milk soup
Yopiq kanal
شیر موز🍌
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
385
Obunachilar
-224 soatlar
-367 kun
-21930 kun
Postlar arxiv
385
چپتر ۲: دختری که ناپدید شد
تارا پنج بار پیام را خواند.
> «فکر کنم بهتره مدتی از هم فاصله بگیریم.»
هر بار امیدوار بود معنی دیگری پیدا کند.
اما نمیشد.
فردای آن روز، چکامه به مدرسه نیامد.
روز بعد هم نیامد.
و روز بعد.
---
یک هفته گذشت.
صندلی کنار پنجره خالی مانده بود.
کتابهایی که همیشه روی میزش میگذاشت دیگر آنجا نبودند.
انگار هیچوقت وجود نداشته.
تارا از همه پرسید.
اما هیچکس چیزی نمیدانست.
یا شاید نمیخواست بگوید.
---
یک عصر بارانی، تارا تصمیم گرفت به کتابخانه مدرسه برود.
همان جایی که اولین گفتوگوی واقعیشان را داشتند.
همان قفسهها.
همان سکوت.
اما وقتی دستش را روی یکی از کتابها کشید، چیزی از میان صفحات روی زمین افتاد.
یک کاغذ تا شده.
---
دستهایش لرزید.
کاغذ را باز کرد.
خط چکامه بود.
او مطمئن بود.
> "اگر داری اینو میخونی یعنی نتونستم خودم بهت توضیح بدم."
> "میدونم الان ازم ناراحتی."
> "حق داری."
> "اما بعضی وقتا آدمها نمیرن چون دیگه دوستت ندارن."
> "میرن چون میترسن."
---
قلب تارا محکم کوبید.
ترس؟
چکامه از چی میترسید؟
---
نامه ادامه داشت.
> "از روز اول که دیدمت، میدونستم نباید بهت نزدیک بشم."
> "ولی هر بار که میخندیدی، هر بار که اسمم رو صدا میکردی، همه تصمیمهام خراب میشد."
> "و حالا دیگه نمیدونم چطور ازت دور بمونم."
---
چشمهای تارا پر از اشک شد.
اما هنوز مهمترین سؤال بیجواب مانده بود.
چرا؟
---
پایین نامه فقط یک جمله دیگر نوشته شده بود.
جملهای که نفس را در سینهاش حبس کرد.
> "اگه واقعاً میخوای پیدام کنی، جمعه ساعت شش غروب، کنار پل قدیمی شهر بیا."
---
جمعه.
ساعت شش.
تارا ده دقیقه زودتر رسیده بود.
باد ملایمی روی آب میوزید.
دستهایش از استرس سرد شده بود.
دقایق یکییکی گذشتند.
شش و پنج دقیقه.
شش و ده دقیقه.
شش و پانزده دقیقه.
چکامه نیامد.
---
درست وقتی تارا ناامید شد و خواست برگردد، صدایی پشت سرش آمد.
صدایی که یک هفته تمام دنبالش بود.
«میدونستم میای.»
تارا برگشت.
چکامه آنجا ایستاده بود.
موهای سیاهش با باد تکان میخورد.
عینکش کمی کج شده بود.
و برای اولین بار...
داشت گریه میکرد.
پایان چپتر ۲ ✨
ادامه در چپتر ۳: «رازی که چکامه سالها پنهان کرده بود»
385
چپتر ۱:
تارا اولین بار چکامه را روز اول مدرسه دید.
دختری ساکت که همیشه ته کلاس مینشست، عینکش را روی بینی جابهجا میکرد و موقع زنگ تفریح به جای حرف زدن با بقیه، کتاب میخواند.
چیزی که تارا را کلافه میکرد این بود که هر بار سرش را برمیگرداند، چکامه داشت نگاهش میکرد.
نه خیره.
نه عجیب.
فقط انگار میخواست چیزی بگوید و نمیتوانست.
---
سه هفته گذشت.
یک روز موقع خروج از مدرسه، تارا متوجه شد دفتر نقاشیاش را جا گذاشته.
با عجله برگشت.
وقتی وارد کلاس شد، تنها کسی که آنجا بود چکامه بود.
دفتر روی میز قرار داشت.
انگار منتظرش بودند.
تارا جلو رفت.
«تو پیدا کردی؟»
چکامه سر تکان داد.
«آره.»
«میتونستی بدی دفتر.»
«میخواستم خودت بیای دنبالش.»
تارا ابرو بالا انداخت.
«برای چی؟»
چکامه چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«برای اینکه بالاخره باهام حرف بزنی.»
---
برای اولین بار تارا خندید.
«پس نقشه کشیده بودی؟»
لبخند کوچکی روی لبهای چکامه نشست.
«شاید.»
---
از آن روز به بعد، اتفاقات کوچکی شروع شد.
صندلیهای کنار هم در کتابخانه.
پیادهرویهای کوتاه بعد از مدرسه.
پیامهایی که تا نیمهشب ادامه پیدا میکردند.
و کمکم، تارا متوجه شد هر روز بیشتر دنبال چکامه میگردد.
دنبال صدایش.
لبخندش.
و حتی پیامهای کوتاهش.
---
اما درست وقتی همه چیز داشت خوب پیش میرفت، تارا یک شب پیامی از چکامه دریافت کرد:
> «فکر کنم بهتره مدتی از هم فاصله بگیریم.»
فقط همین.
بدون توضیح.
بدون دلیل.
و برای اولین بار، قلب تارا از چیزی ترسید که هنوز اسمش را نمیدانست.
پایان چپتر ۱
