uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

سُرَنْجْ🍊

سُرَنْجْ🍊

Kanalga Telegram’da o‘tish

ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=6400926137 شناس: t.me/soraanj?direct

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
210
Obunachilar
-224 soatlar
-27 kun
+130 kun
Postlar arxiv
دیگران فکر می‌کنن من تصمیم دارم درسخون بشم که می‌شینم ردیف اول، ولی من می‌خوام خوابم نبره.

حَسْبِ حالی نَنِوِشتی و شد ایّامی چند مَحرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند؟ ما بدان مقصدِ عالی نتوانیم رسید هم مگر پیش نَهَد لطفِ شما گامی چند چون مِی از خُم به سبو رفت و گُل افکند نقاب فرصتِ عیش نگه دار و بزن جامی چند قندِ آمیخته با گُل نه علاجِ دلِ ماست بوسه‌ای چند برآمیز به دشنامی چند زاهد از کوچهٔ رندان به سلامت بگذر تا خرابت نکند صحبتِ بدنامی چند عیبِ مِی جمله چو گفتی، هنرش نیز بگو نفیِ حکمت مکن از بهرِ دلِ عامی چند ای گدایانِ خرابات خدا یارِ شماست چشمِ اِنعام مدارید ز اَنعامی چند پیرِ میخانه چه خوش گفت به دُردی‌کشِ خویش که مگو حالِ دلِ سوخته با خامی چند حافظ از شوقِ رخِ مِهر‌فروغِ تو بسوخت کامگارا نظری کن سویِ ناکامی چند

Repost from مـحرذ
به این فکر می‌کنم که نه داشتن خوشبختی می‌آره، نه نداشتن بدبختی؛ زندگی یعنی دائم سپری‌کردنِ بین داشتن و نداشتن.

هر نکته‌ای که گفتم در وصفِ آن شَمایل هر کو شنید گفتا «لِلّهِ دَرُّ قائل» تحصیلِ عشق و رندی آسان نمود اول آخر بسوخت جانم در کسبِ این فضایل حَلّاج بر سرِ دار این نکته خوش سُراید «از شافعی نپرسند امثالِ این مسائل» گفتم که «کِی ببخشی بر جانِ ناتوانم؟» گفت «آن زمان که نَبْوَد جان در میانه حائل» دل داده‌ام به یاری، شوخی‌، کَشی، نگاری مَرضیّةُ السَجایا مَحمودَةُ الخَصائل در عینِ گوشه‌گیری بودم چو چشمِ مستت و اکنون شدم به مستان چون ابرویِ تو مایل از آبِ دیده صد رَه طوفانِ نوح دیدم وز لوحِ سینه نقشت هرگز نگشت زایل ای دوست دستِ حافظ تَعویذِ چشم زخم است یا رب ببینم آن را در گردنت حَمایل

هوا یه طوریه که باید همین الآن ملی و راه‌های نرفته‌اش دانلود کنم ببینم.

خانوم شیرین، بابا شما کی بودین یهو مایه‌ی بدبختی ما شدین؟

.

04. Mah Pishano.mp36.72 MB

من:

ناراحتم، ماه نصف نشده ولی پولای من چرا.

کاش برنامه‌ی خوابم مثل آدمیزاد بود.

دوش لعلت نفسی خاطر ما خوش می‌کرد دیده می‌دید جمال تو و دل غش می‌کرد روی زیبای تو با ماه یکایک می‌زد سر گیسوی تو با باد کشاکش می‌کرد سنبل زلف تو هرلحظه پریشان می‌شد خاطر خستهٔ عشاق مشوش می‌کرد زو هر آن حلقه بر گوشهٔ مه می‌افتاد دل مسکین مرا نعل در آتش می‌کرد تیر بر سینه‌ام آن غمزهٔ فتان می‌زد قصد خون دلم آن عارض مهوش می‌کرد از خط و خال و بناگوش و لب و چشم و رخت هرکه یک بوسه طمع داشت غلط شش می‌کرد پیش نقش رخ تو دیدهٔ خونریز عبید صفحهٔ چهره به خونابه منقش می‌کرد -عبید زاکانی

نوعی از عشق مدنظرمه که فکر می‌کنم دیگه فقط تو کتابا بشه پیداش کرد.

آقای امام رضا یعنی شما دیگه منو دوس ندارین؟

ناامید کننده‌اید.