闇 | 𝖄𝖆𝖒𝖎
Kanalga Telegram’da o‘tish
𝕀𝕟 𝕥𝕙𝕚𝕤 𝕓𝕠𝕕𝕪, 𝕒 𝕤𝕠𝕦𝕝 𝕙𝕒𝕤 𝕕𝕚𝕖𝕕. هر ویدئویی خواستید توی بات بگید که بذارم چنل. برای صحبت با من: @DepressedGuyinDepressedSity_bot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
417
Obunachilar
-224 soatlar
-57 kun
+7630 kun
Postlar arxiv
419
شک و ایمان:
بخش پنجم
نخست دستی سیاه و بیانگشت، سپس پیکری بیچهره با اندامهایی که چون ریشههای درخت به هر سو میپیچیدند. آورمان شمشیر کشید و دادمند بالهایش را گشود و خود را میان آن چیز و کشیش انداخت. ضربهای که از تاریکی برخاست، بال چپ فرشته را شکافت. دادمند بر زمین افتاد و خون از پشتش جاری شد؛ خون روشن و درخشان که بر سنگها میچکید و آنها را میسوزاند. آورمان فریاد زد: «دادمند!» فرشته خواست برخیزد، اما آن چیز دست دراز کرد و مچش را گرفت. در همان دم هزاران صدا از ژرفای زمین برخاستند. «تو ما را داوری کردی.» «تو ما را محکوم کردی.» «تو نام ما را از یاد بردی.» دادمند دندان بر هم فشرد. «من به شما ستم کردم.» آورمان که گمان میکرد فرشته انکار خواهد کرد، از شنیدن آن سخن خشک شد. دادمند ادامه داد: «اما من نمیدانستم که—» صداها خندیدند. «ندانستن، خون ما را بازنمیگرداند.» «آری، نمیگرداند.» او به زخمهایش نگریست. «من نمیتوانم آنچه را از شما گرفتهام، بازگردانم. اما دیگر اجازه نمیدهم رنج شما بهانهای برای کشتن دیگری شود.» آن چیز فریاد کشید و با فریادش زمین شکافته شد. آوَرمان به سوی فرشته دوید، اما پیکر سیاه دست دیگرش را به سوی کشیش دراز کرد. ناگهان صدایی در تالار پیچید. صدایی که آوَرمان از کودکی در خواب شنیده بود؛ صدای پدرش، در واپسین شب زندگی. «از خودت بترس، پسرم؛ زیرا آدمی هنگامی که به دروغ خویش خو میگیرد، دیگر برای دروغ گفتن نیازی به زبان ندارد.» آوَرمان شمشیرش را بالا برد. این بار، نه برای کشتن، بلکه برای بریدن دستی که فرشته را در بند گرفته بود. تیغ فرود آمد. دست سیاه از هم گسست و به خاکستر بدل شد. آوَرمان دادمند را در آغوش گرفت و به سوی راهرو کشاند. فرشته سنگین بود؛ نه از آن رو که پیکرش سنگین شده بود، بلکه چون هر گامی که برمیداشت، بخشی از روشناییاش را پشت سر میگذاشت. به چشمه که رسیدند، آوَرمان او را بر زمین خواباند. زخم بال عمیق بود. کشیش پارچهای برداشت و بر آن فشرد، اما خون بند نمیآمد. دادمند گفت: «باید رهایم کنی.» «نه.» «آوَرمان، گوش کن. اگر خونم تمام شود، دیگر نمیتوانم دروازه را نگاه دارم.» «پس راه دیگری پیدا میکنیم.» «راه دیگری نیست.» آوَرمان سرش را بلند کرد. «تو از کجا میدانی؟» دادمند به او نگریست. برای لحظهای، چیزی در چشمان فرشته لرزید؛ نه امید، نه ترس، بلکه شناخت. «حق با توست.» کشیش دستهایش را بر زخم فشرد. «من نمیگذارم بمیری.» دادمند لبخندی خسته زد. «فرشتگان نمیمیرند.» آوَرمان با خشم گفت: «پس چرا طوری سخن میگویی که انگار میخواهی مرا برای همیشه تنها بگذاری؟» فرشته خاموش شد، آوَرمان نیز خاموش ماند. سپس دادمند دست لرزانش را بالا آورد و گونهٔ کشیش را لمس کرد. «من از آن روز که تو را دیدم، برای نخستین بار از رفتن میترسم.» آوَرمان نفسش بند آمد. فرشته ادامه داد: «پیش از تو، گمان میکردم تنها چیزی که باید از آن پاسداری کنم، دادگری است. اکنون نمیدانم اگر تو نباشی، چگونه باید به جهان بازگردم و باز هم آن را دوست بدارم.» آوَرمان پیشانیاش را به پیشانی او تکیه داد. «پس نرو.» «نمیخواهم.» «پس بمان.» دادمند چشم بست. «میمانم.» آوَرمان نمیدانست این پیمان تا چه هنگام پایدار خواهد ماند. نمیدانست فرشته را میتوان از مرگ نگاه داشت یا نه. اما دستش را از دست او بیرون نکشید. و آن شب، در کنار چشمهای که آبش بوی خون گرفته بود، کشیش برای نخستین بار برای زنده ماندن کسی نیایش کرد، نه به خدای پرستشگاه، نه به آسمان، تنها به هر آنچه در جهان هنوز میتوانست پاسخی به مهر بدهد. روزها گذشتند و دادمند آهستهآهسته توان برخاستن یافت. اما چیزی در او دگرگون شده بود. دیگر هنگام سخن گفتن، چشمانش را از آوَرمان نمیدزدید. اگر از چیزی میترسید، آن را پنهان نمیکرد. اگر پرسشی در دل داشت، بیآنکه از پاسخ ندادن شرم کند، آن را بر زبان میآورد. یک شب، هنگامی که هر دو کنار چشمه نشسته بودند، دادمند پرسید: «آیا گمان میکنی من هنوز سزاوار ایمان داشتنم؟» آوَرمان به او نگریست. «این را از من میپرسی؟» «از تو که به خدایت باور نداری.» کشیش اندکی اندیشید. «من نمیدانم آیا تو سزاوار ایمان داشتن هستی یا نه. اما میدانم که ایمان، تو را از پرسیدن بازنداشته است. این برای من از بسیاری چیزها باارزشتر است.» دادمند به آب نگریست. «گاهی از آفریننده خشمگین میشوم.» «پس خشمگین باش.» «گاهی گمان میکنم اگر پاسخ پرسشهایم را نمیدهد، شاید پاسخ را نمیداند.» آوَرمان لبخند کمرنگی زد. «این را نیز بپرس.» «و اگر روزی دریابم که آنچه به آن ایمان داشتهام، آنگونه که میپنداشتم نیست؟» کشیش دستش را گرفت. «آن روز، با آنچه دریافتهای روبهرو شو. نه با آنچه از آن میترسی.» دادمند انگشتان او را فشرد. «تو میخواهی ایمانم را از من بگیری؟»
419
شک و ایمان:
بخش چهارم
دادمند نفسش را در سینه حبس کرد. آوَرمان نگاهش کرد. «این صدای آفریننده است؟» فرشته لب گشود، اما صدایی از گلویش بیرون نیامد. صدای پشت در گفت: «در را بگشا. به خانه بازگرد.» دادمند یک گام پیش رفت. آوَرمان دستش را گرفت. فرشته چنان به آن دست نگریست که گویی ناگهان به یاد آورده باشد هنوز میتواند چیزی را لمس کند. «اگر او باشد چه؟» زمزمه کرد. آوَرمان گفت: «و اگر نباشد؟» «اگر باشد، نباید روی برگردانم.» «و اگر نباشد، نباید به نام او در را بگشایی.» دادمند به دست او نگریست؛ سپس به در. برای نخستین بار، میان ایمان و فرمان، فاصلهای دید که پیشتر گمان میکرد وجود ندارد. و از پشت در، چیزی خندید. آن شب، آن چیز در خواب آوَرمان آمد. او خود را در پرستشگاه یافت؛ اما دیوارها از گوشت بودند و ستونها، چون استخوانهای عظیم، از سقف آویخته بودند. پیکرهٔ خدا در میانهٔ تالار ایستاده بود و هزاران دهان بر چهرهاش باز و بسته میشدند. از میان دهانها، صدای پدرش برخاست. «تو به خدایت باور نداری.» آوَرمان پس رفت. «آری.» «پس چرا از او میترسی؟» «چون نمیدانم چه چیزی در انتظارم است.» «پس تو نیز ایمان داری.» «نه. ترس، ایمان نیست.» پیکره سر خم کرد. «و اگر روزی دریابی که آنچه از آن میترسی، تنها خودت هستی؟» آوَرمان فریاد زد. تالار شکافت و از میان سنگها، دستهایی بیرون آمدند؛ دستهایی خونآلود که مچهایشان با زنجیر بسته شده بود. هر دست، نامی را بر سنگ مینوشت، نام آوَرمان، نام دادمند و زیر هر دو، جملهای که هر بار از نو پدیدار میشد: یکی به خدا باور نداشت و دیگری به خویش. هر دو دروغ میگفتند. آوَرمان خواست بگریزد، اما از میان دستها، کودکی بیرون آمد. همان کودکی که در تالار زیرزمین دیده بود. کودک گفت: «تو میتوانی از اینجا بیرون بروی.» «چگونه؟» «با سپردن فرشته به من.» آوَرمان سر تکان داد. «نه.» «او به تو دروغ گفته است.» «چه دروغی؟» کودک لبخند زد. «پیش از آنکه تو زاده شوی، دادمند مرا داوری کرده بود.» زمین لرزید. آوَرمان به چهرهٔ کودک نگریست. «تو که هستی؟» «نامم را از یاد بردهام.» «پس چگونه میدانی که او تو را داوری کرده است؟» کودک لبهایش را گشود. «زیرا من همان کسی هستم که او کشت.» و آوَرمان از خواب پرید. در تاریکی، دست دادمند را بر سینهٔ خود احساس کرد. فرشته کنار بسترش نشسته بود و چهرهاش از اندوه به رنگ خاکستر درآمده بود. «تو خواب دیدی؟» آوَرمان پرسید. دادمند سر تکان داد. «من نیز.» «چه دیدی؟» فرشته دیر پاسخ داد. «کودکی را.» آوَرمان دستش را فشرد. «همان کودک؟» «آری.» «چه گفت؟» دادمند چشم بست. «گفت که من او را کشتهام.» آوَرمان چیزی نگفت. فرشته ادامه داد: «من سالها پیش، کودکی را به جرم دزدیدن نان محکوم کردم. او را کشتند. آن شب، برای نخستین بار، از آسمان پرسیدم که چرا باید چنین شود. اما پاسخ نگرفتم و به کار خویش بازگشتم.» «و اکنون گمان میکنی آن چیز، همان کودک است؟» «نمیدانم.» «اما میترسی که باشد.» دادمند سر فرود آورد. «آری.» آوَرمان دستش را بالا آورد و بر گونهٔ فرشته گذاشت. «به من نگاه کن.» دادمند چشم گشود. «اگر تو او را کشته باشی، باید با آنچه کردهای روبهرو شوی. اما اگر آن چیز از رنج او برای فریب تو بهره میگیرد، نباید بگذاری که رنجش را به تیغ دیگری بدل کند.» فرشته به او نگریست. «چگونه میتوانم بدانم؟» «نمیتوانی، مگر آنکه بپرسی.» دادمند لبخندی اندوهگین زد. «تو از من میخواهی همان کاری را بکنم که هزاران سال از آن میترسیدم.» «نه. از تو میخواهم از پرسیدن نترسی.» فرشته دست آوَرمان را گرفت و آن را بر پیشانی خود گذاشت. «تو نمیدانی با من چه میکنی.» آوَرمان خواست دستش را پس بکشد، اما دادمند آن را نگاه داشت. «نه،» فرشته گفت. «نمیدانم چرا وقتی صدایت را میشنوم، آن چیز دیگر نمیتواند به آسانی مرا به سوی خود بکشد. نمیدانم چرا از رفتنت میترسم، با آنکه هزاران سال بیآنکه کسی کنارم باشد، زیستهام.» آوَرمان آرام گفت: «شاید چون این بار، تنها نیستی.» دادمند پیشانی بر دست او گذاشت. و کشیش دریافت که این فرشته، با همهٔ ایمان استوارش، اکنون از چیزی میترسد که هیچ فرمان آسمانی نمیتواند او را برایش آماده کند. از اینکه دلش به بودن یک آدمی بسته شده است. روز بعد، هنگامی که آن دو از راهروی استخوانی میگذشتند، دروازه ناگهان گشوده شد. نه به تمامی؛ تنها شکافی باریک پدیدار شد، اما همان شکاف کافی بود تا چیزی از آن سوی در بیرون بخزد.
419
شک و ایمان:
بخش سوم
فرشته سر بلند کرد. «اما سالهاست که از او میپرسم چرا باید کودکی برای گناهی که نکرده است، رنج بکشد. چرا مردی که از گرسنگی دزدی کرده، باید با کسی که از آز برای خویش میاندوزد، به یک ترازو سپرده شود. چرا فرمانی که به نام دادگری داده شده، گاه به بیداد میانجامد.» آوَرمان برای نخستین بار با دقت به او نگریست. «و آسمان چه پاسخ داده است؟» دادمند چشم از او برگرفت. «خاموشی.» کشیش خندید؛ خندهای کوتاه و بیمهر. «پس تو نیز آمدهای تا از من بپرسی که چرا خدایی را میپرستم که به او باور ندارم؟» «نه.» «پس چرا اینجایی؟» دادمند به سنگ بینامی که زیر پایش بود، نگریست. «چون چیزی که در ژرفای زمین زندانی کرده بودم، بیدار شده است.» آوَرمان پرسید: «چه چیزی؟» فرشته پاسخ نداد. در آن هنگام، از زیر سنگ صدای گریهٔ کودکی برخاست. دادمند چشمانش را بست. «باید برویم.» «کجا؟» «به جایی که هرگز نباید در آن گشوده میشد.» آوَرمان میتوانست برگردد. میتوانست به شهر بازگردد و درهای پرستشگاه را ببندد. اما صدای گریه دوباره برخاست؛ آنقدر نزدیک که گویی کودکی در تاریکی، دست بر دامنش گذاشته باشد. کشیش شمشیرش را در نیام نهاد. «راه را نشان بده.» دادمند به او نگریست. «از آنچه خواهی دید، بازگشتی نیست.» آوَرمان گفت: «من سالهاست در جایی زندگی میکنم که به آن باور ندارم. گمان نمیکنم بتوانی چیزی هراسانگیزتر از این به من نشان بدهی.» فرشته چیزی نگفت. اما هنگامی که دست بر سنگ گذاشت و آن را شکافت، برای نخستین بار در هزاران سال، از آنچه در زیر پایش بود، ترسید. پلکانی از استخوان، در دل زمین فرو میرفت. دیوارهایش پوشیده از نامهایی بود که آوَرمان نمیشناخت؛ نام پادشاهان، گدایان، کودکان و مردگانی که هنوز زاده نشده بودند. هرچه پایینتر میرفتند، هوا گرمتر میشد و بوی خون، چون دستی ناپیدا، بر گلویشان مینشست. در پایان پلکان، تالاری بود با سقفی بلند و حوضی عظیم در میانهٔ آن. حوض از خون پر بود، نه خون تازه، نه خون کهنه؛ خونی که گویی از آغاز جهان در آن گرد آمده و هنوز گرمای نخستین زخم را در خود نگاه داشته بود. در آن سوی تالار، دری سیاه ایستاده بود. هفت نشان بر آن کنده شده بود؛ شش نشان خاموش و هفتمین، چون زخمی باز، درخشان. دادمند در برابر در زانو زد. آوَرمان گفت: «این همان چیزی است که از آن سخن میگفتی؟» فرشته سر تکان داد. «در پس این در، چیزی هست که نه به هستی میماند و نه به نیستی. پیش از آنکه جهان آفریده شود، آنجا بود. آفریننده آن را نیافرید؛ تنها از جهان جدا کرد.» «چرا؟» «نمیدانم.» «آیا از آن میترسید؟» دادمند سر بلند کرد. «آری.» «پس چرا آن را در اینجا زندانی کردی؟» فرشته دستهایش را به هم فشرد. «زیرا فرمان یافتم.» آوَرمان مدتی خاموش ماند و سپس گفت: «و اگر فرمان نادرست بود؟» دادمند چشمانش را بست. «این پرسش را هزاران سال از خود پرسیدهام.» «و پاسخت؟» «هنوز به آفریننده ایمان دارم.» «این را میدانم. اما آیا به درستی همهٔ فرمانهایش نیز ایمان داری؟» فرشته سر بلند کرد. «نه.» این پاسخ، از آنچه آوَرمان انتظار داشت، سادهتر بود. دادمند ادامه داد: «من به او ایمان دارم، اما نمیدانم آیا همهٔ آنچه به نام او شنیدهام، درست بوده است. نمیدانم آیا من فرمانش را چنانکه باید فهمیدهام. شاید آنچه من داوری مینامیدم، تنها ترس من از بینظمی بوده باشد. شاید گمان کردهام که اگر همهچیز را به کیفر بسپارم، دیگر نیازی نیست با رنج آدمیان روبهرو شوم.» آوَرمان آهسته گفت: «پس ایمان تو، پرسش را تاب میآورد.» دادمند به او نگریست. «اگر ایمانی با یک پرسش فرو بریزد، آیا از آغاز ایمان بوده است؟» کشیش چیزی نگفت. سالها بود که از ایمان گریخته بود، زیرا آن را چون زنجیری بر گردن آدمیان دیده بود؛ چیزی که آنان را از پرسیدن بازمیداشت و هر رنجی را به فرمانی از آسمان پیوند میزد. اما این فرشته، با همهٔ قدرت و شکوهش، از پرسیدن نمیترسید. او از ندانستن رنج میکشید، اما ندانستن را با دروغ پر نمیکرد. آوَرمان به دروازه نگریست. «آن چیز، چگونه نیرو میگیرد؟» دادمند گفت: «از داوریهایی که بیآنکه رنج کسی را بشناسیم، دربارهاش انجام میدهیم. از هر باری که کسی را به نام دادگری میرانیم، بیآنکه بپرسیم چه چیزی او را به آنجا رسانده است. از هر خونی که میریزیم و سپس گمان میکنیم با نامی پاک، آن را از یاد جهان خواهیم برد.» «پس چرا از آغاز نگفتی؟» «چون نمیدانستم.» آوَرمان به او نگریست. فرشتهٔ داد و داوری، که روزگاری گمان میکرد همهٔ کردارها را میتوان سنجید، اکنون در برابر کشیشی ایستاده بود که حتی به خدایش باور نداشت؛ و این بار، هیچکدام پاسخ آمادهای برای دیگری نداشتند. از پشت در، صدایی برخاست. «دادمند.» فرشته خشک شد. صدا دوباره نامش را خواند. «فرزند من.»
