گریزگاه من | ندا احمدی :):
Kanalga Telegram’da o‘tish
نوشتن گریزگاه من است اینم لینک سایتم https://nedayaahmadi.ir
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
239
Obunachilar
+124 soatlar
+17 kunlar
+130 kunlar
Postlar arxiv
از کِی؟ نمیدانم
دوستت داشتم. اینکه از کی و چه زمانی را یادم نمیآید اما دوستت داشتم. از همان وقتی که تو با او نامزد شدی. وقتی که با من دوست بودی. وقتی که تو را در حال رقص با او دیدم. وقتی که به خاطر تو با او دعوا کردم. وقتی که بودن با تو را، به بودن با او ترجیح دادم.
شاید از همان زمانی که دنبالت میآمدم دم مدرسه. شاید هم از روزی که گم شده بودی. نه شاید قبل از آن دوستت داشتم. شاید... شاید از همان اولین باری که دیدمت. اولین باری که با برادرمان به خانه آمدی. از همان روز دوستت داشتم.
دوستت داشتم، در هر بار «عروسک زشت» گفتنم دوست داشتنم را میگفتم. دوستت داشتم و در هر بار که دعوا میکردیم دوست داشتنم را نشان میدادم. در هر باری که موهای هم را میکشیدیم. در هر باری که میترساندمت و تو از ترس به گریه میافتادی. در هر باری که اذیتت میکردم و تو پا به زمین میکوبیدی و لبهایت را آویزان میکردی.
دوستت داشتم. در هر باری که میگفتی از من متنفری و منم در جواب همین را میگفتم. دوستت داشتم و تو همهی اینها را برای خودت نفرت معنی میکردی. دوستت داشتم و تو خودت را هر بار از من دور میکردی.
دوستت داشتم از همان اولین باری که دیدمت، نه شاید قبل دیدنت هم دوستت داشتم. شاید قبل از اینکه بدانم وجود داری هم دوستت داشتم. شاید از قبل دنیا آمدنت، قبل از دنیا آمدنم دوستت داشتم.
دوستت داشتم؟ نه دوستت دارم، هنوز هم دوستت دارم.
ندا احمدی :):
تو منو دوباره ساختی
@yaddashtneda
باز گره میزنم
گرهها را باز میکنم
و باز گره میزنم
به خودم، به بودنم
به گرهدار بودنم
عادت کردهام
بیگره انگار
من نیستم
گره بودم همیشه
گرهگره
و با گرهها
من منم
گرهها
من را
پیچاندهاند
تا فراموش کنم
چه کسی بودهام
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
تاریکی روشن میکند خطها را؟
برقها که رفت، برگههای خطخطی را گذاشتم جلویم. حالا دیگر تمرکزم از همهجا کاسته شده بود و روی خطوط بود و برای همین هم آرامآرام شکلها ظاهر شدند، ده، دوازدهتایی روی همان کاغذی که تا چند روز پیش، هیچ چیز ظاهر نمیشد.
ایراد از چی بود؟
من که همان من بودم.
کاغذ هم همان کاغذ بود.
خطها هم همان خطها بود پس چرا؟
حالا که برق رفته بود. حالا که بقیه قسمتهای خانه تاریک شده بود. و صفحهی سفید کاغذ خاکستری و خطوط به سختی دیده میشد شکلها ظاهر شده بودند.
به خاطر دیدم بود؟
به خاطر اجبارم بود؟
به خاطر روزِ آخر بودن بود؟
به خاطر چی بود که آن همه شکل در تاریکی ظاهر شد؟
شاید...
شاید تاریکی روشن میکند خطها را؟
همم؟
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
خاطرات، بدون وقت قبلی
دیدمش. امروز. بعد از سالها. چند سال؟ یادم نیست. اما گذشته سالها. آخرین بار. کوهسنگی. رد شد. همه خاطرات. زائرسرا. دو سال. دیر رسیدن هر روزه. صبحانه خوردن با آرامش. چای خوردنی که تمامی نداشت.صحبتهایمان. آهنگ گوش دادنمان.
شلوغ شدنهای وحشتناک. تمیز کردن سالنها. وقتی بچهها کم بودند. برق گرفتن دستم. دعوت در مولودی جنوبیها. پاکوبیدنشان. لرزیدن سالن. حس میکردم سقف فرو میریزد. سقوط میکنیم توی سالن غذاخوری.
کلاس نقاشی. سیاه قلم. تمام کردن نقاشیها در سالن طبقه اول. باشگاه رفتن. آموزش دفاع شخصی به محمدی و خانم ابراهیمی. محمدی عاشق دختر داییاش بود. پانزده ساله. پیام میداد به او. خودش را دختر جا زده بود. گفت: من صحبت کنم جای او. گفتم: چطور جای یک بچه پانزده ساله صحبت کنم؟ نسرین صحبت کرد. الان میگوید ازدواج کرده. با همان دختر داییاش. بچه هم دارند. حبیب هم بچه دارد. روز اولی که آمده بود. میگفتیم دوام نمیآورد. اما ماند. بیشتر از همه ماند.
برفبازی. روی پشتبام. تازه خوب شده بود. سرماخوردگی. با برف بازی دوباره مریض شدم. هنوز کرونا نیامده بود. آمده بود. هنوز قبول نکرده بودند که آمده بود. بعد از بیست و دو بهمن قبول کردند. املت و نیمرو و اشکنههایی که درست میکردیم. وقتی مسافر نبود.
عادله و آن پسره. با هم نامزد کردند. برای ما عجیب بود. از دو تا دنیای متفاوت بودند. دوام میآورند با هم؟ نیاوردند. دو روز بعد از عقدشان در حرم. به هم زدند.
عه سپیده و آن دختر قد بلند که اسمش یادم نیست. سوپرایزشان برای تولدم. فکسی که نسرین فرستاد. هنوز دارمش. چقدر مسخرهبازی درآوردند.
وای یادش بخیر. همانجا بود. سر کار بودم. با کامپیوتر همانجا. سرچ زدم. آموزش نویسندگی. همانجا با مدرسه نویسندگی و شاهین کلانتری آشنا شدم.
میخاستم بگویم چقدر زود. انگار همین دیروز بود. اما نه. زیادی دور است.
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
