𝖬𝖺𝗁𝗌𝗎𝗇'ماهسانــ𓂃⁶¹³🦋
Kanalga Telegram’da o‘tish
- 𝘁𝗵𝗲𝘆 𝗱𝗼𝗻'𝘁 𝗸𝗻𝗼𝘄 '𝗮𝗯𝗼𝘂𝘁 𝘂𝘀. 🐋🍜 ماهسانــ یعنی، ماه درآغوشِ خورشیدᯓ ☾𖤓 ⭒ ᴜɴᴋɴᴏᴡɴ : @maahsunn_bot 🐥🌼 ⭒ دفتر خاطراتِ روزهایی که با بنگتن گذشت. ⭒ 𝗔𝗽𝗼𝗕𝗮𝗻𝗴𝗽𝗼! 🫶🏻💜✨️
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
393
Obunachilar
-124 soatlar
+337 kun
+6530 kun
Postlar arxiv
─────👼🏻#yoongi #note
یونگی تونست خودش رو نجات بده. نه با فراموش کردن درد، بلکه با روبرو شدن باهاش.
اون زخمهاش رو تبدیل به هنر کرد، و بعد... رها کرد :)
و حالا بعد از اون سهگانه، بعد از سربازی و بعد از همهچیز... حالش خوبه. 🌿
+1
─────👼🏻#yoongi #note
📌توی مصاحبهاش با رولینگ استون گفت:
"با کامل کردن سهگانهی Agust D، تمام احساسات تاریک و خشم درونم رو تخلیه کردم... و حالا دیگه هیچ احساس منفیای توی وجودم باقی نمونده. "همونطور که خودش گفت، این کار براش مثل یه «رهایی» و «درمان» بود. 🖇
+1
─────👼🏻#yoongi #note
یونگی در این آهنگ داشت از تلخترین لحظاتش میگفت: عمل قلب مادرش، تصادف دوران نوجوانیاش، و تمام اون لحظاتی که توی مغزش مثل یک بادام (Amygdala) ثبت شدن و هیچوقت پاک نمیشن. 💔
اما یونگی اون دردها رو قورت نداد. اونها رو ریخت توی موسیقیاش!
+1
─────👼🏻#yoongi #note
یونگی، همون کسی که در قالب Agust D با تمام خشونت و عصبانیت از دردهای دوران نوجوانی، از افسردگی و از زخمهایی که هیچکس نمیدید فریاد زد... همون کسی که در D-2 باز هم از زخمها گفت، از تنهایی و از آدمی که بود... چطور بعد از D-DAY به آرامش رسید؟
جوابش شاید توی خودِ Amygdala باشه.🤍
+1
─────👼🏻#yoongi
"یونگی، تو چطور نجامش دادی؟"سوالی که این روزها هر بار آهنگ Amygdala رو گوش میدم، توی ذهنم تکرار میشه...
─────🐨#nsmjoon
چقدر قشنگ نوشته :
تو نمیتونی ARMY رو بدون RM هجی کنی :)تولد اصلی ترین ستون محکم بنگتن نزدیکه😭✨🎂
ابرکای ماهسان، پستها رو از اینجا، با ریکشنهاتون جینگیلیبینگیل کنید باشه؟🫠🫶🏻💗
میرم به امید اینکه خواب به چشمهام بیاد! 🙋🏻♀
ابرکای ماهسان، پستا رو با ریکشن هاتون جیگیلی بینگیل کنید باشه؟🫠🫶🏻💗
میرم به امید اینکه خواب به چشمهام بیاد! 🙋🏻♀
─────🐥#jimin
جیمینی که اینجوری کیوت جلوی جونگکوکی خوشحالی میکنه، قند ترین چیزی بود که میتونستم ببینم! 😭✨
+1
─────🤍#yoongi
یه جمله هست با یادآوری معلم مین همیشه توی ذهنم نقش میبنده :
" قهرمان من نیروزا فرازمینی نداشت، اون فقط یه گیتار داشت. "
یونگی کسیه که مشوق من برای ادامه ی مسیرم شده، کسی که با فکر کردن بهش با خودن میگم شاید منم بتونم. شاید... و این شاید یه نور باریک از همون روزنه توی دل تاریکیه، که همیشه میگم!
+1
─────#note #yoongi
ولی من هنوز، تقریبا هرروز، به معلم مین فکر میکنم.
انقدر فکر میکنم تا بغض به گلوم میشینه.
تا اونجایی که مغزم دیگه نمیتونه کلمه ای برای ساختن جمله های قطاریش پیدا کنه.
معلم مین، چقدر خوبه که اون بچه ها تو رو دارن.♡
─────🤍#note
بهش افتخار میکنم؛
برای اینکه تونست اون در و باز کنه و خودش رو از دل درد و خشم بیرون بکشه. و حالا با حال خوب بخنده.
بسته شدن اون در فقط تموم شدن اون تور نبود!
با اون در، جلد سوم کتابی بسته شد که قهرمانش با جوهر دردش اون هارو نوشته بود.
هرکلمه با درد، هر سطر پر از خشم، هر صفحه آینه ای از گذشته ای که سخت گذشت و رد زخم هاش رو با سوزشی عمیق روی جان حک کرد.
و با بسته شدن اون در انگار، درد و خشم و اشک و خون کم کم محو شد.
فصل سوم اون قصه با نجات پیدا کردن قهرمان داستان تموم شد.
و فصلی تازه از یک داستان و یک زندگی تازه شروع شد..
شاید هم قهرمان ما برگشت به داستانی که قبل از اون سه گانه مینوشته. تا این بار با روحی شاد تر و زنده تر ادامه بده.
فقط خودش میدونه.
اما این نقطه ی پایان، تجلی قشنگ ترین آغاز شد.
و من با همه ی وجودم آرزو میکنم هرکسی پشت اون در اسیره، یه روز با قلبی زنده تر قفل و بشکنه و مثل یونگی خودش رو آزاد کنه. خودش رو رها کنه. خودش رو نجات بده.
خودمم همینطور!
ء «The Truth Untold» یا (حقیقت ناگفته)،
برگرفته از یه داستان قدیمی ایتالیایی به اسم «La Città di Smeraldo» (شهر زمرد) هست؛
داستان مردی نجیبزاده (فرزند نامشروع یه خانوادهی اشرافی) که توی یه قلعهی دورافتاده تنها زندگی میکرد. چون چهره ی زشتی داشت و بخاطر همین نقاب میزد تا از دید همه پنهون بمونه. تنها دلخوشیش این بود که توی باغچهی قلعه، گلهای قشنگی پرورش بده تا زشتیاش رو پنهان کنه. یک روز از روزها نجیب زاده متوجه شد که یه دختر مخفیانه وارد قلعه میشه و از گل های باغش می چینه و دزدی میکنه. نجیب زاده به دنبال دختر میره و میفهمه که اون خیلی فقیره و گلها رو میفروشه تا بتونه زندگیش رو بگذرونه. مرد کمکم عاشق اون دختر میشه، دختری که گل های باغش رو میدزدیده... ولی به خاطر ظاهر زشتش، جرأت نمیکنه خودش رو بهش نشون بده. نجیب زاده تصمیم میگیره یه گل نادر و بینظیر به اسم 「Smeraldo」 (همون اسم شهر) پرورش بده تا به عنوان هدیه به دختر بده و با این کار عشقش رو ثابت کنه. بعد از کلی زحمت و زمان، بالاخره گل رو پرورش میده و با خودش میگه که دیگه وقتشه بره و خودش رو به دختر معرفی کنه. اما وقتی میره تا دختر رو پیدا کنه، میفهمه که دختر مرده...
