Night .
Kanalga Telegram’da o‘tish
زن زندگی آزادی http://t.me/HidenChat_Bot?start=8539766035
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
287
Obunachilar
-124 soatlar
-47 kun
-1630 kun
Postlar arxiv
287
من با جنگم زندم تو امیدوارم به صلح؛
تو امیدوار به من، من امیدوار به تو بگو چی میمونه تهش؟
287
Repost from N/a
کارلوس فوئنتس در سال اول زندگی تازهاش همهچیز را با شرایط زادگاهش مقایسه میکرد و در برابرش علامت سؤال یا تعجب میگذاشت. موقع راهرفتن در خیابانها، با حسادت زیر لب غرولند میکرد: «خیابانها را ببین! چقدر تمیزند! حتی شیشهگاه توالت هم از تمیزی برق میزند! چرا ما مثل اینها غذا نمیخوریم؟ ما چنان با ولع به جان غذا میافتیم که انگار آخرین لقمهی روی زمین نصیبمان شده است. این دختر با آن دامن کوتاه و ساقهای بیرونماندهاش را ببین. اگر همین حالا پا به میدان باباشرقی بگذارد، فوراً از صفحهی روزگار محو میشود. کافی است ده قدم برود جلو تا زمین او را ببلعد. چرا درختهای اینجا چنان سبز و زیبایند که انگار هر روز با آب شسته میشوند؟ چرا مثل اینهاآرام و صلحجو نیستیم؟ ما در خانههایی شبیه آغل زندگی میکنیم، اما اینها خانههایشان گرم و امن و رنگارنگ است. چرا به سگ هم مثل آدم احترام میگذارند؟ چرا ما بیست و چهار ساعت مشغول آن عادات نهانی هستیم؟ دولت محترمی مثل مال اینها را از کجا بیاوریم؟
کابوسهای کارلوس فوئنتس صفحه 9,10
287
Repost from N/a
درود درود شماره ۴# منتشر شد.
دو نکته لازم به ذکر است:
- حجم شماره های بعدی کمتر ۲۰ صفحه نخواهد شد.
- با کادر بزرگتر سرعت انتشار شماره بعدی بیشتر خواهد بود.
287
عیسی گفت: کم کم خودت میفهمی حاکم شرع چیه همینطوری می گیره و محکومیت میده به یه هواردار ساده یه جوری اتهام میبنده که انگار کی رو گرفته به من میگه تو جزو شاخه نظامی مجاهدینی توی مسجد تعليمات چریکی میدادی سال پنجاه و نه جوری که عصبانی شدم توی دادگاه... کف دستها را با رد و نفرت مایل نگاه داشت.
287
باری آنهمه دیر نمیپایید. تجربهی سالها
نشان میدهدم. اما سرنوشت دررسید
به شتابی و آنهمه را درنگ داد.
عمر زیبا دراز نبود.
اما چه پرتوان بود عطرها،
در چه بستری باشکوه غنودیم،
به چه کیفی تن سپردیم.
طنینی از روزهای خوشی،
طنینی از روزها نزدیک راند،
کمی از آتش جوانی ما هر دو؛
دوباره نامهای به دست گرفتم،
و خواندم و بازخواندم تا فروغ رفته بود.
و افسردگی، آمدم بیرون بر مهتابی ـــــ
آمدم بیرون تغییر حال دهم آخر
به تماشای کنجی از شهر که دوست داشتم،
تحرک اندکی به خیابانها، و در مغازهها.
در غروب
| کنستانتین کاوافی