419
شک و ایمان:
بخش دوم
در میانهٔ شهر، پرستشگاهی برپا بود که گنبدش از سنگ سیاه ساخته شده و هفت ستون بلند، سقفش را نگاه میداشتند. بر درگاه آن نوشته بودند: «هر که فرمان برد، رستگار است؛ هر که سرپیچی کند، به خون خویش گواهی خواهد داد.» کشیش آن پرستشگاه آوَرمان نام داشت؛ نامی که در زبان کهن آن سرزمین، به معنای «آنکه بار اندوه را بر دوش میکشد» بود. او مردی بلندبالا و رنگپریده بود، با موهایی به سیاهی شب بیماه و چشمانی که گویی سالها پیش چیزی را دیده بودند که نباید میدیدند. مردم او را پاک میدانستند. هر بامداد نیایش میخواند، برای بیماران دست به آسمان میبرد، مردگان را به خاک میسپرد و برای گناهکاران از آمرزش سخن میگفت. اما شبها، هنگامی که پرستشگاه از آدمیان خالی میشد، در برابر پیکرهٔ سنگی خدا میایستاد و با صدایی که بیشتر به زخم میمانست تا سخن، میگفت: «اگر هستی، چرا خاموشی؟» سپس اندکی درنگ میکرد. «و اگر نیستی، چرا من هنوز از نبودنت میترسم؟» او به خدایی که میپرستید باور نداشت. نه از آن رو که هرگز در زندگی رنجی ندیده بود؛ بلکه از آن رو که رنج دیگران را دیده و از پاسخهایی که برایش آورده بودند، بیزار شده بود. وقتی کودکی میمرد، میگفتند خواست آسمان بوده است. وقتی مادری در آتش میسوخت، میگفتند رنجش آزمونی برای پاکی او بوده است. وقتی مردی بیگناه به دار آویخته میشد، میگفتند داد آسمان دیر میرسد، اما هرگز گم نمیشود. آوَرمان دیگر تاب شنیدن این سخنان را نداشت. با این همه، کشیش مانده بود، زیرا در شهری که مردمش از مرگ میترسیدند، او تنها کسی بود که کنار بستر مردگان مینشست و به آنان دروغ نمیگفت؛ دستکم نه در واپسین دم. به خانوادههای داغدار میگفت: «نمیدانم پس از مرگ چه خواهد شد. اما تا هنگامی که زندهایم، نمیگذاریم نامش از یاد برود.» مردم گمان میکردند این نیز گونهای نیایش است. آوَرمان میدانست که نیست، یا شاید هنوز نمیدانست چه چیزی در دلش رو به روییدن است. آن شب، هنگامی که باران بر بامهای شهر میکوبید، خون از ناودانهای پرستشگاه فرو چکید. نخست، قطرهای بر سنگ افتاد و سپس قطرهای دیگر. آوَرمان چراغ برداشت و به راهرو رفت. خون گرم بود و بوی آهن میداد. از پلهها بالا رفت، تا به تالار ناقوس رسید؛ جایی که طناب ناقوس سالها پیش بریده شده بود. ناگهان ناقوس به صدا درآمد، یک بار، دو بار، سه بار. آوَرمان ایستاد. صدای چهارم که برخاست، همهٔ چراغها خاموش شدند. از ژرفای پرستشگاه، صدایی آمد: «کشیش.» آوَرمان شمشیر کوچکی را که برای دفاع از خویش نگه میداشت، بیرون کشید. «کیستی؟» «آنکه تو را میشناسد.» «بسیاری مرا میشناسند.» صدا خندید. «اما تنها من میدانم که تو هر شب، پس از خاموش کردن چراغها، در دل از خدایت بیزاری میجویی و هر بامداد، پیش از آنکه درها گشوده شوند، برای مردگان شمعی میافروزی.» آوَرمان دستش را بر دستهٔ شمشیر فشرد. «اگر برای کشتنم آمدهای، زودتر کار را تمام کن.» «من برای کشتنت نیامدهام.» «پس چه میخواهی؟» صدا آهسته گفت: «میخواهم بدانی آنکه به او باور نداری، تنها کسی نیست که از آسمان روی گردانده است.» سپس سکوت همه جا را فرا گرفت. آوَرمان چراغ دیگری افروخت. بر سنگ سیاه، با خون تازه نوشته شده بود: "هفت تن آمدند؛ شش تن بازگشتند. بازمانده در تنهایی هنوز میگرید." و درست زیر آن، نامی کنده شده بود که کشیش هرگز نشنیده بود؛ دادمند. سه روز پس از آن شب، مردم مردی را در میدان شهر یافتند که بیهیچ زخمی بر تن، از چشمهایش خون میگریست. پیش از مرگ، دست بر گلوی خویش گذاشته و گفته بود: «او بازگشته است.» آن روز، سه تن دیگر نیز مردند. یکی در خواب، دیگری پشت درهای بستهٔ خانهاش و سومی در میان بازار، درست هنگامی که میخواست به کودکی سیب بدهد. هر سه خون میگریستند، هر سه نام دادمند را بر زبان آورده بودند. آوَرمان، در واپسین شب، از شهر بیرون رفت و به گورستان کهن رسید؛ جایی که مردم از بیم نفرین، سالها بود مردگانشان را در آنجا به خاک نمیسپردند. در میانهٔ گورستان، مردی ایستاده بود. جامهای سپید بر تن داشت که لبههایش از خون سیاه شده بود. موهایش به رنگ خاکستر بود و چشمانش، رنگ آسمان پیش از تندر را داشتند. پشتش دو بال عظیم آویخته بود؛ بالهایی از پرهای سپید که از چندین جا شکافته و خونآلود بودند. آوَرمان شمشیرش را بیرون کشید. مرد گفت: «آن را کنار بگذار.» «تو دادمندی؟» «آری.» «فرشتهٔ داد و داوری؟» «آری.» «پس چرا خون میگریی؟» دادمند به دستهایش نگریست. کف دست راستش سرخ بود. «چون دیگر نمیدانم چه کسی سزاوار کیفر است.» آوَرمان شمشیر را پایین آورد. «تو که فرشتهای، نمیدانی؟» «من هنوز به آفریننده ایمان دارم.» «این پاسخ پرسش من نیست.» «میدانم.»
419
شک و ایمان:
بخش اول
پیش از آنکه نخستین جنبنده بر خاک گام نهد، پیش از آنکه خورشید از پشت کوهساران سر برآورد و ماه، چهرهٔ سپید خویش را در آب بنگرد، هفت فرشته بر کرانههای هستی میپاییدند. در آن روزگار، نه مرگی بود و نه زایشی؛ نه آوایی از گلوی جنبندگان برمیخاست و نه خونی بر خاک میچکید. جهان، چون خانهای نوساخته و بیساکن، در خاموشی خویش آرمیده بود و هفت نگاهبانش، چشمبهراه آمدن آنان بودند که روزی جهان را با خنده و شیون، مهر و کین، آبادانی و ویرانی پر میکردند. نخست مهرآیین بود؛ نگاهبان مهر، آنگاه که هنوز دلی برای دوست داشتن نمیتپید. دوم ورداد بود؛ بخشایندهٔ بخت و روزی. سوم رامپیکر بود؛ آنکه خواب را به دیدگان آینده میبخشید. چهارم سپندار بود؛ نگاهبان رُستنیها و هر آنچه از دل خاک سر برمیآورد. پنجم ماهفروز بود؛ آنکه شب را از گزند نیستی نگاه میداشت. ششم جانآذر بود؛ پاسدار جان و واپسین فروغی که در کالبدهای مردنی میدمید. هفتم دادمند بود؛ فرشتهٔ داد و داوری، آنکه ترازو در دست داشت و تیغ بر کمر میبست. دادمند با دیگران یکسان نبود. نه از آن رو که نیرومندتر بود، بلکه چون از همه بیشتر میپرسید. چرا باید آفرینش آغاز شود؟ چرا جنبندگان باید زاده شوند، اگر روزی خواهند مرد؟ چرا به آنان دل بخشیده میشود، اگر همان دل میتواند سرچشمهٔ اندوهشان باشد؟ و آسمان، هر بار، پاسخی به او میداد که از آن خرسند میشد. نه پاسخی که همهچیز را روشن کند؛ پاسخی که به او میآموخت ندانستن، همیشه به معنای بیهوده بودن پرسش نیست. از همین رو، دادمند به آفریننده ایمان داشت؛ ایمانی استوارتر از کوه و ژرفتر از دریا. اما این ایمان، دهان او را نمیبست. او گمان میکرد که پرسیدن، اگر از سر راستی باشد، نه دشمن ایمان، که راهی برای نزدیکتر شدن به آن است. آنگاه آفرینش آغاز شد. آدمیان از خاک برخاستند. به یکدیگر مهر ورزیدند، فرزند زادند، خانه ساختند و برای مردگانشان گور کندند. اما دیری نپایید که دستهایشان، که روزی برای ساختن به کار میرفت، به کشتن خو گرفت. نخستین خون بر خاک چکید. دادمند فرود آمد. در برابرش دو برادر ایستاده بودند؛ یکی مرده و دیگری زنده، با چهرهای که از ترس به سپیدی گراییده بود. فرشته پرسید: «چرا برادرت را کشتی؟» مرد گفت: «زیرا از من نیرومندتر بود.» «و چرا از او ترسیدی؟» «زیرا میتوانست مرا از آنچه دوست داشتم، بیبهره کند.» دادمند به مرده نگریست، سپس به زنده. و نخستین داوری خویش را انجام داد. از آن روز، هرگاه خونی ریخته میشد، فرشته به زمین میآمد و کردار را میسنجید. گمان میکرد اگر هر بزه به کیفر برسد، جهان سرانجام به داد خواهد رسید. اما جهان به داد نرسید. خون، خون دیگری را فراخواند؛ کین، کین دیگری زاد و آدمیان، هر بار که کسی را میکشتند، نامی پاک بر تیغ خود مینوشتند. شش فرشته، یکی پس از دیگری، به فراخوان آسمان پاسخ گفتند و به بهشت بازگشتند. تنها دادمند ماند؛ زیرا گمان میکرد هنوز کاری ناتمام دارد. سالها گذشت و فرشته، با هر داوری، اندکی بیشتر به آفریننده نزدیک شد؛ یا دستکم چنین میپنداشت. تا آن شب که کودکی را به جرم دزدیدن نان به پای چوبهٔ دار آوردند. کودک نه میگریست و نه خواهش میکرد. تنها به دستهای بستهاش مینگریست و میپرسید: «اگر گرسنه نبودم، باز هم گناهکار بودم؟» دادمند پاسخ نداد. او فرمان را میدانست، اما برای نخستین بار، از درستی آن مطمئن نبود. کودک را کشتند و هنگامی که خونش بر خاک نشست، فرشته صدایی از ژرفای زمین شنید؛ صدایی چنان آهسته که گویی جهان، در خواب، نامی را به یاد میآورد. «دادمند.» فرشته سر برداشت. «کیستی؟» صدا گفت: «آنچه از دادگری تو باقی میماند.» در همان دم، آسمان خاموش شد، نه چون همیشه؛ نه آن خاموشی آرامی که در آن، فرشته میتوانست پرسش خویش را با امیدی تازه در دل نگاه دارد. این خاموشی، چون دری بسته بود. دادمند به آسمان نگریست و گفت: «من هنوز به تو ایمان دارم. اما اگر فرمان تو را درست نفهمیده باشم، چه؟ اگر آنچه به نام تو کردهام، بیداد بوده باشد، چه؟» پاسخی نیامد. فرشته زانو نزد. نخواست از ایمان خویش دست بکشد؛ اما دیگر نتوانست پرسش را در دل خفه کند. و از همان شب، خون در خوابش جاری شد. در سرزمین اَروان، شهری بود به نام خونآباد؛ شهری با بامهای سیاه، کوچههای باریک و دیوارهایی که گویی از استخوان مردگان ساخته شده بودند. مردم میگفتند رودخانهای در روزگار کهن از خون پر شده و از میان شهر گذشته است. پیران، شبهنگام، به فرزندانشان هشدار میدادند که هرگز به صدای گریهای که از چاههای متروک میآید، پاسخ ندهند؛ زیرا چیزی در ژرفای زمین هنوز گرسنه است و هر کس نام خود را به آن بگوید، راه بازگشت را از یاد خواهد برد.
