uz
Feedback
Belqis novels

Belqis novels

Kanalga Telegram’da o‘tish

" عضو انجمن ونوس " فعالیت چنل↶ 🗓️ هر روز به‌جز جمعه‌ها 📌 از بخش پین چنل می‌تونید، رمان موردنظرتون رو پیدا کنید. 📖 برنامه پارت‌گذاری: زیر سایه‌های آزرث ➜ روزهای زوج شیطانی که او دید ➜ روزهای فرد 💬 گفت‌وگو با نویسنده↶ @belqisnovelbot

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
960
Obunachilar
+124 soatlar
+27 kun
+36230 kun
Postlar arxiv
اع دوشنبه شد🫠

sticker.webp0.01 KB

جونش درمیاد خدا شاهده

بلقیس دوتا رمان رو مجبوره پارت‌گذاری بکنه😮‍💨

✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️ ─── #part¹⁷⁶ یکی از نگهبانا با صدای خشک گفت: _ «تقاصت رو مادرت باید پس بده.» اشکش رو با پشت دست پاک کرد: _ «آقا، همه انگشتای منو قطع کنید، ولی به خدا اون زن از هیچی خبر نداره...» نفسم رو آهسته بیرون دادم. کلافه شده بودم. _ «شلوارشو دربیارید.» _ «چشم آقا.» خالد دستمال رو بالاتر کشید و زیر لب گفت: _ «من میرم بیرون.» داد و فریاد شهریار تیزتر شد؛ این‌بار ترسش واقعی‌تر از قبل بود. _ «چی کار میخواید بکنید؟» _ «هیچی. دردش یه لحظه‌ست، نترس.» _ «آقا تورو خدا...» _ «خفه شو. مجازات کسی که حرف نزنه همینه.» چند ثانیه صدای نفس و فریاد افتاد و بعد بالاخره دیوار دفاعی شهریار شکست. _ «خیلی خب... میگم... میگم، بخدا میگم!» نگهبانا مکث کردن. میکائیل با عصبانیت سرشون داد زد: _ «چرا وایستادید؟ انجامش بدید!» اما دستشون توی هوا موند. من فقط یه نگاه به میکائیل انداختم. همون کافی بود تا همه چیز متوقف بشه. نگاهم رو از میکائیل گرفتم و انداختم روی ساعت مچیم. نزدیک نه شب بود. اگه بیشتر از این می‌موندم، باید جواب سوال‌پیچ‌های عصمت رو می‌دادم. _ «میکائیل.» _ «جانم آقا.» با چند قدم خودش رو رسوند کنارم. یه نگاه کوتاه به شهریار انداختم. وضعش معلوم بود؛ سه روز بود چیزی نخورده بود. فقط یه بطری آب بهش رسیده بود، اونم به زور. دستش هم هنوز خونریزی داشت. اگه قرار بود زنده بمونه، باید بهش می‌رسیدن. _ «بهش برس. به دکترم بگو دستشو پانسمان کنه.» _ «حتماً آقا. خیالتون راحت.» _ «من باید برگردم.» _ «شما برید به سلامت. من فردا باهاش حرف می‌زنم، همه‌چی رو از زیر زبونش می‌کشم بیرون.» آروم سر تکون دادم. لبخندم کمرنگ بود، نه از سر مهربونی… بیشتر تأیید بود. دستم رو گذاشتم روی شونه‌ش. _ «فعلاً.» از سوله زدم بیرون و مستقیم رفتم سمت ماشین. لباسام مشکی بود، خون روش گم می‌شد، ولی خودم می‌دونستم چی روشه. باید زودتر برمی‌گشتم و عوضشون می‌کردم. عصمت زن تیزی بود، از یه نگاه همه‌چی رو می‌فهمید. پدرم همیشه جلوش حسابی حواسش رو جمع می‌کرد. هنوز ماشین رو روشن نکرده بودم که دیدم دوتا از بچه‌ها شهریار رو بردن سمت ساختمون کناری سوله. گوشه لبم یه نیشخند نشست. می‌دونستم اون نقطه ضعفشه… همون «پیرزن» گرچه مادر واقعی‌ش نبود؛ زیر لب حرفی که قبل‌تر زد رو تکرار کردم: _ «برادرم… یه برادر داره.» سرمو تکون دادم و فکرشو کنار زدم. ماشین رو روشن کردم و راه افتادم سمت خونه. [ آلما ] کره رو انداختم توی شیر و شروع کردم به هم زدن که صدای اسرین اومد: _ «اینارو اینجوری برش بدم؟» سرمو از روی دسر نیمه‌آماده بالا آوردم و نگاهش کردم. به سوسیس‌هایی اشاره می‌کرد که روی تخته بود. _ «آره، درسته گلم. فقط یه ذره اریب‌تر برش بده.» _ «اوکی.» نسبت به شب اولی که دیده بودمش حالش بهتر شده بود، ولی هنوز یه سایه‌ی غم ته نگاهش بود. وقتی دید نگاش می‌کنم، سرشو بالا آورد و لبخند کمرنگی زد: _ «چیزی شده؟» آروم سر تکون دادم. _ «نه بابا... فقط یاد امتحان فردام افتادم.» 🚸اِدامہ دارد...

و دلیل دوم بخاطر اینه👇

اولا که چپترهایی که بلقیس آپ میکنه، خیلی پر ملاته🤨 اندازه دوازده تا پارته

بیاید جوابتونو بدم💁🏿‍♀️

اگه واستون سوال شده که چرا بلقیس هر روز چپتر آپ نمیکنه...

آخه چــــــراااااااا

قشنگ مشخصه یه عده😂فقط اون قسمت‌هایی که علامت رده سنی خوردن رو خوندن🤦🏿‍♀️

این ویدئو هم برای آرمینا بود😏هاهاها

#شما بچه‌ها این قول رو از طرف من داشته باشید❌️چون از اخلاقیات به دور هست دارم این بخش کوچیک رو اسپویل میکنم❌️هیچ‌گونه فعالیت
#شما
بچه‌ها این قول رو از طرف من داشته باشید❌️چون از اخلاقیات به دور هست دارم این بخش کوچیک رو اسپویل میکنم❌️هیچ‌گونه فعالیت فیزیکی قرار نیست بین نورآی نه ساله و شاهزاده‌های آزِرث اتفاق بیوفته‼️از این بایت خیالتون راحت باشه💁🏿‍♀️شما تمرکزتون رو بیشتر برای بیاد سپردن اسامی و عنوان های حکومتی‌شون بذارید، تا توی فصل دوم گیج و سردرگم نشید👀☄️اصلا هدف از این فصل آشنایی کامل شما با شخصیت‌ها و گذشته‌اشونه🫡

بیست و پنج‌تا ناقابل

ری‌‌اکشنش به شصت برسه دوتا چپترم امروز آپ میکنم☄️

sticker.webp0.06 KB

sticker.webp0.06 KB

یه شرطے بذاریم؟!

آهنگ‌هارو بچه‌ها از چنل بک‌آپ دانلود کنید

شما نمیدونید نوشتن اصمات اونم به صورت ادبی چقدر سخته😮‍💨