گرگےدر دادگاه خدا.
Kanalga Telegram’da o‘tish
304
Obunachilar
-324 soatlar
+327 kun
+1530 kun
Postlar arxiv
دوباره به واژهها پناه آوردهام.
نه از آن رو که نوشتن درمان است، که گاهی اندوه جایی جز حاشیهی کاغذ برای فرود آمدن پیدا نمیکند.
دلم به گریه بند است، اما اشکها انگار پیش از رسیدن به چشمها، در رگهای قلبم تبخیر میشوند.
تو برای خورشید دلیل طلوع، برای هر نقاش دستنیافتنیترین رنگ، برای هر شاعر ناتمامترین شعر و برای من قانعکنندهترین دلیل دوست داشتن.
برای نخستین بار، جام انتقام را به لب بردم.
در جرعهی اول، چیزی شبیه شرابی کهنه بود؛ معطر، گرم و فریبنده آنقدر دلنشین که برای لحظهای باور کردم تمام زخمهایم در همان جرعه حل شدهاند اما هرچه بیشتر در رگهایم دوید گرمایش به تلخی بدل شد، عطرش رنگ باخت و مزهای بد ماند که گویی مسموم شدهام.
زندگی هیچوقت خط مستقیمی نبوده است ما مدام از کنار خود دیروزمان عبور میکنیم آنقدر نزدیک که خیال میکنیم به همان نقطه برگشتهایم غافل از اینکه راه، هیچوقت خودش را تکرار نمیکند فقط گاهی آنقدر نرم دور خاطرهها میپیچد که خیال میکنیم به همان نقطه رسیدهایم بیخبر از اینکه هر پیچ آرام، ما را کمی از آن آدم دیروز دورتر و کمی به خود واقعیمان نزدیکتر کرده است.
به اندازهی تمام دفعاتی که ازت ناراحت شدم و تو فهمیدی و سعی نکردی درستش کنی ازت دور شدم.
تنفر را زنی دیدم با ردایی از شب
و موهایی که انگار از تاریکی بافته شده بودند.
کنارم نشست، لبخند زد و گفت:«من دردت را میفهمم.»
عجیب بود...تنها کسی که زخمهایم را بیآنکه توضیحی بدهم میشناخت، او بود.
هر شب کمی بیشتر به او عادت کردم تا اینکه یک روز خواستم از پنجره طلوع را تماشا کنم.
او پردهها را کشید و آرام گفت:«نور، برای کسانیست که چیزی برای بخشیدن دارند.»
آن روز فهمیدم او هیچوقت نیامده بود مرهم زخمهایم باشد آمده بود مرا شبیه خودش کند.
تنفر را بارها ملاقات کردهام نه فریاد میزد و نه چهرهی ترسناکی دارد.
آرام کنارت مینشیند مثل دوستی قدیمی که انگار سالهاست تو را میشناسد.