419
خب اینم تموم شد☺️ 😭😭😭😭
امیدوارم خوشتون اومده باشه.
به خدا خوشتون نیومده باشه با دمپایی میزنمتون کور و فلج شدم😭😭😭
419
مرثیهی رز آبی و ماه:
بخش هشتم
«این گل از خاک نمیروید؛ از یاد میروید. آن را نمیتوان به خانه برد، نمیتوان در گلدان نشاند و نمیتوان با زر خرید. تنها میتوان در روشناییاش نشست و به آنچه از دست دادهایم، بیآنکه از یاد بردنش شرم داشته باشیم، بنگریم.» و اگر کسی میپرسید: «پس چرا هنوز اندوهگین هستیم؟ مگر ماه بازنگشته است؟» آذرمیدخت لبخند میزد. «زیرا ماه، اندوه را از میان نمیبرد. تنها به ما نشان میدهد که در تاریکی نیز میتوان راهی یافت.» آنگاه، اگر شب بود، از آنان میخواست سر بلند کنند و ماه را ببینند. و اگر روز بود، میگفت تا شب درنگ کنند، زیرا برخی چیزها را تنها هنگامی میتوان دید که چشم از روشنایی روز برداشته باشیم. میگویند آذرمیدخت در واپسین سال زندگیاش، یک شب ناپدید شد. نه پیکری از او یافتند و نه نشانی از رفتنش؛ تنها دفتر کوچکی بر جای مانده بود که بر نخستین برگ آن، با خطی لرزان نوشته بود: «اگر روزی مرا نیافتید، در پی من به کوهستان نیایید. من به جایی نرفتهام که راهی به آن نباشد؛ تنها از دیدهٔ شما دور شدهام.» از آن پس، اژدها دیگر در دژ نماند. هر شب، هنگامی که ماه بالا میآمد، بال میگشود و بر فراز سرزمینها پرواز میکرد. مردم میگفتند سایهاش را بر فراز کوهها دیدهاند؛ سایهای بزرگ و سیاه که از آن آتش نمیبارید، بلکه واژههایی روشن در هوا میپراکند. گاه، در نیمهشب، از دوردست آوای شعری شنیده میشد که هیچکس نمیدانست از کجا میآید. و در باغی که آذرمیدخت ساخته بود، هر سال در نخستین شب بهار، یک رز آبی میشکفت. هیچکس آن را نمیچید، هیچکس نمیدانست چگونه از میان سنگها سر برمیآورد و چرا تنها زیر نور ماه میدرخشد. اما پیران میگفتند اگر کسی در شبی آرام کنار آن بنشیند و به جای خواستنِ بازگشتِ آنچه از دست داده، تنها نامش را به یاد آورد، صدای بالهایی سترگ را از دور خواهد شنید. و اگر گوش بسپارد، شاید سرودهای نیز بشنود: «ماه من، دیگر از تو نمیخواهم که بازگردی؛ نه از آن رو که راهت را از یاد بردهام، بلکه چون دانستهام روشنایی، تنها آن نیست که بر ما بتابد؛ گاه، آن چیزی است که پس از رفتنِ کسی، در ما به جا میماند. و اگر روزی از من بپرسند که چرا هنوز به آسمان مینگرم، خواهم گفت: زیرا در آن بالا، چیزی هست که دیگر از آن من نیست، و با این همه، دوست داشتنش هنوز زیباترین کاری است که از دستم برمیآید.» و در همان دم، رز آبی گلبرگهایش را میگشود، ماه بر فراز گیتی میدرخشید و باد، آهسته و بیشتاب، از میان شاخههای باغ میگذشت. گویی جهان، پس از هزار سال، سرانجام آموخته بود که برخی افسانهها نه با رسیدن به پایان، بلکه با آغاز شدن در دل کسی دیگر زنده میمانند. -پایان-
419
مرثیهی رز آبی و ماه:
بخش هفتم
با بازگشت ماه، خاکسترستان نیز دگرگون شد. بر شاخههای خشکیده، جوانههای سبز پدیدار شدند. از شکاف سنگها، چشمهها جوشیدند و رودهایی که سالیان دراز در دل زمین خفته بودند، راه خویش را به سوی دشتها گشودند. درهها از برف سپید شدند و باد، که پیشتر تنها بوی خاکستر میآورد، عطر خاک نمخورده را با خود برد. اما همهچیز به جای نخستین بازنگشت. بعضی درختان هرگز شکوفه ندادند. برخی رودها راه پیشین خویش را نیافتند و دشتهایی بودند که در آنها، هیچ بذری نرویید. ماه روشن شده بود، اما آنچه در تاریکی از میان رفته بود، به تمامی بازنگشت. آذرمیدخت این را زودتر از همه دریافت. یک روز، هنگامی که اژدها بر فراز دژ پرواز میکرد، دختر کنار چشمه نشست و به آب نگریست. چهرهٔ پدرش را ندید. تنها تصویر خود را دید؛ دختری با موهایی آشفته، چشمانی خسته و دستانی که از سرما سرخ شده بودند. گریست، نه از آن رو که پدرش را نیافته بود، بلکه از آن رو که سرانجام پذیرفته بود شاید هرگز او را نیابد. در همان هنگام، سایهای بر آب افتاد. اژدها در کنار چشمه فرود آمده بود. «چه شده است؟» آذرمیدخت اشکهایش را پاک کرد. «دلم برای پدرم تنگ شده.» اژدها مدتی به او نگریست. سپس، بیآنکه سخنی بگوید، بال خود را گشود و سایهاش را بر سر دختر انداخت تا باران بر او نبارد. آذرمیدخت خندید؛ خندهای کوتاه و اندوهگین. «تو که میتوانی با یک دم، کوه را به آتش بکشی، نمیتوانی برایم پدرم را بازگردانی؟» اژدها سرش را پایین آورد. «نه.» دختر به او نگریست. اژدها افزود: «اما میتوانم تا هنگامی که میخواهی، اینجا بمانم.» آذرمیدخت دیگر چیزی نگفت. تنها سر بر پولکهای گرم گردن اژدها نهاد و برای زمانی دراز گریست. اژدها نیز تکان نخورد. سالها گذشت. آذرمیدخت در دژ ماند، اما نه بهسان زندانی یا بانوی آن؛ او باغی در دامنهٔ کوه ساخت، از خاکسترها خاک گرفت و در میان سنگها بذر کاشت. گلهایی که میروییدند، هر یک رنگی داشتند که پیشتر در آن سرزمین دیده نشده بود: سپیدی چون برف نخستین، سرخی چون آتش دوردست، و آبیای که هر کس به آن مینگریست، بیاختیار به یاد چیزی میافتاد که گمان میکرد برای همیشه از دست داده است. اژدها نیز دیگر تنها برای مردگان شعر نمینوشت. از باران سرود. از برف. از دانهای که در خاک میماند و از ریشهای که راه خویش را در دل سنگ میجست. گاه از آذرمیدخت مینوشت؛ نه بهسان دختری که او را از تنهایی رهانیده بود، بلکه چون کسی که در کنار چشمه مینشست، به سخنانش گوش میداد و گاه با بیپروایی میگفت: «این سرودهات بد است. دوباره بنویس.» و اژدها، که زمانی پادشاهان از بیمش در برابر او زانو میزدند، قلم را برمیداشت و دوباره مینوشت. با این همه، هر سال در شب هفدهم، هنگامی که ماه در میانهٔ آسمان میایستاد، اژدها به تالار رز آبی میرفت. گل در میانهٔ تالار میشکفت؛ نه پژمرده میشد و نه میوه میداد. تنها میشکفت و نور آبیاش را بر دیوارهای سپید میپاشید. اژدها کنار آن مینشست و سرودهای میخواند که هر سال اندکی دگرگون میشد. آذرمیدخت هرگز از او نپرسید که آیا هنوز ماهچهر را دوست دارد. زیرا پاسخ را میدانست. برخی مهرها با رفتن از میان نمیروند. تنها شکلشان دگرگون میشود؛ از دستی که میخواهد نگه