گریزگاه من | ندا احمدی :):
Kanalga Telegram’da o‘tish
نوشتن گریزگاه من است اینم لینک سایتم https://nedayaahmadi.ir
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
239
Obunachilar
+124 soatlar
+17 kunlar
+130 kunlar
Postlar arxiv
باید بلند شوم اما
کلاس بودم. تصویرسازی. قرار بود آخرش باشد. شنبه اضافه شد. نقاشیام برای امتحان. رد شد. دوباره باید بکشم. سر کلاس. خنگ میشوم. هیچ نکردم در و دیوار را دیدم. نوشتم. با ناعمه حرف زدم. تمام شد کلاس. توی حیاط کمی نشستیم. بعد سمت ایستگاه. باز صحبت تا برسیم. پیادهروی. گشتن به دنبال کافه. فضای خوشگل. حوض آبی با فواره. درخت. سایه. ریزش آبهای نرم روی سرمان. حرف زدیم. نهار خوردیم. نقاشی گوگولی کشیدم. نازلی را. سه ساعتی نشسته بودیم. نازلی آمد. بعد عاطفه و بعدش ریحانه. حرف زدیم. حرف زدیم. خانم صادقی آمد. و باز حرف زدیم. خندیدیم. خوش گذراندیم. نوشیدنیها اسمهای خندهداری داشت. خسرو. سپهر. خانم ماهانی هم آمد. برای اولین بار. بلخره تانستیم ببینیمشان. چه خوب بود و دوست داشتنی و صمیمی. با دختر کوچولویش آمده بود. گوگولی بود. زیاد صحبت نکرد. دو کلمهای حرفزد و گفت: «ترجیح میدم حرف نزنم.» فسقلی. سه ساعت حرف زدیم. بچهها یکی یکی رفتند. من ماندم و نازلی و ریحانه. و باز هم گفتیم. از خودمان. با ریحانه برگشتم. با دیدن اتوبوس. توی ایستگاه بیرون پریدم. اتوبوس رد شد. ایستگاه عوض شده بود. تف بهش. پیدایش کردم. منتظر. آمد. آمدم خانه. ولو شدم. باید لباسهایم را جمع کنم. اما کاری نکردم. همچنان ولوام. حتا پست هم ننوشتم. دراز کشیدهام. از روزم مینویسم. بفرستم باید بلند شوم. اما خابم میآید. صبح زود باید بلند شوم. هیچکار نکردهام. میخاهم بخابم اما هنوز لباسهایم مانده.
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
دوباره سرما دوباره او
احساس سرما کردم. وسط تابستان. توی این گرما. عجیب بود واقعن. دوباره سردم شد. این سردی مشکوک میزند. به دور و برم نگاه کردم.
-تویی؟
صدای خندهاش را شنیدم.
-هی خودت رو نشون بده.
بازم فقط صدای خندهاش میامد.
-میخای به خندیدنت ادامه بدی فسقلی؟
باز هم صدای خنده.
از سرما لرزیدم.
-اگه قراره فقط بخندی برو.
دست سردشو را روی کمر لختم حس کردم. به سمت راستم نگاه کردم. با همون لباس و همون لبخند کنارم ایستاده بود.
-هی تو چی شده یاد ما کردی؟
دندانهایش را نمایش داد.
-دیدم داری خاطرات و میخونی گفتم بیام بهت سر بزنم.
-یعنی تو اینجایی و خودت و نشون نمیدی؟
- باید یادم بیافتی تا خودمو نشون بدم. تا وقتی یادم نیافتی و که نمیتونم جلوت ظاهر بشم.
نگاهش میکنم.
-دلم برات تنگ رفته بود فسقلی.
میخندد و همهی دندانهای ریزش دیده میشود. از آن لبخندهای دندان نما دارد.
-منم.
