uz
Feedback
سایه‌‌ای رَوشن

سایه‌‌ای رَوشن

Kanalga Telegram’da o‘tish

به سراغ من اگر می‌آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من. سهراب سپهری

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
262
Obunachilar
-224 soatlar
+97 kunlar
+3430 kunlar
Postlar arxiv
sticker.webp0.18 KB

مشتاقم که با تو قدم بزنم بر روی آب بر روی ابر بر روی زمان. نزار قبانی.

Repost from N/a
از این‌جا که منم🌱 @naa_mah_ha
از این‌جا که منم🌱 @naa_mah_ha

Repost from پودینه:
اندازه یک بدخشان، دوستت دارم.

Ahmad_Zahir_احمد_ظاهر_–_Ba_Azme_Toba_به_عزم_توبه_سحر_گفتم_استخاره.m4a3.14 MB

اندازه یک کابل، زیبایی!

در آشپزخانه‌ام، غذا را روی شعله ملایم گذاشتم و متن دیروزم را می‌خوانم: «در تمام طول شستن فرش به این فکر می‌کردم: آیا من ساخته شدم که یک زن شوم؟ زن‌کاری باری خانه، بعد هم مادر دو سه فرزند، بعد هم تا آخر عمر بشویم و بسابم؟ خسته بودم زیر آفتاب ماه ثور، خیلی خسته بودم. من نمی‌خواستم و نمی‌خواهم تنها زن باشم؛ منظورم از زنی خانه‌دار است، زنی که همه‌ی فکرش شستن و پختن است. من آرزوهای دیگری دارم، وقتی در دل من آرزوهای بزرگی است، من چرا شبیه زن خانه‌دار شده‌ام؟» خوب، این چند روز خیلی کار کردم؛ البته به خیال خودم. من از جمله فرزندان روبه‌آخر خانه‌ هستم. و در طول این همه مدت، کارهای پاک‌کاری خانه به من مربوط نبود. می‌دیدم فرش‌ها، پرده‌ها، لباس‌ها، شیشه‌ها همه شسته و برق‌زده می‌شدند برایم مهم نبود؛ اصلاً نمی‌دیدم که کجا و چه وقت شسته می‌شوند. همه‌ی این مسئولیت‌ها را خواهر بزرگم به عهده داشت. و هرگز من ندیده بودم که شکایتی بکند. دیروز، من برای بار اول به تنهایی فرش شستم. فکر می‌کنم اینکه از کودکی کار کنید آسان‌تر است تا اینکه یک‌باره از ناز و نعمت بیرون آمده و بیفتید در رقابت پاک‌کاری. حالا خسته‌ام و به حرف‌های زن‌های زندگی‌ام فکر می‌کنم: «برای چه دختر هستی که نباید کار را یاد داشته باشی؟» یا وقتی کار یاد نداشته باشی، پوزخندی می‌زنند و می‌گویند «بی‌کاره!» یا حرف دختر مامایم در ذهنم زیر و رو می‌شود که می‌گفت: فلانی، که از قضا هم‌سن من بود، با زن‌های کاکاهایش در رقابت است. در رقابت چه؟ واقعاً در کدام رقابت؟ من نمی‌فهمم. ذهنم پر از حرف است؛ باید قانع شوم، باید قبول کنم، و نمی‌دانم چرا اینکه قبول کنم و کار کنم، مرا ناراحت و غمگین می‌کند. شعله‌های آتش خاموش می‌شود، غذا خورده می‌شود. ظرف‌ها هم حتی شسته می‌شود. و هیج‌وقت جواب سؤالم را پیدا نمی‌کنم.