دارد، به دستی که راه را روشن میکند؛ از خواهشی برای بازگشتن، به آرزویی برای آسوده بودن آنکه رفته است. در یکی از همان شبها، آذرمیدخت به تالار آمد و اژدها را دید که بر برگ سپیدی مینوشت. پرسید: «این یکی دربارهٔ چیست؟» اژدها قلم را زمین گذاشت. «دربارهٔ ماه.» «باز هم؟» «آری.» دختر کنار او نشست. «و این بار چه میخواهی از او بخواهی؟» اژدها به رز آبی نگریست. سپس سرش را بلند کرد و از پنجرهٔ بلند تالار به آسمان چشم دوخت. ماه، آرام و روشن، بر فراز کوهستان میدرخشید. اژدها گفت: «این بار، هیچ.» و این نخستین سرودهای بود که در پایانش، اشک نریخت. سالها بعد، هنگامی که آذرمیدخت پیر شد و گیسوانش به رنگ برف درآمد، مردمان سرزمینهای دور به دیدار او میآمدند. از او دربارهٔ اژدها میپرسیدند، از رز آبی، از ماه و از راز بازگشت روشنایی به خاکسترستان. برخی میخواستند بدانند آیا اژدها هنوز آتش میافشاند. برخی از او میپرسیدند آیا در دژ گنجی پنهان است. برخی نیز، که دلشان از اندوهی کهنه پر بود، میآمدند تا از او بپرسند چگونه میتوان مردگان را بازگرداند. آذرمیدخت به همه گوش میداد. سپس آنان را به تالار میبرد و رز آبی را نشانشان میداد. هیچکس نمیتوانست آن را بچیند. هر کس که دست به سویش دراز میکرد، گلبرگها اندکی دورتر میرفتند؛ نه از بیم، بلکه چنانکه گویی میخواستند به او یادآوری کنند برخی چیزها برای آن نیستند که به چنگ آیند. آذرمیدخت به آنان میگفت:
419
مرثیهی رز آبی و ماه:
بخش ششم
آذرمیدخت چشم از پدرش برنداشت. مرد لبخند زد، سپس دست بر سینه نهاد و سر خم کرد؛ چنانکه گویی برای واپسین بار با دخترش بدرود میگوید. آذرمیدخت گریست. اما گامی به سوی رود برنداشت. هنگامی که چشم گشود، در تالار رز آبی بود. اژدها بیدار شده بود و بالهایش را چنان گشوده بود که سایهاش سراسر دیوار را پوشانده بود. دختر، با گونههایی خیس، از جا برخاست. «ماهچهر را دیدم.» اژدها چنان بیجنبش ماند که گویی سنگ شده بود. «او چه گفت؟» آذرمیدخت همهچیز را برایش بازگفت؛ از دشت سپید و رود روشن، از ماه خاموش و از ریشههایی که نورش را میبلعیدند. هنگامی که سخنش به پایان رسید، اژدها سر فرو انداخت. «پس او هنوز هست.» «در یادها، آری.» «و من نمیتوانم او را بازگردانم؟» «نه.» اژدها چشمهایش را بست. آذرمیدخت دید که شانههای سترگش میلرزند. اژدها دیگر غرش نمیکرد؛ آتش از دهانش بیرون نمیآمد. تنها خاموش بود و اشکهایش، دانهدانه، بر سنگ میچکیدند. پس از زمانی دراز، پرسید: «اگر نتوانم او را بازگردانم، با این همه سال چه کنم؟» آذرمیدخت پاسخی نداشت. چه میتوانست بگوید؟ که سالیان از دسترفته بازنمیگردند؟ که پشیمانی، هرچند راستین، نمیتواند همهٔ زخمها را درمان کند؟ که گاه باید با چیزی زندگی کرد که هیچ راهی برای درست کردنش وجود ندارد؟ سرانجام گفت: «شاید باید آنچه را که از او آموختهای، به یاد بسپاری.» اژدها به رز آبی نگریست. «من تنها از نبودنش آموختهام.» «پس وقت آن است که از بودنش نیز چیزی بیاموزی.» اژدها خاموش ماند. سپس آهسته، چنان که گویی واژهها را از ژرفای چاهی بیرون میکشید، گفت: «من او را دوست داشتم، اما به جای آنکه راهش را روشن کنم، پیش پایش دیوار ساختم. گمان میکردم اگر از رفتنش جلوگیری کنم، از رنج خویش رهایی خواهم یافت؛ اما تنها رنج او را نیز به رنج خود افزودم.» آذرمیدخت گفت: «این را بنویس.» اژدها سر بلند کرد. «چه؟» «همین را. نه از ماه بنویس، نه از شب، نه از آنچه از دست دادهای. از آنچه کردهای بنویس.» اژدها برای نخستین بار در هزار سال گذشته، قلم را برداشت. چنگالش بر برگ لرزید. نوشت: «من دوست داشتن را با ترس آمیختم و ترس را به نام مهر خواندم. در را بستم تا کسی نرود و چون در بسته ماند، گمان کردم جهان دیگر راهی برای رفتن ندارد.» هنگامی که آخرین واژه بر برگ نشست، صدایی از ژرفای تالار برخاست. صدایی کوچک، چون ترک برداشتن یخ بر سطح برکه. اژدها سر بلند کرد و دید. بر یکی از گلبرگهای رز آبی، شکافی باریک پدیدار شده بود. شب هفتم، ماه به نیمهٔ آسمان رسید. آذرمیدخت در تالار ایستاده بود و اژدها، کنار او، به رز آبی مینگریست. هیچیک سخن نمیگفتند. بیرون از دژ، باد میوزید و ابرها چون لشکری از اسبان سیاه بر فراز کوهستان میدویدند. ناگاه زمین لرزید. از ژرفای دژ، صدایی برخاست که نه به غرش جانوری میمانست و نه به نالهٔ باد؛ صدایی که گویی خود گیتی، پس از خوابی هزارساله، از درد بیدار میشد. رز آبی لرزید. گلبرگهای سنگیاش یکی پس از دیگری ترک برداشتند. از میان شکافها، نوری آبی بیرون زد؛ نوری که نه چشم را میآزرد و نه تاریکی را میراند، بلکه گویی هرچه را لمس میکرد، به یاد میآورد. دیوارها روشن شدند. چشمهٔ خشکیده به جوشش درآمد. از سقف تالار، ریشههای سیاه فرو ریختند و در برابر چشمان آذرمیدخت، به رگههایی سبز بدل شدند. اژدها یک گام پیش رفت. «ماهچهر...» صدایش لرزید. «ماهچهر، اگر مرا میشنوی، من دیگر از رفتنت خشمگین نیستم.» آذرمیدخت به او نگریست. اژدها ادامه داد: «نمیدانم آیا میتوانی مرا ببخشی. نمیدانم آیا بخشایش تو چیزی را دگرگون خواهد کرد. تنها میدانم که دیگر نمیخواهم از تو بخواهم بازگردی؛ نه برای آنکه از یادم رفتهای، بلکه چون سرانجام دانستهام که دوست داشتنت، حق من بر تو نبود.» آخرین گلبرگ سنگی فرو افتاد. در میانهٔ گل، رز آبی شکفت. نه گلی بود که در باغها میرویید و نه گلی که با آب و خاک پرورش یابد. گلبرگهایش از نوری زنده ساخته شده بودند و در میان آنها، قطرهای شبنم میدرخشید که گویی تکهای از آسمان را در خود جای داده بود. همان دم، ماه در آسمان لرزید، ابرها کنار رفتند. روشنایی ماه از فراز کوهستان گذشت، از پنجرههای دژ فرو ریخت و بر چهرهٔ اژدها نشست. پولکهای سیاهش، یکی پس از دیگری، روشن شدند. رگههای سیمین بر پشتش درخشیدند و بالهای عظیمش، که سالیان دراز زیر غبار و اندوه مانده بودند، بار دیگر توان گشودن یافتند. اما شگفتتر از همه، چیزی بود که آذرمیدخت در چشمانش دید. برای نخستین بار، اژدها به ماه ننگریست تا چیزی از آن بخواهد، تنها به آن نگریست و لبخند زد.
