PEiCe of Mind.
Kanalga Telegram’da o‘tish
نوشتن یعنی یه فرصت به کلمههای مرده و نیمه جون . با سرچ vonart میتونی کارامو ببینی، پشیمون نمیشی . I'm your host, the crazy fucking Gemini . tan:nat . http://t.me/HidenChat_Bot?start=145088322
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
489
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+587 kun
+7930 kun
Postlar arxiv
▶️ازم میپرسی: دلت برای گذشته تنگ میشه؟ اون زمان؟ اون خاطرات؟
و بهت میگم: دلایلم برای دلتنگ نبودن بیشتر از دلتنگ بودنه.
یه آتلیه تاریک، ساکت و روزایی که ماها آخرین نفر از دانشکده میرفتیم بیرون.tan.
Repost from PEiCe of Mind.
مهمترین رابطِ بین آدمها کلمهها هستند، اما آنهایی که باید یا گفته نمیشوند یا شنیده. مانند همان نقش اصلیِ داستانی که در ابتدای سطر اول کشته میشود. فقط حالهای از گذشتهی او باقی خواهد ماند و ناگفتههایش رنگ سخن را میبازند.
▶️یه آهنگی رو رندوم گوش دادی و خوشت اومده اما دانلود نکردی حالا اینستا به صد روش میکنش تو چشمت🦊. حالا از سرم بیرون نمیرود..
به عقب برگشت و به عمری که گذشته نگاه کرد.
نمیدونست اون آدمی که حساس بود و ملایم، لطیف بود و باظرافت، اونی که پر از احساسات عمیق بود، کجا رفت؟ چه اتفاقی افتاد؟ کدوم موج ردپاش رو مال خودش کرد؟ کدوم باد به گم شدنش کمک کرد؟
از اینی که الان هست خوشحال بود، راضی و خشنود و بهش افتخار میکرد. کسی که این سال ها رو پشت سر گذاشته و هنوز ایستاده، کسی که لرزش بدنش تمومی نداره اما همچنان ایستاده، قطعا لایق افتخاره.
اما نمیتونست نپرسه که چی شد؟ از کدوم دوراهی تیکه تیکه ازش کم شد؟ اون بچهی ناآشنای خاطراتش کجا گم شد؟ دلش میخواست بره دنبالش، پیداش کنه و برش گردونه خونه. این بار ازش مراقبت کنه تا اون هم رشد کنه، میخواست ازش یاد بگیره.
"میخوام جای لرزش دستاشو بگیرم."
و باز همون سوال.
چی شد که این شد؟ باهاش چیکار کرده بودن؟
▶️تنها کاربرد مثبت داشتن یه ذهن بیقرار برام موقع نوشتنه، وگرنه که عذابی است بس بزرگ.
زندگی جریان داشت.
و من در آخرین نقطهی پایان
زیر جاذبهی آن قعر بیپایان
عاجزانه در تلاش برای ثابت بودنم.
نفس جریان داشت.
و همچنان آخرین حرفِ من؛ با پایان یکی ست.
عجب نون پر حاشیهای، همه جا هست
در زندگی، پایان، نفس، من
تو بگو، دست نجاتش را کی خواهم دید؟
▶️حداقل برای من نوشتن درمورد یه چیز مشخص که بهت میگن سخته.
اما خب بحث تنوع و به چالش کشیدن خودم جالبتره.
در نتیجه از دوستم خواستم یه سری موضوع بهم بده:
🔵 سایه و تاریکیهای آدم
🔵 خواستن تنهایی بدون تنها بودن
🔵 همه چیز و هیچ چیز رو با هم خواستن
🔵 سرابی که آدمها از هم دیگه تو ذهن خودشون میسازن
🔵 دیدن لکههای شخصیت یه نفر و همچنان موندن کنارش
🔵 کمالگراییسعی میکنم همه رو بنویسم و اینجا بذارم.🦊 🔵شما هم هر زمان چیزی توی ذهنتون بود میتونید بگید. - nat.
میتوانست برایش گرمترین آبیِ دنیا باشد، اما مجالی نداد
شعلهی جوانش را سرد کرد، فریادی سر داد
اکنون او آبیترین بود، به رنگِ قبلِ بامداد.
حرفهای پر آب و تابی که در شورهزار ذهنش خشکید
لبانی که در حسرت قطرهای آب، بسته و پوسیده شد
چشمانی که به جای همه از کیسهی وجودش بخشید
و حتی از آن چشمان شیرین هم شوری جاری شده بود.
برای روحی خسته،
لبخندی که ماسیده،
جانی که خوابیده،
درمان چه بود؟
یک آغوش چه بود، که نبود؟
برای من، برای تو،
او که بود، که نبود؟
آزارش میدادند.
همانهایی که او را برای یک قطره اشک،
یک خستگی، یک توقف، یک نفس؛ محکوم کردند.
آنهایی که ثبات شیشهایِ روانِ راکدشان به پوزخندی بند بود.
آنهایی که قلادهی اسارتشان در دستانِ رو به دعایشان بود.
آنهایی که با فصاحت درجا میزدند و زمین را صاف میدانستند.
آنهایی که گویی تغییر؛ قلبِ عزیزتر از جانشان را گرو گرفته است.
عجیب بود و واقعی. آنها، او را آزار میدادند.
و امان از وسوسهی شب و اثرِ مستیِ خستگیِ روز. کی میدونست که میتونیم صادق هم باشیم؟
