◃◂ خٰاطِرٰاتِ کِتٰابـی ▸▹
Kanalga Telegram’da o‘tish
385
Obunachilar
+324 soatlar
+57 kun
+430 kun
Postlar arxiv
روز ۷۶۲۰ - ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
امشب محیا بهم پیام داد و نوشت: نکنه دل ببندیبهشها. شب رو میگفت، شبهایی که چند وقتی هست روی زندگیم سایه انداخته. دیروز یادم افتاد که چند ماه پیش چه ابلهانه جلوی زوج درمانگرم نشستم و در جوابِ اگه توی زندگی زناشوییت به مشکل بخوری چیکار میکنی، گفتم من غم رو دوست دارم؛ غمگین و رنج کشیده، بیشتر به کارهام میرسم. این روزها تنها جوابم به غم، فرو رفتن لابهلای فنرهای تخته. نمیدونم اون دوره رمز و رازم چی بود یا درکم از غم توی چه سطحی گیر کرده بود که این حرف رو زدم. این روزها فقط یه چیز رو به خودم میگم: ابلهی چیزی بودی؟ خب معلومه یارو میگه بچهاید و به بلوغ نرسیدید. این روزها سیرتاپیاز اکسپلور اینستام شده پستهای آموزشی زوج درمانگرهایی که از الف تا ی رو توی پیجشون میگن و رد میشن و کاش همینقدر زندگی ساده بود. عادت در انسان چیه؟ واقعاً چیه که اگه تهرانی باشی هر هفته میکوبی میری شمال که دریا و جنگل رو ببینی، اگه شمالی باشی سال به سال رنگ دریا رو نمیبینی و بارها فحش میدی به همهی چیزهایی که بقیه آرزوشونه. عادت کردن محض چی خلق شد؟ که آدمها فروپاشیدهتر از اینی که هستن بشن؟ این روزها بیشتر از آدمها با خودم درگیرم، هرشب، توی مسیر رفتن از اتاق به دستشویی، توی کلماتی که چشمهام میخونن و میفهمن و من نمیفهمم و فکر میکنم که چرا؟ چرا قوانین خلقت رو درک نمیکنم؟ چرا انقدر همه چیز آزارم میده و چقدر سخت که آدم احساس ناامنی بین آدمهای امن زندگیش بکنه. این روزها دنیام خاکستری شده. با سیاهی کنار اومدم اما درکنارش سعی دارم پردهها رو کنار بزنم و نور رو بین شبهام راه بدم. من از خدای این دنیا فقط یک چیز میخوام، صبر بیشتر، درک و تحمل دوبرابر قد و وزنم و آرامش و آرامش و آرامش. بیشتر از یکی شد؟ پس سلامتی و عشق عمیق رو هم بذار کنارش.
لحظههاییست که: انسان، خستهست،
خواه از دنیا،
از زندگی،
از مردم،
گاه، حتی از خویش!
نشود خوشدل، با هیچ زبان،
نشود سرخوش، با هیچ نوا،
نکند رغبت بر هیچ کتاب،
نه رسد باده به دادش،
نه برد راه به دوست،
راست، گویی همه غمهای جهان در دل اوست!
چه کند آن که به او این همه بیداد رسد؟
خیلی وقته شعر نخوندیم و از اونجایی که من تا دیوان فریدون و تموم نکنم سراغ شاعر دیگهای نمیرم؛ پس از فریدون لذت ببرید:
کیه که توی شروع امتحانات سریال جدید استارت میزنه؟ (اونم کرهای - فقط چون نودل میخواد درست کنه) آفرین من!
من حتی توی خوابهامم صحبت کردن بلد نیستم. یه بنده خدایی توی خوابم گفت چه خونه قشنگی دارید. من موندم چی بگم یهو گفتم قابلی نداره. داداشم گفت سلامت باشید. پشت به طرف کردم و با دو دست توی سرم زدم. متاسفانه در واقعیت دستم محکم فرود اومد توی دماغم و الان دچار درد حقیقی هستم.
چرا آخه چرا؟
Repost from N/a
این روایت روزمرهی مرضیه رو تا به حال بالغ بر ۱۰ بار خوندمش
هنوزم وقتی میخونم به یاد اون روز با بعضی قسمتاش قهقهه میزنم و خوشحال میشم.
مرضیه گوبولو گوبولو🩷🎀
بچهها من این روزها کاملاً یه خرس لش چسبیده به تخت و گوشیمم. لطفاً بگید که تنها نیستم و نباید عذاب وجدان بگیرم.
واقعا چیشد که سالهای کارشناسی با این سرعت گذر کردن و دوباره توی چنگ کنکور اسیر شدم؟
آخرین شبیه که توی رشتیم. یه صدا اومد. ده متر پریدم. پنجرهها لرزید. شبیه صدای رد شدن جنگنده بود اما همزمان صدای انفجار هم میداد. مامان از خواب پرید و نور اتاق افتاد توی صورتش. منتظر و گیج نگاهم میکرد. صدا شبیه هرچیزی بود جز رعد و برق، کانالای خبری رو بالا و پایین کردم. توی گروه و پیوی آدمای نزدیکم پیام دادم. آخرش هونیتا پیام داد صدای رعد و برق و شنیدی؟
خدایا مشکل داری؟ نه مشکل داری؟ بیا زل بزن تو چشمام بگو مشکل داری باهام این کارا چیه خب.
یه لحظه فکر کردم هرجا برم جنگ و با خودم میبرم. وا.
