The shadow inside me
Kanalga Telegram’da o‘tish
روح او هنوز آبی بود، میان تمام این تیرگیها. talk to me: ‹ @Bluesafeplacebot 📬›
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
188
Obunachilar
-124 soatlar
-47 kun
-1430 kun
Postlar arxiv
منم یه روزایی انگار همش دارم میجنگم. با زندگی، با آدما و بیشتر از همه با خودم. چرا که همیشه جنگ من در من با خودِ منه، و وقتی به یه نقطهای میرسم که دیگه نمیدونم باید به چه دری بزنم برای پیروز شدن توی اون جنگ ناعادلانهای که بین خودم و زندگی به راه انداختم، تصمیم میگیرم که برای یک لحظه رهاش کنم. چون همیشه که نباید فاتح جنگ باشیم؛ گاهی وقتها هم نیازه عقب نشینی کنیم تا زنده بمونیم. وگرنه یک فاتح مرده چه سودی داره پیروز شدنش وقتی دیگه زنده نیست تا پیروزی رو جشن بگیره.
میشه بگی وقتی جنگیدن با زندگی برات سخت میشه معمولا چکار میکنی؟ آخه این روزا خیلی در حال جنگیدنم
میگفت توی جنگی که آدما برای بهبود زندگی و ارتقای مقامشون داشتن، من فقط دنبال یک روز بودم برای بیشتر زنده موندن.
میخوام یکم خودم رو آزادتر بذارم، چه برای ارتباط گرفتن، چه برای رفتن توی اجتماع و چه برای زدن حرفام. بیشتر کتاب بخونم و کمتر اینستا و تلگرام رو اسکرول کنم.
قول من به خودم به جهت بهتر و مفیدتر واقع شدن پاییز امسال، خوندن کتابای خاک گرفته گوشه کتابخونه است که مدام برای خوندنشون تنبلی میکردم.
یه فنجون چای خوشعطر و خوشطعم برای خودتون بریزید و در حالی که این شاهکار رو پلی کردید، از تایم استراحتتون لذت ببرید.
میخواستم براتون غیبت کنم ولی دیگه گشنمه حال ندارم. اصلا قندم افتاد ولش کنید.
«نگاه کن و ببین که روزهات چه آسون از دست میرن و چی مونده از تموم روزایی که با حسرت منتظرشون بودی ولی الان حتی متوجه گذرشون نیستی. وقتی فردا فرا برسه و به دیروزت نگاه کنی چی قراره از دیروز بمونه برات؟ یه کوله باری از خاطرات زیسته یا انبوهی از حسرتهای نزیسته؟»