از زیبایی‌های رنگ سفید🤍
+8
از زیبایی‌های رنگ سفید🤍

این داستانک را با کمک‌های بسیار گیتی آرین عزیز نوشتم و از او خیلی ممنونم. خوشحال می‌شوم بخوانید و نظرات خود را در ناشناس برایم بفرستید. https://t.me/HarfChatBot?start=Haah

وقتی شنید قرار است تا دو هفته دیگر شیرینی‌اش را بدهند، در بستر مریضی افتاد. لاغرتر و زردتر شد، به این امید که آن‌ها دنبال دختر مریض نیایند. اما آمدند. یک ظهر زن‌ها آمدند و او را بردند خرید. شوهرش لباس‌های زردوزی‌شده، سرپایی‌های جدید و چادرهای خامک‌کاری‌شده برایش خرید. اما دل ماه‌گل مثل حیوانی که به قربانگاه می‌رود، می‌‌‌لرزید و هیچ نیرویی نمی‌توانست او را قانع کند که خوشحال باشد و راضی از سرنوشت. روزها یکی پس از دیگری در آماده‌کردن جهیزیه گذشت. وقتی ماه‌گل در آینه کهنه خانه‌شان به خود نگاه کرد، دید پیراهن سبز نکاح به تن دارد و با صورتی آرایش‌شده، به نظرش زشت‌ترین عروسی بود که دیده بود. او اصلا نفهمید که چطور او را به این سادگی جلو آیینه با لباس سبز قرار دادند. در خانه شوهر هم می‌دانست روز خوشی در انتظارش نیست، و همین‌طور هم شد. زندگی با دو امباق و یک شوهر پیر و بدزبان آسان نبود. یک روز فهمید حامله است. شوهرش او را وسط خانه نشاند، پول بالایش ریخت، می‌رقصید و خوشحال بود؛ مطمئن بود که ماه‌گل پسر می‌آورد. ماه‌گل اما به‌سختی با شرایط کنار می‌آمد. تنش توان نداشت. نه ماه گذشت. درد زایمان او را از پا انداخت. وقتی فهمیدند فرزندش دختر است، کسی به او توجهی نکرد. شیرش کم بود. رمقی در بدنش نداشت. گریه‌های بی‌وقفه دخترک او را بی‌خواب کرده بود. کسی به کمکش نمی‌آمد. اوایل هفته دوم، شبی از خواب پرید و دید دخترش گریه نمی‌کند. با تنی لرزان رفت آب بیاورد. وقتی برگشت، دید دخترش آرام خوابیده است. او را در آغوش گرفت. گوشش را روی سینه‌اش گذاشت. هیچ صدایی نبود. دختر ماه‌گل، بی‌نام و گرسنه او را ترک کرده بود. ماه‌گل خود را زد، آن‌قدر که از حال رفت. مدت‌ها با کسی کاری نداشت، تا دوباره فهمید حامله است. دکتر گفت این بارداری برایش خطرناک است. اما نه ماه دیگر نیز گذشت. ماه‌گل یک شام تنها، فرزند پسر را به دنیا آورد. پسر چند دقیقه بیشتر زنده نماند. خونریزی ماه‌‌گل نیز بند نیامد. هشت ساعت بعد، ماه‌گل هم جان داد. ماه‌گل که مایه ننگ پدر و شوهرش بود، در گورستانی بی‌نام، با قبری بی‌نام، در میان دو کودک خود برای همیشه خوابید. خاک، چادر بزرگی دورش پیچیده بود و دیگر کسی سراغ این سه گور نیامد. سایه‌ای روشن.