419
مرثیهی رز آبی و ماه:
بخش پنجم
آذرمیدخت چشم گشود. تالار در تاریکی فرو رفته بود. اژدها در گوشهای خوابیده بود و نور ماه از شکاف سقف بر تندیس بیچهره میتابید. «چه کسی مرا میخواند؟» «آنکه در پیاش آمدهای.» آذرمیدخت برخاست و به سوی تندیس رفت. رز آبی دیگر از سنگ ساخته نشده بود. گلبرگهایش نرم و زنده بودند، اما رنگشان به سپیدی گراییده بود. در میان گل، قطرهای شبنم میدرخشید که نور ماه را در خود نگه داشته بود. دختر دست دراز کرد. این بار صدایی مانعش نشد. انگشتانش به گلبرگها رسیدند و جهان از هم گسست. او در دشتی ایستاده بود که هیچگاه ندیده بود، اما بیدرنگ شناخت. چمنزار تا دوردست کشیده شده بود و گلهای سپید، همچون موجهایی آرام، در باد میجنبیدند. رودخانهای روشن از میان دشت میگذشت و در دوردست، درختی کهن با شاخههایی پر از شکوفه ایستاده بود. ماه در آسمان، بزرگ و نزدیک بود؛ چنان نزدیک که آذرمیدخت گمان میکرد اگر دست بلند کند، میتواند روشناییاش را لمس کند. زنی جوان زیر درخت نشسته بود. گیسوانش به رنگ شب و جامهاش به سپیدی برف بود. چهرهاش را آذرمیدخت نمیشناخت، اما در نگاهش اندوهی بود که گویی از روزگاران بسیار دور آمده بود. زن سر بلند کرد. «تو دختر او هستی.» آذرمیدخت گامی پیش نهاد. «تو ماهچهری؟» زن لبخندی زد که از هزار گریه تلختر بود. «روزی چنین نامی داشتم.» «تو مردهای؟» ماهچهر به ماه نگریست. «نمیدانم. مرگ، آنگونه که آدمیان میپندارند، همیشه پایان نیست. گاه کسی میمیرد و به خاک سپرده میشود؛ گاه کسی زنده میماند، اما آنچه از او به یاد میآورند، دیگر خودش نیست.» آذرمیدخت به یاد پدرش افتاد. «پدرم کجاست؟» ماهچهر به رودخانه اشاره کرد. در آن سوی آب، مردی ایستاده بود. آذرمیدخت او را شناخت؛ با آنکه چهرهاش پیرتر شده بود و موهایش به سپیدی میزد، همان دستها را داشت، همان شانههای خمیده و همان نگاه آشنا را. «پدر!» مرد برگشت، لبخندی بر چهرهاش نشست. اما پیش از آنکه آذرمیدخت به سوی او بدود، ماهچهر دستش را گرفت. «اگر از این رود بگذری، او را بازخواهی یافت. اما دیگر نمیتوانی به جهان خویش بازگردی.» دختر به پدرش نگریست. مرد دست بلند کرد و به او اشاره کرد که بازگردد. آذرمیدخت گفت: «چرا؟ چرا نمیتوانم هر دو را داشته باشم؟» ماهچهر پاسخ داد: «زیرا اینجا سرزمین یادهای از دسترفته است. هر کس چیزی را که از دست داده، در اینجا مییابد؛ اما آنچه مییابد، دیگر نمیتواند با خویش ببرد. اینجا، جای ماندن است، نه بازگشتن.» آذرمیدخت اشک در چشم آورد. سالها بود که دلش میخواست پدرش را بار دیگر ببیند. گاه در خواب صدایش را میشنید و صبح، با دستهایی خالی از خواب برمیخاست. بارها با خود اندیشیده بود اگر روزی او را بیابد، دیگر هیچ چیز از جهان نخواهد. اکنون او را میدید. تنها چند گام با او فاصله داشت. اما در همان دم، سخن مادرش را به یاد آورد؛ آن روز که پس از رفتن پدر، در سکوت خانه نشسته بودند و مادر گفته بود: «آدمی گاه چنان به گذشته چشم میدوزد که راه پیش رویش را نمیبیند.» آذرمیدخت به ماهچهر نگریست. «پس چرا مرا به اینجا آوردی؟» زن جوان گفت: «زیرا باید بدانی که ماه چرا خاموش شد.» او دست بر خاک نهاد. زمین زیر انگشتانش لرزید و از میان چمنزار، ریشههایی سیاه بیرون آمدند؛ ریشههایی که به سوی ماه میخزیدند و نورش را میبلعیدند. «ماه، نگهبان یادهاست. هرچه از گیتی میرود، روشناییاش را برای او به جا میگذارد؛ نام مردگان، صدای رودهای خشکیده، خندهٔ کودکانی که بزرگ شدهاند و اشک کسانی که دیگر گریستن را از یاد بردهاند. «اما روزی، آدمیان از رنج یاد کردن خسته شدند. خواستند مردگان را بیآنکه به یاد آورند، دوست بدارند؛ خواستند از گذشته بگذرند، بیآنکه آن را بشناسند. یادها سنگین شدند و به ژرفای ماه فرو رفتند. ماه از بار آنها خم شد و روشناییاش را از دست داد. من کوشیدم بخشی از آن بار را به دوش بکشم. اما اژدها، که از بیم از دست دادنم مرا از رفتن بازمیداشت، راه مرا بست. هنگامی که سرانجام توانستم از چنگ او رها شوم، دیگر برای نجات ماه دیر شده بود.» آذرمیدخت به پدرش نگریست، مرد هنوز آن سوی رود ایستاده بود. «پس او هم بخشی از یادهای گمشده است؟» «آری.» «چگونه میتوانم او را بازگردانم؟» ماهچهر گفت: «نمیتوانی. هیچکس نمیتواند مردگان را به همانگونه که بودهاند، بازگرداند. اما میتوانی نگذاری یادشان به خاموشی بگراید.» دختر سر به زیر انداخت. ماهچهر ادامه داد: «رز آبی، تنها هنگامی میشکفد که کسی بپذیرد دوست داشتن، به معنای نگه داشتن نیست. اژدها باید بیاموزد که رها کردن، همیشه از دست دادن نیست؛ و تو باید بیاموزی که بازگشتن به گذشته، همیشه به معنای یافتن آنچه گم کردهای نیست.»
419
مرثیهی رز آبی و ماه:
بخش چهارم
من دانستم که دختر رفته است و ماه، آنچه را که او در پیاش بود، از او دریغ کرده است. به جستوجویش برخاستم، اما هرچه پیشتر رفتم، سرزمینها ویرانتر شدند. در پایان، تنها چیزی که یافتم، همین گل بود؛ رزی آبیرنگ که از میان خاکستر روییده بود و بر هر گلبرگش، قطرهای شبنم میدرخشید. صدایی از درون گل برخاست و گفت: "تا هنگامی که کسی بتواند بیآنکه بخواهد چیزی را از آن خود کند، آن را دوست بدارد، ماه بازنخواهد گشت."» آذرمیدخت به گل سنگی نگریست. «و تو هزار سال است که در انتظار چنین کسی ماندهای؟» اژدها پاسخی نداد. دختر آهسته گفت: «پس چرا این گل سنگ شده است؟» اژدها چشم بر هم نهاد. «چون من هر سال، در شب خاموشی ماه، از او میخواستم که بازگردد. هر سال، نام آن دختر را میخواندم. هر سال، از او میخواستم مرا از تنهایی برهاند. و هر سال، گلبرگی از رز آبی سنگ میشد.» «تو گل را به سنگ بدل کردی.» «آری.» «با دوست داشتنش؟» «با نپذیرفتن آنچه از دست داده بودم.» آذرمیدخت خاموش ماند. اکنون میدانست چرا پدرش نوشته بود پیش از آنکه از آتش اژدها بترسی، از اندوهش بپرس. آن شب، اژدها برای نخستین بار دفترهایش را به آذرمیدخت نشان داد. دفترها در اتاقی گرد نگهداری میشدند که پنجرهای رو به آسمان نداشت. از کف تا سقف، قفسههایی بلند پر از برگهای نوشتهشده بود. بر هر برگ، سرودهای نشسته بود؛ برخی کوتاه، برخی چنان بلند که خواندنشان ماهها زمان میبرد. آذرمیدخت نخستین دفتر را گشود. در آن نوشته شده بود: «ماه من، اگر روزی از یادم رفتی، به شب بگو که دیگر به دیدارت نمیآیم؛ بگذار شب نیز چون من بیآنکه بداند چرا، به تاریکی خو بگیرد.» در دفتر دیگری، این چند سطر را یافت: «من کوه را شکافتم، دریا را به آتش کشیدم، ستارگان را از آسمان پایین آوردم؛ اما نتوانستم دستی را که رها کرده بودم، بار دیگر در دست بگیرم.» آذرمیدخت ساعتها خواند. هرچه پیشتر میرفت، اژدها در چشمش کمتر به جانوری سهمگین میمانست و بیشتر به کسی شبیه میشد که در اتاقی بیدر مانده و کلید را سالها در دست داشته، اما از گشودن در بیمیده است. در پایان یکی از دفترها، سرودهای ناتمام بود. تنها یک سطر داشت: «اگر ماه بازگردد، به او خواهم گفت که من...» پس از آن، هیچ نبود. نه واژهای، نه نشانی از جوهر، نه حتی خطی که نشان دهد اژدها کوشیده باشد سخنش را به پایان برساند. آذرمیدخت پرسید: «چرا ادامهاش ندادی؟» اژدها گفت: «زیرا نمیدانستم پس از آن چه باید گفت.» «شاید باید مینوشتی که پشیمانی.» «پشیمانی چیزی را بازنمیگرداند.» «نه. اما خاموشی هم چیزی را درست نمیکند.» اژدها به او نگریست. دختر، بیآنکه بداند چرا دلش برای آن جانور پیر سوخت. نه از آن رو که بیگناه بود؛ میدانست که نبود. بلکه از آن رو که او سالیان دراز، در زندان ساختهٔ خویش نشسته و هر روز همان درد را با واژههایی تازه برای خود بازگو کرده بود، بیآنکه یکبار از خویش بپرسد آیا رنج کشیدن، به تنهایی، میتواند تاوان آنچه کرده است باشد. 《نام آن دختر چه بود؟》 اژدها گفت: «ماهچهر.» آذرمیدخت نام را زیر لب تکرار کرد. «ماهچهر.» و در همان دم، نگین آبی در دستش گرم شد. از آن پس، آذرمیدخت هر روز به تالار رز آبی میرفت. گاه با اژدها سخن میگفت و گاه تنها کنار چشمهٔ خشکیده مینشست. اژدها برایش از روزگار پیشین میگفت؛ از دشتهایی که بوی باران میدادند، از پرندگانی که بالهایشان در آفتاب زرین میشد و از دخترکی که هر بار او را میدید، بیآنکه از دندانها و چنگالهایش بیمی به دل راه دهد، بر پشتش مینشست و میخندید. اما هر بار که سخن به واپسین شب میرسید، اژدها خاموش میشد. آذرمیدخت نیز از پدرش میگفت؛ از دستهای پینهبستهاش، از آوای خندهاش و از آن روز که برای نخستین بار به او آموخته بود چگونه دانهای را در خاک بنشاند. «پدرم میگفت هر دانه، در دل خویش، باغی پنهان دارد. اما اگر بخواهی پیش از بهار آن را به زور از خاک بیرون بکشی، تنها ریشههایش را خواهی کشت.» اژدها گفت: «آدمیان سخنان خردمندانه بسیار میگویند، اما کمتر کسی هنگام رنج، آنها را به یاد میآورد.» «تو هم سخنان خردمندانه بسیار مینویسی، اما خودت به آنها گوش نمیکنی.» اژدها سرش را به سوی دختر چرخاند. آذرمیدخت لبخند زد. برای نخستین بار پس از هزار سال، خندهای در تالار پیچید؛ نه خندهٔ اژدها، که صدای خنده دختری جوان بود و برای نخستین بار، اژدها از شنیدن صدایی در دژ خود نترسید. با این همه، رز آبی همچنان سنگ بود. تا آنکه شبی، هنگامی که ماه از پشت ابرها پدیدار شد، آذرمیدخت در خواب صدایی شنید. صدا از ژرفای زمین میآمد؛ از جایی پایینتر از ریشههای کوه و دورتر از خواب مردگان. «دختر ماهزاد...»