-خب تعریف کن به کجاها سر میزنی؟
سرش را به شانهام تکیه میدهد. شانهام از سرمای تنش یخ میزند. شروع میکند به تعریف. هر لحظه یخزدگیام بیشتر میشود. چیزی نمیگویم. میگذارم بگوید و بگوید تا خودش را خالی کند. میگذارم بیشتر حرف بزند. وسطش پستم را میفرستم. دست راستم دارد یخ میزند اما گوش میدهم به حرفهایش. گوش میدهم تا تمام شود.
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
سؤالی که با پرسیدنش پرسشگر بهتری میشویم
دنبال سؤالی میگردم تا پرسشگر بشوم. پرسشگر همینطوری نه ها. پرسشگر خوب، خیلی خوب. کسی که بداند چه سؤالی خوب است. پرسشگری که سؤالهایش خوب، بهجا، درست، تمیز باشد. سوالات مزخرف نکند. وقتی چیزی را میداند که مسخره است نپرسد. وقتی جواب سؤالی را خودش میداند نپرسد.
اما
مگر چه اشکالی دارد هر سؤالی را پرسیدن؟
شاید سؤالهای احمقانه میپرسیم چون واقعن احمقیم و میخاهیم از این احمقیت کم شود؟ شاید میپرسیم تا شاید یکی به ما اطمینان بدهد که درست یا اشتباه میکنیم؟ شاید پشت سؤالهای احمقانهی ما یک دنیا تردید و ترس و شک پنهان باشد؟ شاید خودمان هم از احمقانه بودنش خبر نداریم؟
شاید باید این احمقانه بودنها را رد کنیم تا به درستانه بودن برسیم؟
شاید بهتر است سؤالهای احمقانه بپرسیم و خودمان را احمق جلوه دهیم تا اینکه سکوت کنیم و هیچ سؤالی نپرسیم و الکی خودمان را به عاقلی و دانستن بزنیم از ترس اینکه سؤال احمقانه نپرسیم.
به این سؤال رسیدم.
آیا سؤال بد پرسیدن بد است؟
میدانم هیچ ربطی به پرسشگر خوب بودن ندارد.
اما شاید باید سؤال کنیم
سؤال
سؤال
سؤال
سؤالهای بد تا به سؤالهای خوب برسیم و پرسشگر بهتری بشویم؟ هان؟
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
پاره میکند واژه
مغز واژه پاره میکند
و در سکوت کلمه میریزد
و قلم به روی کاغذ
موج سواری میکند
سر به نیست میشود کتاب
در بازی هستبودگی
و ماژیکها روی تن دفتر
خطهای عمیق میکشند
تا یادش بماند درد را
و سر مدادها
بار بار میشکند
تا خودکشی کند و
انتقام خطها را بگیرد
تا دیگر خطی
اسیر نکند
واژهای را
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
سؤالی که با پرسیدنش به خود واقعیمان میرسیم
ما خودمان را میشناسیم؟ شاید اولش سریع بگوییم که آره دیگه من اسمم این است سنم اینقدر است. این چیزها را دوست دارم از این چیزها بدم میآید و فلان و فلان و فلان.
اما آیا همینها را بدانیم یعنی خودمان را میشناسیم؟ شاید بگویید بعله. اما باید بگویم ناچه اصلا و ابدا (با الف خانده شود لطفن).
اگر با همینها به خودمان میرسیدیم که خیلی خوب میشد.
اما چرا باید خودمان را بشناسیم؟
«شاید چون بدانیم چه گهی بخوریم و بلاتکلیف نباشیم.»*
بله به همین سادگی. بدانیم چه گهی بخوریم. همین. کلاش همین است.
اما چطور خودمان را بشناسیم؟
فکر کردم به سوال. به یک عالم سوال دراز و کوتاه و قردار و فردار. و رسیدم به درستترین سوال.
سوالی که با پرسیدنش به خودمان میرسیم. به خود واقعیمان.
من کیام؟
همین چسمثقال؟ بله همین چسقلی همان سوالی است که ما را به خود واقعیمان میرساند.