"ماه بی‌نور" ماه‌گل قامت کوتاه و تن لاغری داشت، که همیشه چادر بزرگی به دور خود می‌پیچید. اگر از دور او را می‌دیدی، خیال می‌کردی تکه‌ای شناور در باد است. چون فرزند دختر بود و یازده ماه بعد از تولد او برادرش به دنیا آمد، مادرش تمام حق شیر او را برای برادرش داده بود. از این‌رو ماه‌گل به قول بی‌بی خود «شیرسوخته» مانده بود. برادرش اما تمام صفات برعکس او را داشت؛ بلندقد بود، شانه‌های بزرگ و استخوان‌بندی محکم و درشتی داشت و برخلاف ماه‌گل، کارگریز بود. مسئولیت‌های خود را هم بالای ماه‌گل می‌انداخت و هر سال به کارهای ماه‌گل کاری تازه اضافه می‌کرد. ماه‌گل استخوان‌های نرم و کوچکی داشت. وقتی با چند انگشت ضربه به شانه‌اش می‌زدی، دو سه قدم عقب می‌افتاد. دخترک صحرا این زندگی خود را دوست داشت؛ گاوهای خود را دوست داشت، مرغ‌های خود را دوست داشت، گوسفند و بره‌های خود را دوست داشت، چون تمام عمر خود را با آن‌ها گذرانده بود. وقتی هم فارغ از هر کاری می‌شد، به دورهمی دخترهای همسایه می‌رفت؛ برای گپ و قصه. شاید در این میان خامکی هم می‌دوختند یا لباسی. یک روز که از خانه همسایه برمی‌گشت، موتری جلوی دهن درِ خانه گِلی‌شان دید. مردی چاق با چشم‌های بزرگ سرمه‌کشیده و لنگی که دو سر دیگر به سرش اضافه کرده بود، جلوی موتر نشسته بود. ماه‌گل قدم‌هایش را تند کرد و خود را به درِ چوبی و پوسیده خانه‌شان رساند. در را که باز کرد، چند زن میان‌سال و پیر در مقابل او ظاهر شدند. با تته‌پته سلامی کرد. زنی میان‌سال نگاهی به ماه‌گل انداخت و همان‌طور که چشمش به تن و چادر بزرگ او بود، از مادرش پرسید: «همین لاغرمردنی‌ست دخترت؟» مادرش که در تمام عمرش با هر گپی سر تعظیم فرود می‌آورد، گفت: «ها، همی است.» زن‌ها رفتند. ماه‌گل قدم‌های مادرش را دنبال کرد و راهی خانه شد. با نگاه چابکی، قال قضیه را از زیر زبان مادرش بیرون کشید. وقتی فهمید خواستگارش مردی است که دو زن دارد و چون فقط پسر ندارد، می‌خواهد ماه‌گل را، که دختر جوانی است و حتما صاحب پسر می‌شود، زن خود بسازد، با چشم‌های اشک‌بار برای مادرش عذر و بهانه آورد. گریه سر داد و قسمش داد به خدایی که می‌پرستد، این موضوع را به پدرش نگوید. مادرش سرش خم بود و گفت: «این مرد رفیق پدرت است. چون می‌فهمید دیگر خواستگار نداری، مادرش را فرستاد. پدرت می‌گوید همه عمه‌هایت پای‌شان به چهارده نرسیده بود که رفتند خانه شوهر، و تو قرار است دو ماه بعد هفده‌ساله شوی و بیشتر از این دختر جوان را در خانه نگاه کردن خوب نیست.» ماه‌گل با نگاه غم‌زده مادرش را ترک کرد. می‌دانست مادرش که تمام عمر سر تعظیم فرود آورده، برای او سری بلند نمی‌کند. اگر پسر می‌بود، چرا می‌کرد؛ اما اگر پسر بود، دیگر چه نیاز داشت بترسد؟ دوید و دوید، سپس در میان سبزه‌های نیم‌متری خود را انداخت و گریه کرد. اشک‌ها آن‌قدر از چشم‌هایش افتاد که شام شد. دیگر برایش چیزی مهم نبود. از او در تمام عمر نظری خواسته نشده بود و نخواهد شد؛ اما همیشه فکر می‌کرد پدرش که مرد دین‌داری است، حتما در این مورد از او سوال می‌کند. در ذهنش آماده کرده بود که بگوید: «نه پدر، من دلم نمی‌خواهد ازدواج کنم.» ماه‌گل با سواد نصف‌نیمه‌ای که از ملای مسجد آموخته بود، می‌توانست با لکنت بخواند و کلمه «ازدواج» را در یکی از مجله‌ها دیده بود. از همان روز جوابش را آماده کرده بود. در میان اشک و آه، پای بزرگ و تنومندی دست لاغر دخترک را زیر پای خود فشار داد. ماه‌گل جیغی کشید. درد در تمام وجودش دوید. وقتی سرش را از میان سبزه‌ها بلند کرد، دید برادرش بالای سرش ایستاده است. برادرش بازویش را گرفت و بلندش کرد و با تشر گفت اگر سکوت نکند، مشت محکمی به دهانش خواهد کوفت. ماه‌گل ترسید. می‌دانست این کار از او بعید نیست. لنگان‌لنگان از عقب برادرش راهی خانه شد. بدتر از این، پدری بود که با چشم‌های سرخ و چهره‌ای دودگرفته دم در ایستاده بود. با نگاه غضب آلودی به سمت ماه‌گل می‌دید؛ دختری که می‌خواست قد علم کند و بی‌حیایی را با گفتن این‌که ازدواج نمی‌کند، به آخر برساند. تن ماه‌گل چون برگ می‌لرزید. پدرش دشنامی به او داد و با دست‌های بزرگی که همیشه ماه‌گل توقع نوازش از آن را داشت، به صورتش کوفت و چنان لگدی با پای خود به شکم ماه‌گل زد که مثل کاغذ مچاله‌شده در گوشه‌ای حویلی بی‌جان و ساکت افتاد. مادر ماه‌گل او را به اتاقک نمور و کوچک خانه‌شان برد و در لحاف بزرگی پیچاند. ماه‌گل بی‌حال تا فردا ظهر از جا بلند نشد. ماه‌گل چند روزی خود را به چشم پدر نمی‌زد، اما یک روز سلامی داد و پدرش جوابی نداد. چراکه ماه‌گل دختر خانواده بود و ننگ و آبروی خانواده به او بسته بود. یک ماه به همین منوال گذشت و دیگر حرفی از خواستگار نشد. ماه‌گل فکر کرد همه‌چیز تمام شده است. اما در میانه هفته بعد، دوباره زن‌ها آمدند. خون در پوست ماه‌گل خشکید.

