باد بوی خاک باران خورده میآرد
Kanalga Telegram’da o‘tish
نقاشی هام پین هستن بچه ها🤗📌
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
193
Obunachilar
-124 soatlar
+17 kun
-330 kun
Postlar arxiv
نمی داند دل تنها میان جمع هم تنهاست مرا افکنده در تنگی که نام دیگرش دریاست تو از کی عاشقی؟ این پرسش آیینه بود از من خودش از گریه ام فهمید مدت هاست ،مدت هاست به جای دیدن روی تو در خود خیره ایم ای عشق اگر آه تو در آیینه پیدا نیست عیب از ماست جهان بی عشق چیزی نیست جز تکرار یک تکرار اگر جایی به حال خویش باید گریه کرد اینجاست من این تکرار را چون سیلی امواج بر ساحل تحمل می کنم هر چند جانکاه است و جانفرساست در این فکرم که در پایان این تکرار پی در پی اگر جایی برای مرگ باشد! زندگی زیباستفاضل نظری
ور نام تو بر سینه ی الوند نویسند
هر صبح کند سجده دماوند به الوند
•حاجب شیرازی
ای نورِ ما، ای سورِ ما، ای دولت منصور ما
جوشی بنه در شور ما؛ تا می شود انگور ما
ای دلبر و مقصودِ ما، ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما؛ نظاره کن در دود ما
ای یار ما، عیار ما، دام دل خمار ما
پا وامکش از کار ما؛ بستان گرو دستار ما
در گل بمانده پای دل؛ جان میدهم چه جای دل
وز آتش سودای دل، ای وای دل، ای وای ما
زنها آرام و باوقار، پارچهها پر از نقش و قصه؛
همهچیز آشناست، اما تکراری نیست
چیزی بین افسانه و واقعیت.
Andrey Remnev🖌✨
میگذرد زمان و
نمیگذرم
از هرکسی که مارا برد زیر درخت آلبالو
و افسوس
یادمان نداد
با این همه احتمال جراحت
با این همه احتمال گریه
دستمالمان را جا نگذاریم!
چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
چند این شب و خاموشی؟ وقت است که برخیزم
وین آتش خندان را با صبح برانگیزم
گر سوختنم باید افروختنم باید
ای عشق بزن در من کز شعله نپرهیزم
صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد
تا خود به کجا آخر با خاک در آمیزم
چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم
برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش
وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم
چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افزود در صاعقه آویزم
ای سایه! سحر خیزان دلواپس خورشیدند
زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم🕊🕊
خواهرم کیک درست میکند و من درس میخوانم
ای کاش خواهرم درس میخواند و من کیک درست میکردم┐( ˘_˘)┌
یذره از برفای دوروبر رو تراس مینشست، مجبور نمیشدم اسکندرو رو زمین بکارم🦦
کیست که از دو چشم من در تو نگاه می کند
اینه ی دل مرا همدم آه می کند
شاهد سرمدی تویی وین دل سالخورد من
عشق هزار ساله را بر تو گواه می کند
ای مه و مهر روز و شب اینه دار حسن تو
حسن ، جمال خویش را در تو نگاه می کند
دل به امید مرهمی کز تو به خسته ای رسد
ناله به کوه می برد شکوه به ماه می کند
🌊باد خوشی که می وزد از سر موج باده ات
کوه گران غصه را چون پر کاه می کند🌊
آن که به رسم کجروان سر ز خط تو می کشد
هر رقمی که می زند نامه سیاه می کند
مایه ی عیش و خوش دلی در غم اوست سایه جان
آن که غمش نمی خورد عمر تباه می کند...
صُبح و غَزل و نم نمِ باران و من و نغمه پاییز
اینها همگی شور تمنّای وصالاند، کجایی؟
حمیدرضا یگانهکجاییییی🔪🔪🔪
