانههایی انباشت و فرمان داد هیچکس گریه نکند؛ زیرا بر این باور بود که اشک، لکهای سیاه بر دامان فرمانروایی اوست. از آن پس، خنده در کوچهها کمفروغ شد. مردمان میخندیدند، اما نه از شادی؛ آواز میخواندند، اما نه از سر شور. مادران کودکانشان را در آغوش میفشردند و از بیم آنکه اندوهی از دلشان به بیرون راه یابد، لبخند بر لب مینشاندند. در آنجا همهچیز زیبا بود، مگر دلهایی که دیگر نمیدانستند چگونه باید از زیبایی لذت ببرند. تنها دختر پادشاه، که هنوز نامش در یاد بادها زنده بود، از فرمان پدر سرپیچی میکرد. او در باغ میدوید، با پرندگان سخن میگفت، دستهایش را زیر باران میگرفت و هنگامی که اندوهی به دلش چنگ میانداخت، بیهراس میگریست. روزی پدر از او پرسید: «چرا میگریی، هنگامی که هرچه بخواهی برایت فراهم است؟» دختر سر برداشت و گفت: «زیرا فراهم بودن همهچیز، به معنای داشتن همهچیز نیست. تو برای ما آرامش ساختهای، پدر؛ اما آرامش را از دل ما گرفتهای.» پادشاه خشمگین شد. گفت: «مگر میشود بیفرمان من آرام بود؟» دختر لبخند زد؛ لبخندی اندوهگین، چون پرتو کمجان خورشید بر گوری تازه. «آرامش، آن نیست که هیچ صدایی برنخیزد؛ آن است که دل، از شنیدن صدای خویش نهراسد.» پادشاه پاسخی نداشت. اما سخن دختر، چون دانهای تلخ در جانش نشست و هرچه بیشتر میکوشید آن را از یاد ببرد، ریشههایش ژرفتر میشدند. پس به سراغ پیرترین جادوگر سرزمین رفت و از او خواست افسون شادی را بر دخترش بخواند؛ شادیای همیشگی، بیگریه و بیدرد. پیر جادوگر که چشمانش به رنگ خاکستر بود، گفت: «شادیای که اندوه را نمیشناسد، تنها سایهای بر دیوار است. دست دراز کنی، از تو میگریزد.» اما پادشاه نشنید. جادوگر ناچار شد افسون را بخواند؛ افسون کهن خواب بیبیداری. در همان دم، باد از وزیدن بازایستاد. گلها سر فروبردند و خورشید، برای نخستین بار در آن سرزمین، هنگام نیمروز رنگ باخت. دختر به خواب رفت. پادشاه، که گمان میکرد اکنون اندوه از دخترش دور شده است، به چهرهی آرام او نگریست و گریست؛ زیرا تازه دریافته بود که خاموشی یک دل، همواره نشان آرامش آن نیست. اما اشکهای او دیگر سودی نداشتند.