419
مرثیهی رز آبی و ماه:
بخش سوم
اژدها از دل تاریکی بیرون آمد. نخست سرش پدیدار شد؛ بزرگتر از دروازهای که دختر از آن گذشته بود. سپس گردنش، شانههایش و بالهای سترگش، که بر دیوارها سایهای چون شبِ واپسین میانداختند. آذرمیدخت چنان کوچک بود که اگر اژدها میخواست، میتوانست او را با یک چنگال از زمین بردارد و چون دانهای خشک در میان پنجههایش خرد کند. اژدها سر فرود آورد. از سوراخهای بینیاش دود برمیخاست و چشمان زردش، بیآنکه پلک بزنند، دختر را مینگریستند. «آدمیزاد.» صدایش چنان سنگین بود که خاک از میان بندهای دیوار فرو ریخت. «چه کسی تو را به اینجا فرستاده است؟» آذرمیدخت، با آنکه زانوهایش از بیم میلرزیدند، سر بلند کرد. «هیچکس.» اژدها خندید؛ خندهای خشک و تلخ که از تالار گذشت و در برجها پیچید. «پس یا بسیار دلیر هستی، یا هنوز نمیدانی که دلیر بودن چه بهای سنگینی دارد.» دختر گفت: «شاید هر دو.» اژدها لحظهای خاموش ماند. گویی در سراسر هزار سال زندگیاش، هیچکس با او چنین سخن نگفته بود. «نامت چیست؟» «آذرمیدخت.» «و چه میخواهی، آذرمیدخت؟ زر؟ گوهر؟ جاودانگی؟» «نه.» «پس چرا به دژ من آمدهای؟» دختر نگین آبی را از میان ردایش بیرون آورد. «در جستوجوی رز آبیام.» با شنیدن این سخن، چیزی در چهرهٔ اژدها دگرگون شد. بالهایش اندکی لرزیدند. دود از دهانش بیرون نیامد. برای نخستین بار، نگاهش از دختر جدا شد و به نگین خیره ماند. سپس، آهسته، چنان آهسته که گویی سخن گفتن برایش دردناک بود، پرسید: «این را از کجا آوردهای؟» «پدرم آن را برایم به جا گذاشته است.» اژدها چشمهایش را بست و در آن دم، آذرمیدخت صدایی شنید که هرگز گمان نمیکرد از گلوی چنین جانوری برآید. صدای گریستن را شنید. اژدها دختر را به تالاری در ژرفای دژ برد؛ جایی که دیوارهایش از سنگ سپید ساخته شده بود و ریشههای درختی ناشناس از سقف آویخته بودند. در میانهٔ تالار، چشمهای خشکیده قرار داشت و در کنار آن، تندیسی از زنی بیچهره ایستاده بود. بر دامان تندیس، گل سنگی آرمیده بود. گلبرگهایش پنجگانه و پیچیده بودند، اما رنگش نه سرخ بود و نه سپید؛ آبی بود، آبی ژرفترین بخش آسمان، آن هنگام که ماه بر آن میتابد و جهان در خواب فرو میرود. رز آبی، آذرمیدخت بیاختیار به سوی آن رفت، اما اژدها راهش را بست. «دست نزن.» «چرا؟» «چون این گل، آنگونه که میپنداری، گل نیست.» اژدها کنار تندیس نشست. در آن جایگاه، تن بزرگش چنان خمیده مینمود که گویی کوهی پیر، زیر بار سالیان، زانو زده است. «بسیار پیش از آنکه تو به گیتی بیایی، این سرزمین باغی بود. رودها در دشتها میدویدند و درختان، هر بهار، آنچنان شکوفه میدادند که برف از دیده پنهان میشد. در آن روزگار، ماه به زمین نزدیکتر بود و نورش میتوانست از پوست و استخوان بگذرد و بر ژرفای دل آدمیان بتابد. در همان سرزمین، دختری میزیست که هر شب برای ماه آواز میخواند. میگفتند صدایش از نغمهٔ بلبلان شیرینتر است و اشکهایش میتواند بذر مرده را بیدار کند. من آن هنگام جوان بودم؛ جوانتر از آنکه معنای تنهایی را بدانم و نادانتر از آنکه از چیزی جز مرگ بترسم. من آتش داشتم و بال، نیرویی که میتوانست کوه را بشکافد و دریا را به بخار بدل کند. اما آن دختر، که هیچ شمشیری نداشت و دستهایش از گل سرخ میشد، چیزی داشت که من هرگز نتوانسته بودم به دست آورم: او میتوانست به چیزی بنگرد، بیآنکه بخواهد آن را از آنِ خویش کند.» اژدها سر به زیر انداخت. «دوستش داشتم.» این سه واژه، از دهان او، سنگینتر از همهٔ غرشهایش بودند. «نه همچون شاهی که چیزی را به چنگ میآورد، نه همچون جانوری که شکارش را از آن خویش میخواهد. دوستش داشتم، اما نمیدانستم چگونه باید کسی را دوست داشت و در همان هنگام، آزادش گذاشت. او میخواست به دیدار ماه برود. میگفت ماه در خوابهایش با او سخن میگوید و چیزی را که سالیان دراز گم کرده، به او نشان میدهد. من از بیم آنکه روزی بازنگردد، راهش را بستم... و او رفت.» آذرمیدخت پرسید: «پس چرا نگذاشتی برود؟» اژدها به او نگریست. «زیرا گمان میکردم اگر چیزی را دوست بدارم، باید آن را از هر گزندی دور نگاه دارم. نمیدانستم گاهی، آنچه ما زندان مینامیم، از دیوارهای سنگی ساخته نشده است؛ از بیمهای خودمان ساخته میشود.» باد سردی از تالار گذشت. «آن شب، ماه از آسمان فرو افتاد.» آذرمیدخت به تندی سر بلند کرد. اژدها ادامه داد: «نه آنکه به زمین خورد؛ ماه نمیتواند به شیوهٔ ستارگان فرو افتد. اما روشناییاش خاموش شد. گویی دستی از ژرفای گیتی آن را در چنگ گرفت و خونش را مکید. رودها ایستادند، درختان خشکیدند و سپیدهدم دیگر از خاور برنیامد.
