uz
Feedback
‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌𝒮𝗎𝗇𝗇𝗒 𝒟𝗂𝖺𝗋𝗒⛅️ ‌ ‌

‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌𝒮𝗎𝗇𝗇𝗒 𝒟𝗂𝖺𝗋𝗒⛅️ ‌ ‌

Kanalga Telegram’da o‘tish

‌ ‌ 🦢 ‌ // A quiet corner for blooming souls. ‌ ‌ ꫂ᭪݁ ݄  t.me/softwings_bot archive ݄  t.me/sunarchive ²⁷

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
256
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kunlar
Ma'lumot yo'q30 kunlar
Postlar arxiv
حالا دیگه بارون رو دوست دارم، از سرمای پاک کنندش خوشم میاد، بهم یادآوری میکنه که زنده ام. حتی وقتی فکر میکردم میخوام بمیرم، د
حالا دیگه بارون رو دوست دارم، از سرمای پاک کنندش خوشم میاد، بهم یادآوری میکنه که زنده ام. حتی وقتی فکر میکردم میخوام بمیرم، در واقع دلم میخواست زنده بمونم.. فقط نمیخواستم مثل قبل زندگی کنم ولی دلم هم نمیخواست بمیرم اگه این زندگی غیرقابل تحمله، راه های دیگه ای هم برای زندگی کردن هست؛ باید برای خودت یه دنیای جدید پیدا کنی.

حتی اگه این آخر راه باشه نمیتونم بگم زندگی بدی داشتم، شاهزاده‌ای که هیچوقت قرار نبود شاه بشه؛ از اولم قرار نبود زندگی کاملی د
حتی اگه این آخر راه باشه نمیتونم بگم زندگی بدی داشتم، شاهزاده‌ای که هیچوقت قرار نبود شاه بشه؛ از اولم قرار نبود زندگی کاملی داشته باشم.. ولی با این حال اینکه با خیال راحت از دنیا برم در حالی که عزیز ترین آدم زندگیم در امانه، مگه پایان مناسبی برای یک مرد نیست؟

مامان بزرگ همیشه میگفت برای شاد بودن، باید از همه چیز توی زمان خودش استفاده کنی، خوشبختی ای که از زمانش بگذره هیچ سودی نداره.
مامان بزرگ همیشه میگفت برای شاد بودن، باید از همه چیز توی زمان خودش استفاده کنی، خوشبختی ای که از زمانش بگذره هیچ سودی نداره.

نشونه های خالی بی معنی ان، فقط به گرما نیاز داری. برای هر قدم شجاع باش میتونه به ادامه دادن مجبورت کنه؛ و اگه فقط صبر کنی، بی
نشونه های خالی بی معنی ان، فقط به گرما نیاز داری. برای هر قدم شجاع باش میتونه به ادامه دادن مجبورت کنه؛ و اگه فقط صبر کنی، بی استثنا به سمتت میاد..

‌ ໒꒰՞ ܸ. .ܸ ꒱ᩙა The wonderfools ‌   ┈─┈─┈─┈─┈─┈─┈ Needs ݄: Home , Memory box , OST

ꫂ᭪݁ ݄ How dare you 2026 خلاصه بخوام بگم، وایب این سریال خیلی به دلم نشست. داستانش شاید اون‌قدر خاص و توی چشم نباشه، ولی نحوه‌ی تلاش شخصیت‌ها برای بقا و زنده موندن، و مفاهیمی که درباره‌ی عشق و فداکاری در طول سریال به تصویر کشیده شد، برام خیلی جالب بود. کاپل سریال واقعاً عالی بودن و شیمی فوق‌العاده‌ای داشتن. همه‌ی شخصیت‌ها هم بازی‌های قوی و باورپذیری ارائه دادن، انگار دقیقاً برای نقش‌هاشون ساخته شده بودن. یه چیز دیگه که باعث شد دیدنش رو ادامه بدم این بود که غیرقابل‌پیش‌بینی بود اتفاقاتش قابل حدس نبودن. روند شکل گرفتن احساسات بین شخصیت‌ها هم آروم و طبیعی پیش می‌رفت و اصلاً حس نمی‌کردی داری یه سریال می‌بینی؛ انگار داشتی بخشی از زندگی واقعی‌شون رو تجربه می‌کردی. به جزئیات کوچیک اهمیت داده شده بود و تقریباً چیزی بی‌دلیل رها نشده بود. با این حال، به نظرم می‌تونستن خط داستانی جذاب‌تر و قوی‌تری ارائه بدن، چون پتانسیل خیلی بالایی داشت. در کل ارزش یک بار دیدن رو داره. 8/10 🌟

‌ ‌૮🪭Ꮚ
اون فقط یک پسر بچه بود… کسی که فقط می‌خواست کسایی رو داشته باشه که بتونه «دوست» خطابشون کنه. اما نه تنها در زندگی اون جایی برای دوستی و بازی‌های بچگانه وجود نداشت، بلکه زیر نقاب اون بچه‌ی مطیع و باادب، بچه‌ای وجود داشت که از همون سن کم، ترس رو زندگی کرده بود و غم بزرگی رو بی‌صدا توی خودش نگه داشته بود… ولی چی می‌تونست بگه؟ از چی می‌تونست بگه؟ از اینکه شاهد جنایت مادرش بود؟ از واقعیتی که پشت سرش مثل سایه همیشه خوابیده بود؟ یا از بار سنگین قول‌هایی که به مادرش داده بود و ترسی که از ناامید شدنش توی سینه‌اش جا خوش کرده بود؟ در آخر، تنها نقطه‌ی امنی که توی تمام اون سیاهی‌های بی‌پایان زندگیش وجود داشت، عموش بود… کسی که بودنش برای اون شبیه یه نفس کوتاه وسط خفگی بود. اون همه چیز رو دیده بود… اما یک‌بار هم مادرش رو مقصر ندونست. انگار ذهنش جایی برای خشم نگذاشته بود، فقط برای تحمل. و فقط دلش یه بغل کوچیک، یه تشویق کوچولو و دست محبت مادرشو می‌خواست… چیزی که هیچ‌وقت واقعاً نداشت. و در نهایت، با تمام شجاعتی که می‌تونست داشته باشه، اون بار رو روی شونه‌های ظریفش حمل می‌کرد… باری که هیچ‌وقت برای یک بچه نباید وجود می‌داشت. _His name was Lee Yun (33rd King)

‌ ‌૮🪭Ꮚ
داستان اون عشقی بود که مثل گل‌های رز، توی خاکی شکوفه زد که از جنس نفرت بود… اما اون نمی‌خواست اینو قبول کنه؛ فقط می‌خواست گل‌هاش رو داشته باشه. پس شروع کرد به استفاده از کودهای مختلف… کودهایی که حتی حدس هم نمی‌زد چقدر می‌تونن برای گل‌هاش تخریب‌کننده باشن. و هر بار، با امید بیشتر، به چیزی دامن می‌زد که آرام‌آرام داشت ریشه‌ها رو می‌سوزوند. در نهایت، خیلی زود شکوفه‌های عشقش پوسیده و خشک شدن… و این‌بار، خیلی دیر بود برای اینکه بفهمه بذر اشتباهی رو توی زمین اشتباهی کاشته. هیچ عشقی برای اون وجود نداشت… فقط یک obsession بود؛ یه خواستنِ بیمارگونه برای بردن، برای نگه داشتن، برای تصاحب و برنده شدن. _ His name was Min Jungwoo