Siuki
Kanalga Telegram’da o‘tish
402
Obunachilar
+124 soatlar
-27 kun
+630 kun
Postlar arxiv
402
Repost from 27 club
گاهی تو ذهنم زندگی می کنم
وسط سختی ها شلوغی ها درماندگی ها
یادمه تو برجک تو شیفت شب ساعت ۲ تا ۴ تو ذهنم سفر می کردم به جهان خیالی
برای من موسیقی جَز یجور خیال مداومِ ، دلم می خواد پرواز کنم به سال 1940 تو یه کافه نَم گرفته ، و با این موسیقی از قهوه ام لذت ببرم
زندگی اینقدر سریع و بی رحمه که سرعت زندگی از رویاهای من خیلی بیشتره
ولی گاهی میشه با ذهن سفر های عجیبی کرد
امیدوارم از این پلی لیست بینظیر لذت ببرید
@Mahditabatabaei73
402
خاکستری … خاکستری … خاکستری …
صبح … مه … باران …
ابر … نگاه … خاطره …
در من ترانه ای نبود …
تو خواندی …
در من آیینه ای نبود …
تو دیدی …
ریشه ای بودم در خواب خاک های متبرک …
بی باران در نگاه تو سیر شدم …
برقی از چشمانت برخاست …
نگاهم بارانی شد …
گونه های خیس باران …
چشمانت آفتابی …
گرگ ها می زایند…
بره هارا دریابیم …
تو با چشمانت مرا بنواز …
چوب دست چوپانی ام سلاحی کارگر خواهد شد …
تو با چشمانت مرا بنواز …
چوب دست چوپانی ام سلاحی کارگر خواهد شد …
بعد از جنگ با چوب دستم …
انجیر های تازه را برای تو خواهم چید …
با تو خواهم ماند …
با تو خواهم خواند …
و تورا در بهت آفتابی ات خواهم بوسید …
اگر ابرها بزارند …