419
مرثیهی رز آبی و ماه:
بخش دوم
اما آذرمیدخت، که آن روزها هنوز دختری کمسال بود، هیچیک از این سخنان را باور نکرد. او میگفت پدرش را کوهستان بلعیده استو کوهستان هرگاه ماه بالا میآمد، از دور به او مینگریست. نخستین بار، راز رز آبی را در شب هفدهمین سال زندگیاش شنید. آن شب، باد از سوی خاکسترستان میوزید و بوی برف کهنه را با خود میآورد. آذرمیدخت در خانه نشسته بود و به صدای باران گوش میداد که ناگاه مادرش صندوقچهای را از زیر بستر بیرون کشید. صندوقچه از چوب گردو بود و قفلی برنجین داشت. مادر، پس از اندکی درنگ، کلید کوچکی را از میان گیسوان سپیدش بیرون آورد و در قفل گرداند. درون صندوقچه، جز یک نامهٔ کهنه و نگینی آبیرنگ، چیزی نبود. مادر نامه را به دختر داد. «این را پدرت پیش از رفتن برایم گذاشت. گفته بود اگر روزی به جستوجویش برخاستی، آن را بخوانی.» آذرمیدخت با انگشتانی لرزان نامه را گشود. خط پدرش بود؛ همان خط درشت و اندکی کج که سالها پیش، نام او را بر چوب گهوارهاش کنده بود. در نامه چنین نوشته بود: «دخترم، اگر این نامه را میخوانی، بدان که من نتوانستم به خانه بازگردم. شاید مرده باشم و شاید هنوز در جایی از این جهان، چشمبهراه بمانم. اما آنچه باید بدانی، این است که در کوهستانی که مردم از آن میگریزند، گلی میروید که هیچ باغبانی آن را نکاشته است. نامش رز آبی است. نه از خون میروید و نه از باران؛ از یاد چیزی میروید که جهان میخواهد فراموشش کند. اگر روزی آن گل را یافتی، به آسمان بنگر، ماه تو را خواهد شناخت. و اگر با اژدها روبهرو شدی، پیش از آنکه از آتش او بترسی، از اندوهش بپرس.» آذرمیدخت نامه را چند بار خواند. سپس سر برداشت و به مادرش نگریست. «پدر از چه سخن میگفت؟» مادر پاسخی نداد. تنها نگین آبیرنگ را در دست دختر گذاشت و گفت: «این را نیز از خود به جا گذاشت. من هرگز ندانستم چه ارزشی دارد.» نگین در کف دست آذرمیدخت سرد بود؛ سردتر از برف و سنگ. اما هنگامی که ماه از پس ابرها بیرون آمد، درون آن نوری کمرنگ جنبید؛ نوری آبی، چون آسمانی که در خواب دیده شود. همان شب، آذرمیدخت تصمیم گرفت به کوهستان برود. راه خاکسترستان از میان جنگلی میگذشت که درختانش سالها بود برگ ندیده بودند. تنهها سیاه و پیچخورده بودند و شاخهها چون انگشتان مردگانی که از زیر خاک برآمده باشند، به سوی آسمان چنگ میانداختند. هیچ پرندهای در آن جنگل آواز نمیخواند؛ با این همه، آذرمیدخت گاه صدای بالزدنی را میشنید که از بالای سرش میگذشت، بیآنکه سایهای بر زمین بیفتد. سه روز راه پیمود، روز نخست باران بر او بارید و رد پایش را شست، روز دوم برف تا زانوهایش بالا آمد و راه را از دیده پنهان کرد، روز سوم به درهای رسید که درختانش از ریشه بیرون آمده بودند و سنگهایش بوی خاکستر میدادند. در آنجا، برای نخستین بار، ماه را در چاهی دید. چاه در میان سنگها بود؛ بیطناب و بیدلو، با آبی چنان آرام که گویی هیچ باد و بارانی در سراسر جهان وجود نداشت. ماه در ژرفای آن میدرخشید، اما هرچه آذرمیدخت به آب نزدیکتر میشد، ماه دورتر میرفت. دختر زانو زد. «چرا از من میگریزی؟» آب لرزید. و صدایی از ژرفای چاه برخاست؛ صدایی نه مردانه بود و نه زنانه، نه پیر بود و نه جوان. «من از تو نمیگریزم، دختر ماهزاد. من از آنچه در پی تو میآید، میگریزم.» آذرمیدخت بر جای خود خشک شد. «چه چیزی در پی من است؟» ماه پاسخی نداد. تنها برای یک دم، چهرهای در آب پدیدار شد؛ چهرهٔ مردی با ریشی کوتاه و چشمانی خسته. پدرش بود. آذرمیدخت دست به سوی آب دراز کرد، اما چهره فروپاشید و هزار موج کوچک بر سطح چاه دوید. «پدر!» فریادش در دره پیچید و از دل سنگها بازگشت؛ اما هیچکس پاسخ نداد. تنها باد بود که از میان درختان گذشت و چیزی را به زبان آورد که دختر نتوانست بشنود. آذرمیدخت برخاست. از آن پس، دیگر برای بازگشتن دلیلی نداشت. در پایان روز چهارم، دژ اژدها را دید. بر فراز کوه، همچون استخوانبندی جانوری کهن، در میان ابرها ایستاده بود. دیوارهایش ترک برداشته و برجهایش شکسته بودند. از پنجرههایش نه دود برمیخاست و نه روشنایی؛ تنها سایههایی به چشم میآمدند که گویی درون سنگها رفتوآمد میکردند. آذرمیدخت از دروازه گذشت. هیچ نگهبانی در کار نبود. در تالار بزرگ، صدها شمع خاموش بر پایههای سنگی قرار داشتند. بر دیوارها، نقش پادشاهانی کنده شده بود که چهرههایشان با تیغ تراشیده شده بود. از سقف بلند تالار، زنجیرهایی آهنین آویخته بودند و در انتهای آن، دری سیاه دیده میشد که بر آن نوشته بودند: «آنچه از یاد برود، نمیمیرد؛ تنها بینام میماند.» دختر هنوز چند گام پیش نرفته بود که زمین لرزید. صدای بالهایی عظیم در دژ پیچید. غبار از سقف فرو ریخت و شمعها، بیآنکه آتشی داشته باشند، یکبهیک روشن شدند.
419
مرثیهی رز آبی و ماه:
بخش اول
میگویند در روزگاران دور، آن هنگام که کوهها هنوز نامی نداشتند و رودها راه دریا را از خوابهای زمین میجستند، ماه هر شب از فراز گیتی میگذشت و در هر خانه، روزنهای از روشنایی میگشود. در آن روزگار، درختان با باد سخن میگفتند، سنگها یاد مردگان را به خاطر داشتند و ستارگان، چونان شمعهایی آویخته از سقف آسمان، شب را از بیم تنهایی نگاه میداشتند. اما در آن سوی هفت کوه و هفتاد دره، جایی که آفتاب پیش از رسیدن به خاک، گرمای خویش را میباخت، سرزمینی بود که ماه هرگز بر آن نمیتابید. نامش را خاکسترستان نهاده بودند. در میانهٔ آن سرزمین، کوهی سر بر آسمان داشت که چکادش در ابرها گم میشد و ریشههایش، بنا بر گفتهٔ پیران، تا ژرفای جهان مردگان فرو رفته بود. بر ستیغ آن کوه، دژی از سنگ سیاه برپا بود؛ با برجهایی کژ، درهایی آهنین و پنجرههایی که از بیم آنچه درونشان میگذشت، سالها بود به روی گیتی بسته مانده بودند. در آن دژ، اژدهایی میزیست که نامش را هیچکس بر زبان نمیآورد. نه از آن رو که نامش نفرینشده بود؛ بلکه از آن رو که مردم میپنداشتند هر کس نام او را بداند، خوابهایش را در آتش خواهد دید. اژدها چنان بزرگ بود که اگر بال میگشود، سایهاش میتوانست سه روستا را در تاریکی فرو برد. پولکهایش به رنگ شبِ بیستاره بود و بر پشتش، از میان تیغهایی بلند و خمیده، رگههایی سیمین میدرخشید؛ گویی ماه در روزگاری دور بر تنش افتاده و تکههایی از خویش را همانجا جا نهاده بود. چشمانش زرد و ژرف بودند، همچون دو چراغ در ته چاهی که هزار سال آفتاب ندیده باشد. از دهانش آتش برمیخاست، اما شگفت آنکه آتش او چیزی را نمیسوزاند، مگر آنکه اژدها بخواهد. او سالیان دراز فرمانروای کوهستان بود؛ نه پادشاهی داشت و نه سپاهی، نه گنجی میخواست و نه ستایشی. تنها چیزی که در سراسر آن دژ نگه میداشت، انبوهی از دفترهای کهنه بود؛ دفترهایی با برگهای زرد، گوشههای سوخته و واژههایی که به خطی لرزان بر آنها نشسته بودند. اژدها شاعر بود. هر شب، هنگامی که باد از شکاف پنجرهها میگذشت و دژ را به ناله درمیآورد، اژدها بر سنگی سپید مینشست، چنگالهای بزرگش را با دشواری بر قلمی باریک میگرفت و مینوشت، از بهارهایی که دیگر بازنمیگشتند، از درختانی که نامشان را از یاد برده بود، از چشمانی که هزار سال پیش دیده و هنوز نتوانسته بود فراموششان کند و از ماه. آری، از ماه مینوشت؛ از آن گردهٔ روشن که هر شب در دوردست میدرخشید و گویی تنها آفریدهای بود که هنوز از دیدن او بیزار نشده بود. گاه، هنگامی که سرودهای به پایان میرسید، اژدها آن را میخواند و میگریست. اشکهایش، که از گوهر گداخته گرمتر بودند، بر سنگ میچکیدند و آن را میشکافتند؛ اما هیچیک از آن اشکها، هرگز به دریا نرسیده بود. زیرا اژدها سالیان دراز بود که گریستن را نیز همچون دیگر چیزهای جهان، تنها برای خویش نگاه داشته بود. در سوی دیگر کوهستان، در روستایی کوچک به نام دشت ماه، دختری جوان میزیست که نامش را آذرمیدخت نهاده بودند. مادرش میگفت او در شبی به گیتی آمده که ماه، برخلاف گردش همیشگی خویش، تا سپیدهدم در آسمان مانده بود؛ چنان که گویی چیزی را در آن خانه از دست داده و نمیخواسته بیآنکه بیابدش، برود. آذرمیدخت از کودکی با دیگران چندان همانند نبود. نه از آن رو که نیرویی شگرف داشت یا میتوانست با یک نگاه، سنگ را به خاکستر بدل کند؛ بلکه از آن رو که چیزهایی را میدید که دیگران به دیدنشان خو نداشتند. او میتوانست اندوه یک درخت خشکیده را از خمیدگی شاخههایش دریابد. صدای رود را، هنگامی که از میان سنگها میگذشت، به یاد میسپرد و باور داشت هر ماهی که در آب میدرخشد، پارهای از خوابی است که آسمان از یاد برده است. اما بیش از هر چیز، گلها را دوست میداشت. نه گلهای سرخ و زرین باغها را، که هر بهار در برابر چشم همگان میشکفتند؛ بلکه گلهایی را که کمتر کسی به دیدنشان میآمد. گلهای سپید کنار گورستان، بنفشههای رسته در شکاف دیوارها و شقایقهایی که در زمینهای سوخته، بیهیچ امیدی به باران، سر برمیآوردند. مادرش یکبار از او پرسیده بود: «دخترم، چرا همیشه به گلهایی مینگری که کسی دوستشان ندارد؟» آذرمیدخت پاسخ داده بود: «چون آنها پیش از شکفتن میدانند که شاید هیچکس نبیندشان؛ با این همه، باز هم میشکفند.» مادرش آن روز خندیده بود، اما پس از آن دیگر هیچگاه آن سخن را از یاد نبرد. سالها گذشتند. پدر آذرمیدخت در یکی از زمستانهای سخت، هنگامی که برای آوردن هیزم به کوهستان رفته بود، ناپدید شد. از او نه پیکری یافتند و نه نشانی؛ تنها تکهای از ردایش را بر شاخهای خشکیده آویخته دیدند. مردم گفتند گرگها او را دریدهاند. پیرمردی گفت که شاید به دره افتاده باشد.
