شاید کلئوپاترا 📑
Kanalga Telegram’da o‘tish
409
Obunachilar
+3524 soatlar
+317 kun
+3330 kun
Postlar arxiv
هزار ساله میخوام همینو بگم
جمله بندی مناسب پیدا نمیکردم.
همین که ایشون میفرمایند:
Repost from منِ قوی (:
و سلام به کار ؛ درس ؛امتحان؛ دانشگاه؛ زندگی پر مسئولیت ؛ بدو بدو کردنا خستگیاش و بله زندگی بزرگسالی پرزحمت.!✨☕️
Repost from زندگی در پیشِ رو☁️
داستان ِ زندگی آدم هارو دوس دارم بشنوم
اینکه هرکسی میتونه داستان متفاوت خودش و داشته باشه جذابه برام .
Repost from نور امید🍊
این پیام و پست مورد علاقتون از کانالو فور کنید تا بیام یکی از پستای قشنگتونو فور کنم اینجا🦀
هرچیزی دوتا ساید داره..
من برای شروع مشاوره ، بهترین کارم درمیون گذاشتنش با دوستام بود که کلی بهم انگیزه دادن و بهم گفتن از پسش برمیام.
و خیلی جاهای زندگیم هم بدترین کارم حرف زدن با دوستام( دوستان سابقم) بود که کلی مسخره شدم و رابطه هامون خراب شد و و و ..
Repost from ستارهای که بلعیده شد.
Repost from ستارهای که بلعیده شد.
کاش میشد به هیچچیز فکر نکرد، فکر کردن آدم را نگران میکند. کاش میشد کسی را دوست نداشت، دوست داشتن آدم را ضعیف میکند. کاش میشد دلتنگ کسی نبود، دلتنگی حواس آدم را پرت میکند. کاش میشد به هیچچیز و هیچکس فکر نکرد، درها را بست، پردهها را کشید، چراغها را خاموش کرد و در سکوتی محض و در یک خلأ ادراکی عمیق، آرامشی بدون واسطه را در آغوش کشید. دلمان خوابی عمیق میخواهد اینروزها.
- او
وقتی همچین زنی میبینم
اینجوری ام که :
وای بزار بغلت کنم زنِ باهوشِ نازنین.
جذاب.
https://t.me/missshircocoa2005
Repost from • خانوم ِ شیرکاکائو؛
تو را نه برای یک عمر جنگیدن، تو را برای آن لحظهی شگفتانگیز و پرشکوه پیروزی میخواستم وقتی که میخندیدی و گوشهی چشمهایت چین میافتاد و با دستهای کوچکت، رد نور را نشانم میدادی که چگونه چیره بر تاریکیها گشته. تو را میخواستم تا باهم پرندگانِ در قفس مانده را آزاد کنیم و پروازشان را تا بینهایت به تماشا بنشینیم و دیگر هرگز شاهد آن نباشیم که اسیر مُشتی دانه میشوند.
تو را نه صرفاً برای معاشقه و فدایت شومهای از سرِ تعارف امروزی، تو را برای حرفهای معمولیِ از ته دل برآمدهی شاید به خیال دیگران پیشپاافتاده میخواستم که به هرکسی نمیتوان گفت. تو را برای معنابخشی میخواستم. برای دایرةالمعارف زندگی. برای آن دونقطهای که مقابلش باید معنای خوشبختی را مینوشتم. تو را میخواستم که به جای یک عمر دربهدری، شبی در کمال آرامش وجودت؛ و در آستانهی بوسیدنِ ناگهانیِ لبهایت، نگاهم کنی و لحظهای بعد... برای ذوق چشمهایت بمیرم. تو را برای تو میخواستم، برای هرآنچه که بودی و تمام آن لحظاتی که سر روی پاهایت میگذاشتم و تو شبهای روشنِ حضورت را برایم میخواندی.
نشستهام روی یک صندلی چوبی فرسوده و سرمای اتاق دوست دارد تا مغز استخوانم نفوذ کند. هنوز هم نقاشی میکشم. آدمها میگویند سر پیری و معرکهگیری؟ آری پیر شدهام. پیر و درهمشکسته. این روزها اگر ببینیام، نمیشناسی. دستم گاهی در مسیر پالتِ رنگ تا اشتیاقِ بوم و قلموی به رنگ آغشته، میان راه میمانَد. انگشتانم گاهی میلرزند. لرزشی که شبهنگام، شانههایم را نیز بینصیب نمیگذارد. اما هنوز هم نقاشی میکشم. مثل کودکی خردسال که تنها دلخوشی زندگیاش را در میان بوی تیز رنگ جستجو میکند. هنوز هم دیوانهی بوی رنگم. و بوی لاک قرمز تو، که سالهاست اینجا کنار خیالت جا مانده. احمقانه است اما شاید تنها نخی که پیرمرد بیحوصلهی امروز را به نقاش جوان آن روزها، هنوز پیوند میدهد، پاشیدن رنگدانههای بیکسی است روی تن سفید و بیکسترِ بوم، تکیه بر سهپایهای بر پایهی توهم.
بوی خاک بارانخورده میآید. نیستی ببینی عشقبازیِ شورانگیز باران را با خاک خستهی توی حیاط. خیس میشوم. چتر را گرفتهام بالای سر تو. آدمها رد میشوند و با نگاهی مغموم به چشم مجنونی مرا مینگرند که هرگز به معشوقهاش نرسیده. مردی که همهی عمر، جان و تمام جهانش تو بودهای و تمام این سالها دویده برای دوباره رسیدن به دستهای کوچک تو، تا شاید اینبار بخش کوچکی از جهان وسیع تو باشد. من اما چتر را گرفتهام بالای سرت. تو یا خیال تو، چه فرقی میکند؟ وقتی دستان جنون اینچنین مشتاق، در وجود پر از تمنای من میرقصد. تو یا خیال تو چه فرقی میکند؟ وقتی هر دو، تا این اندازه زیبا و دلفریبید، بسانِ رقص بیمثال پروانه در رویای نیمسوختهی شمع.
نشستهام روی یک صندلی چوبی و سرمای اتاق دوست دارد تا مغز استخوانم نفوذ کند. روی بوم، آتش روشن است. دستان یخزدهام از این سرمای استخوانسوز را نزدیک آتش میبرم. خودم دست خودم را میسوزانم. مثل تمام این سالها. این آتش حسرت است که شعله میکشد مگر نه؟ حسرت لمس دوبارهی دستهای ظریف تو که دنیای کوچک من بود. به راستی چه کسی به یکباره دنیای کوچک مرا از مابین انگشتان به عشق مبتلایم ربود؟
