◃◂ خٰاطِرٰاتِ کِتٰابـی ▸▹
Kanalga Telegram’da o‘tish
385
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+17 kun
+130 kun
Postlar arxiv
ایرانیا واقعا جالبن، آهنگ عزیزم اد شیرن و فقط به خاطر یه کلمه، توی لیست آهنگای فارسی اسپاتیفای جا کردن🧌
Repost from Where is Home?
آیدین گفت: توی این مملکت پیش از این که به سی سالگی برسیم تباه میشویم. تو یکجور، من یکجور، آیدا هم یکجور دیگر.
📚 سمفونی مردگان
بین علما اختلاف افتاد رو اونجایی فهمیدم که سر امتحان انقلاب اسلامی دیپ سیک یه گزینه داد، جپت یه گزینه و منوس یه گزینه دیگه.🗿
الان تکلیف منی که کل مال و منالم توی بانک تجارت و ملیه و جفتشون هک شدن و رسماً پول خرید اینترنتمم ندارم چیه پفیوزا🎀✨
حالا جدای از هرچیزی، اون بچههایی که اومدن بهم گفتن مرسی که ما رو دچار روزنوشت کردی و ازم اجازه گرفتن این شیوهی روز فلان... رو نوشتن اول روزنوشت استفاده کنن، همین اینا خیلی باشعورن با اینکه این کار اصلا صاحب ماحب نداره.
حالا اثبات شی نفی ماعدا نمیکنه ولی بههرحال🦦
روز ۷۶۲۶ - ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
امروز که بین قفسههای کتاب میچرخیدم، یه دختری سرش رو به سمتم خم کرد و گفت ادبیات اسپانیا دوست داری؟ چپچپ نگاهش کردم و گفتم دنبال کتابای آشنا میگردم. گفت بیا چندتا کتاب خوب بهت معرفی کنم، چه ژانری میخونی؟ گفتم رئال، گفت رئال یا سورئال؟ گفتم جفتش رو میخونم مسئلهای نیست. دستش رو دراز کرد کتاب کافکا در کرانه رو بیرون کشید و گفت: یه سورئال بینظیره. میخواستم بگم سورئال نیست که پرسید چند سالته. گفتم ۲۱ و حقیقت ژانر کتاب بین صدای متعجبش که میگفت بهت نمیخوره، من ۱۶ سالمه گم شد. نیمچه لبخندی زدم، خم شد سمتم و خیلی رک من رو بین منگنه گذاشت، گفت کتاب نوشتم میخری ازم؟ فکر کنم با نگاه مشهدیم بهش زل زده بودم که ادامه داد ۱۲۰ تومنه فقط. سر تکون دادم و گفتم کجا باید بخرم؟ گفت میارم برات و تا رفت و برگرده سمت «بزرگوار» که حرفامون رو شنیده بود دویدم و گفتم: بدو فرار کنیم. خندید. دختر وقتی برگشت و کتاب رو بهم داد، مونده بودم اسمش رو چطور بخونم، اژین زایر. گفتم اسمت فارسیه؟ گفت کوردم و فهمید که نمیتونم بخونم، ادامه داد اَژینم. سری تکون دادم. کتاب داستان کوتاههای چخوف رو از بین قفسهی روسیه نشونم داد و گفت چخوف بخون شاهکاره. سری تکون دادم. همهی فکر و ذهنم دو چیز بود. خانوادهی آدم اگر پولدار و فرهیخته باشن یه بچهی ۱۶ ساله رو طوری تربیت میکنن که ظرفیت اجتماعی توی پاچه کردن کتابش رو به همین راحتی داشته باشه، بدون استرس با آدمها صحبت کنه و بین کتابهای شاهکار زندگی کنه و آینده درخشان ادبی برای خودش بسازه. درسته کتاب و شعرش پخته نیست اما بمونه به یادگار از روزی که یکی مثل ۱۷ سالگی خودم که کتابم رو توی پاچه بقیه کردم، کتابش رو توی پاچم کرد. وقتی بهش گفتم منم نویسندم خندید و گفت چقدر شبیه همیم. لبخندی زدم و کتابش رو بین کتابهام گذاشتم و خداحافظی کردیم. پ.ن: من هنوز توی اول خرداد گیر کردم؛ کی خرداد تموم شد؟ کی بهار تموم شد؟ کی به ۲۱ سالگی از رگ گردن نزدیکتر شدم؟
Repost from N/a
جدی ما واکسن کرونا زدیم که زنده بمونیم این روزا رو ببینیم؟
همونطور که پاشایی از اون دنیا آهنگ میده تتلو هم از توی زندان آهنگ جدید میده بیرون
