گرگےدر دادگاه خدا.
Kanalga Telegram’da o‘tish
306
Obunachilar
+1924 soatlar
+107 kun
+630 kun
Postlar arxiv
اعتراف؟ برای چه اعتراف کنم؟ مگر کسی آنقدر بیکار است که بنشیند تمام گناهان مرا بشمارد؟
خودم که میدانم چه کردهام.
آدم یک عمر اشتباه میکند، بعد یک روز پیر میشود و تازه میفهمد بیشتر آن چیزهایی که اسمشان را «درس زندگی» گذاشته، فقط حماقتهایی بوده که دیر فهمیده.
بگذارید قضاوت کنند.
مگر قضاوتشان چیزی را عوض میکند؟
من نه آدم خوبی هستم، نه آنقدر بد که خیال خودم را راحت کنم همین بدترین قسمت ماجراست. آدم اگر شرور باشد، دستکم میتواند خودش را بشناسد؛ اما من هر روز بین پشیمانی و توجیه رفتوآمد میکنم و آخر شب هم نمیدانم کدامشان دروغ بزرگتری بوده است.
خدا هم اگر قرار است مرا ببخشد، ببخشد
اگر نه، خب نبخشد.
فقط کاش یکبار برای همیشه تکلیفم را روشن میکرد؛ آدم باید بابت انسان بودنش عذرخواهی کند، یا بابت اینکه نتوانسته درست انسان باشد؟
میگویند زمان همهچیز را محو میکند.
چه حرف آرامشبخشی و چه دروغ بیرحمانهای.
اما من گاهی شبها به این فکر میکنم که اگر واقعاً زمان بتواند همهچیز را از آدم بگیرد، پس تکلیف چیزهایی که هنوز بعد از سالها در ما زندهاند چیست؟
گاهی دلم میخواهد زندگیام را به دست کسی بدهم بگویم: «این را میگیری؟» و فرار کنم.
امروز عزیز، تمامت را صرف این کردم که تظاهر کنم حالم خوب است در حالی که نیست، تظاهر کردم خوشحالم در حالی که نیستم، در مورد همهچیز در مقابل همه، تظاهر کردم.
راستش نامهات خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم باهام موند.
قلمت واقعاً دوستداشتنیه؛ از اون قلمهایی که متنشون تموم میشه، ولی حسشون نه. خوشحالم که یکجایی، میان این همه آدم، قلم تو به من رسید.
-برای آذ
Repost from N/a
یک نامه برای روژیار.
https://t.me/wolfyoji
خطاب به کسی که آزاد به دنیا آمده، حتی اگر خودش نداند
تو را نمیشناسم.
اما آدمهایی هستند که حتی از میان چند کلمه هم میشود فهمید اسیرِ چیزهای معمول نیستند.
از آنها که اگر تمام شهر به سمت راست برود، شاید بیهیچ لجبازیای به سمت چپ بروند، فقط چون جادهی دیگری را زیباتر دیدهاند.
اگر چیزی را دوست نداشته باشی، امیدوارم مجبور نباشی دوستش داشته باشی.
اگر جایی برایت کوچک شده، امیدوارم جرئت رفتن داشته باشی.
اگر روزی فهمیدی آن آدمی که همه از تو انتظار دارند، دیگر خودت نیستی، امیدوارم آنقدر خودت را دوست داشته باشی که آرام و بیسروصدا از آن نقش بیرون بیایی.
رهایی، به نظرم، این نیست که هیچکس را نداشته باشی.
این است که برای ماندنِ هیچکس، خودت را ترک نکنی.
همین را خواستم بگویم.
از طرف کسی که نمیداند کجا زندگی میکنی، چه میخوانی و چه رؤیایی در سرت داری؛ اما امیدوار است هیچوقت برای شبیهشدن به دیگران، از شکل واقعی خودت کم نکنی.
نمیدانم چرا امروز اخلاقم ترش است؛ انگار صبح، یک قطرهی لیمو افتاد توی رگهایم و تمام وجودم را جمع کرده.
کلمات پیش از آنکه به گوشم برسند، ترش میشوند، خندهها زیادی شیریناند، صداها زیادی نزدیک و آدمها زیادی آدم.
امروز حتی از خود صبح هم بدم میآمد.
از اینکه چشم باز کردم و برای چند ثانیه، پیش از آنکه چیزی به یادم بیاید، هیچ دلیلی برای بلند شدن از تخت نداشتم بعد، مثل همیشه بلند شدم، آب خوردم، صورتم را شستم، لباس پوشیدم و روز را شروع کردم؛ نه چون چیزی در انتظارم بود فقط چون روز قبل هم همین کار را کرده بودم.
امروز از همهی آدمها متنفرم.
نمیدانم چرا.
و عجیبتر اینکه هیچ حادثهای هم رخ نداده که بتوانم این نفرت را به آن نسبت بدهم. کسی به من خیانت نکرده، کسی چیزی از من نگرفته، کسی زخمیام نکرده است؛ دستکم نه امروز. پس این همه انزجار از کجا آمده است؟
از چهرههایشان بیزارم، از صدایشان، از خندههایشان، از آن اطمینان مضحکی که با آن دربارهی زندگی حرف میزنند؛ انگار واقعاً میدانند برای چه زندهاند.
