سُرَنْجْ🍊
Kanalga Telegram’da o‘tish
ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=6400926137 شناس: t.me/soraanj?direct
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
211
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
Ma'lumot yo'q30 kun
Postlar arxiv
211
غروبها منتظرت هستم، مثل صبحها و شبها، مثل ظهرها. رو به حیاط مینشینم و جای خالیات را نگاه میکنم. جای خالیات همیشه هست، با هیچکس پر نمیشود. خالیست اما تو هستی، تو هرروز رو به روی من مینشینی و من برایت شعر میخوانم، رو به رویم مینشینی و برایت چای میریزم، رو به رویم مینشینی و به تو میگویم که وقتهایی که نیستی دوریات چگونه طناب میشود و به گردن من میآویزد. میخندی و میگویی که دیوانه شدهام، میپرسی از کی؟ جوابی نمیدهم، شعر میخوانم و طناب را شل میکنم. تو هستی، وقتی هستی و میشنوی طناب اضافیست.
هستی؟ نه. جای خالیات هست، تو روی جای خالیات نشستهای. جای خالیات آنقدر بزرگ است که جای خودم را گرفته، یادم میرود که هستم، به صندلی خالی نگاه میکنم و خیال میکنم که من توام، تو منی و مایی وجود ندارد. منی نمانده، همه چیز شده تو. غمت به روزهایم هویت میدهد، غم نداشتنت؛ البته نداشتن برای چیزیست که روزی بوده است، تو هيچوقت نبودی، هيچوقت نداشتمت، حالا هم نیستی و باز هم ندارمت. ولی هستی، میبینمت، غروبها که دلم میگیرد دلداریام میدهی و میگویی غصه نخورم، میگویی حیف است، میگویی باید قوی باشم. هستی؟ نه، نیستی! نیستی اما صدایت همیشه در گوش من است. من با تو حرف میزنم، بیشتر از خودم با تو حرف میزنم. من همیشه با تو حرف میزنم. دیروز که داشتم با تو حرف میزدم، خودم پریدم وسط حرفت، شب از فکر اینکه چرا صدایت را قطع کردهام خوابم نمیبرد. میتوانستم در خیالم یک کلمه بیشتر از تو بشنوم، یک لحظه بیشتر حرکات دستت موقع صحبت کردن را تماشا کنم. تو خیال میکنی نیستی، همه خیال میکنند تو نیستی، ولی من میبینمت. همین چندشب پیش نبود که داستان جدیدم را برایت خواندم و گفتی خیلی خوب است؟ همین یک هفته پیش نبود که عکس چنار نزدیک حوضِ امامزاده را نشانت دادم و گفتی حتما یک روز با هم میرویم امامزاده، لب حوض مینشینم و چنار را تماشا میکنیم؟ همین یک ماه پیش نبود که با هم درمورد دردهای سنگین سینههای سوختهی سروهای سپید حرف میزدیم؟
بود، برای من بود، برای من بودی، اما برای تو نبود، نیست و نخواهد بود.
سرت را به درد آوردم، برو به کلاغهای لب پنجره دانه بده.
-مرضیه.
سیزده آبان، هفده و دوازده.
211
عیبِ رندان مَکُن ای زاهدِ پاکیزهسرشت
که گناهِ دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن دِرَوَد عاقبتِ کار، که کِشت
همه کس طالبِ یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانهٔ عشق است چه مسجد چه کِنِشت
سرِ تسلیمِ من و خشتِ درِ میکدهها
مدعی گر نکند فهمِ سخن، گو سر و خشت
ناامیدم مکن از سابقهٔ لطفِ ازل
تو پسِ پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نه من از پردهٔ تقوا به درافتادم و بس
پدرم نیز بهشتِ ابد از دست بهشت
حافظا روزِ اجل گر به کف آری جامی
یک سر از کویِ خرابات بَرَندَت به بهشت
211
Repost from N/a
یکی مرغ بر کوه بنشست و خاست
نه افزود بر کوه و نه از وی بکاست
من آن مرغم و این جهان کوه من
چو مُردَم جهان را چه اندوه من
«نظامی گنجوی»