هوا، خیلی هوایِ دیوانه بودن و دیوانه شدن است.

Repost from بابونه
کاش لحضات خوب و بعضی احساسات را می‌شد قاب گرفت و یا در گوشه ی نگه داشت تا در روزهای دلتنگی به دادمان می رسید.

02 - Garth Stevenson - Horizon.mp39.19 MB

همیشه‌ی خدا یک چیزی‌ بود که قلبش را آزار بدهد و او غمگین در فکر، ناراحت و تنها شود.

قشنگی‌ها...
+6
قشنگی‌ها...

با خواهرم نشسته‌ایم تا فیلم تماشا کنیم. از قراری که او قبلاً آن را دیده، هر چند دقیقه یک جای داستان را برملا می‌کند. من هم می‌گویم: «بس کن، بس کن، بگذار خودم ببینم!» بالاخره گفت که دختر در آخر می‌میرد. حالا نمی‌فهمم دقیقاً کجای این فیلمی که تازه شروع شده را ببینم.

Repost from N/a
در دوردست‌ها کوه‌ها برف‌زده‌اند و اینجا بهار می‌تراود.

از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم؛ سال‌هاست که این کارم شده. صدای پرنده‌ها و گربه‌ها را می‌شنوم، و صدای درد استخوان‌هایم؛ چند دقیقه قبل با فکری مصروف و انگشتانی که دعا می‌گفتم. حساب کردم که ماه‌هاست خوب نیستم؛ اگر از یک مریضی جان سالم به در ببرم، یکی دیگر به جانم می‌افتد. اینکه در یک ناراحتی باشی! خوب‌تر از این است که هر لحظه در بغل ناراحتی‌های مختلف باشی. چراغی از دور روشن است؛ شاید دقایقی بعد خاموش شود، شاید دقیقه‌های بعد همه چیز خاموش و یکدست شده و گم شود. برگ‌ها هم ساکت‌اند و باد دیگر خانه‌ای در آن‌ها ندارد. می‌روم برای چند ساعتی بخوابم؛ می‌روم بخوابم تا در میان یکی از این دردها نمردم.