شاید چیزی که امروز نمیتوانم تحمل کنم، خود آدمها نیستند، این اطمینان بیدلیلشان است.
اینکه صبح از خواب بیدار میشوند و بدون اینکه لحظهای بپرسند «برای چه؟»، لباس میپوشند، قهوه میخورند، سر کار میروند، عاشق میشوند، ازدواج میکنند، پیر میشوند و یک روز میمیرند و در تمام این مدت چنان رفتار میکنند که انگار میان تولد و مرگ، قراردادی وجود داشته که فقط من از امضایش جا ماندهام.
از این نمایش خستهام.
همه وانمود میکنند چیزی میدانند. یکی اسمش را خدا میگذارد، دیگری عشق، یکی خانواده، یکی موفقیت. هرکس برای این فاصلهی کوتاه میان آمدن و رفتن، معنایی پیدا کرده است گویی اگر روی یک زندگی بیمعنا برچسبی زیبا بچسبانیم، ناگهان معنادار میشود.
و من امروز حتی حوصلهی این دروغهای زیبا را هم ندارم.
شاید زندگی همین باشد؛ انسانی که از هیچ میآید، مدتی برای خودش دلیل میسازد و سرانجام به همان هیچ بازمیگردد با این تفاوت که در فاصلهی میان این دو، آنقدر حرف زده که خودش هم باور کرده این فاصله معنایی داشته است.
چه تراژدی مضحکی.
ما از مرگ میترسیم، برای همین زندگی را مقدس میکنیم. از تنهایی میترسیم، برای همین عشق را مقدس میکنیم. از بیمعنایی میترسیم، برای همین به هر اتفاق کوچکی معنایی میدوزیم.
شاید اگر آنقدر از مردن نمیترسیدیم، اینهمه برای زنده بودن فلسفه نمیبافتیم.
امروز به آدمها نگاه میکنم و چیزی جز این نمیبینم؛ موجوداتی موقتی که با جدیتی عجیب، مشغول ساختن چیزهایی هستند که خودشان هم فرصت زیادی برای دیدنشان ندارند.
و شاید تلخترین قسمت ماجرا همین باشد که من از این حقیقت بیزارم، اما نمیتوانم انکارش کنم.
فردا دوباره بیدار خواهم شد.
احتمالاً از بعضی آدمها خوشم خواهد آمد، شاید حتی بخندم.
شاید یکی از مضحکترین ناتوانیهای انسان این باشد که نمیتواند در برابر هیچ حقیقتی به اندازهی خودش سکوت کند؛ همیشه باید چیزی بر آن بیفزاید، چیزی از آن کم کند، شکلش را عوض کند، تا سرانجام بتواند آن را به شکلی تحملپذیر در ذهن خویش جای دهد.
من به این ناتوانی مبتلا بودهام؛ به گزافهگویی.
نه آنگونه که آدمهای پرحرف را میبینیم و به سادگی از کنارشان میگذریم؛ مسئلهی من بسیار جدیتر بود. من از کلمات استفاده نمیکردم تا چیزی را بیان کنم، از آنها استفاده میکردم تا میان خودم و آنچه حقیقتاً میخواستم بگویم، فاصلهای بنا کنم.
یک حقیقت ساده، برای من هرگز ساده باقی نمیماند.
اگر اندوهگین بودم، برای اندوهم فلسفه میساختم.
اگر کسی را دوست داشتم، برای دوست داشتنم تاریخچهای اختراع میکردم.
اگر میترسیدم، ترسم را پشت استدلال پنهان میکردم؛ گویی اگر بتوانم علت ترس را توضیح بدهم، دیگر خود ترس وجود نخواهد داشت.
چه خیال خامی!
ما گمان میکنیم با نامگذاری رنج، بر آن مسلط شدهایم؛ غافل از اینکه گاهی تنها کاری که کردهایم، این است که برای زخممان لباس رسمی دوختهایم.
گزافهگویی از همینجا آغاز میشود؛ از جایی که کلمه دیگر وسیلهی بیان نیست و تبدیل میشود به پناهگاه.
مدتیست به آن آبی کبود زیر چشمهایت فکر میکنم؛ به رنگی که نمیدانستم باید غمش بنامم یا زیباییاش.
انگار شب، پیش از آنکه از صورتت برود، جایی زیر چشمهایت جا مانده بود.
چند روزیست قلم را نمیتوانم بردارم. حرفهای زیادی برای گفتن هست، اما انگار هیچکدام تن به کلمه شدن نمیدهند؛ همه در جایی میان فکر و زبان گیر کردهاند، مثل پرندگانی که راه آسمان را میدانند اما دیگر توان پرواز ندارند.
هر بار میخواهم چیزی بنویسم، جملهای در ذهنم شکل میگیرد و پیش از آنکه به کاغذ برسد، فرو میریزد. انگار کلمات هم از من خسته شدهاند؛ یا شاید من آنقدر چیزها را در خودم نگه داشتهام که دیگر هیچ واژهای برای بیرون کشیدنشان کافی نیست.