من کیام؟
من کیام؟
من کیام؟
حالا راهش چیست؟
این را بپرس از خودت. و شروع کن به جواب دادن. نه در ذهنت. بنویس. از خودت بگو. نه فقط اسمت. علاقههایت و نفرتهایت. همه چیز را بنویس. احساست هنگام شادی. وقت نفرت. وقت کینه و خشم و حسادت و هر چه بد و خوب است را ردیف کن.
ما با نوشتن احساساتِ منفی، خیلی بیشتر خودمان را میشناسیم.
شروع کن به مرور خاطرات و احساساتت. وقتی فلان اتفاق افتاد احساسم چی بود؟ عکس العملم چی بود؟ دلم میخاست چیکار کنم؟ چرا آن لحظه همچین حرفی زدم؟ چرا همچین رفتاری را نشان دادم؟
هر وقت احساساتتان رقیق و غلیظ است بنویسیدش. وقتی پشت ترافیک ماندهاید. وقتی تحقیر شدهاید. وقتی ضایع شدهاید.
بنویسید که در آن لحظات میخاستید چیکار بکنید.
نوشتن به شناختن خود کمک میکند. مرور نوشتههایتان شما را به خودتان میشناساند.
پس باید بنویسید. باید با صداقت بنویسید. باید بفهمید که درون قلبتان چیست. واقعن به چه چیزی علاقه دارید. فقط خودتان را بنویسید. دلایل خودتان را برای علاقه برای نفرت و کینه و... به یک چیز.
شاید وقتی ردیف کردید دلیلهایتان را، ببینید هیچ علاقهای نیست. شایدم هم هیچ نفرتی نیست.
و شاید کس دیگری آن علاقه و نفرت را به شما قالب کرده.
همهاش برمیگردد به همین سوال:
من کیام؟
هی بپرس. هی بنویس. بیدروغ. بیخجالت. بیسانسور.
با این کار خودتان را پیدا خاهید کرد.
اگر پیدا کردید که تبریکات زیاد. اگر هم پیدا نکردید خب راستش را نگفتهاید. به من ربطی ندارد.
پس همین حالا از خودت بپرس:
من کیام؟
ندا احمدی :):
* الهه علیزاده
@yaddashtneda
سؤالی که با پرسیدنش نقاشی و نوشتن یکی میشود
همچین سوالی وجود دارد آیا؟
نقاشی و نوشتن را میشود یکی کرد؟
باید بگویم بعله. معلوم است که میشود اما راهش را هنوز پیدا نکردهام. باید بیشترتر بگردم. بیشترتر ببینم. بیشترتر یاد بگیرم. تحقیق کنم. بنویسم. بخانم. بگردم و پیدا کنم آدمهایی را که از نقاشی نوشتن. ببینم چکار کردهاند؟ من میتوانم چکار بکنم؟
میخاهم از این بنویسم اما عاجزترینم در این مورد. درگیرش شدهام و ول کنش هم نیستم. یا راهی خاهم ساخت. یا یافت. یا بافت. یا باخت. بلدش نیستم. اما حتمن میشود. مگر بقیه ننوشتهاند؟ خب من هم مینویسم. اما میدانم که هنوز نمیتوانم. اما خاهم توانست. خاهم دیگر نه؟ وقتی چیزی را بلد نیستی و راهش را نمیدانی(میشود جای این کلمه چیز دیگری نوشت. استفادهاش برایم ممنوع شده) باید یاد بگیری دیگر. و میشود ارتباطی پیدا کنی. میشود یکیشان کنی.
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
میهنگم چرا هی؟
داشتم برای خودم تند و تند مینوشتم بعد از هر کتاب خاندن، که استاد گفت حالا بروید و برای کانالتان یادداشت بنویسد. خب همان لحظه هنگیدم و دستهایم دیگر به نوشتن نرفت. برای لحظاتی خیره شدم به روبرویم. به دیفال روبرویم و یادداشت «دووم بیار».
هر چه در سرم پروانده بودم دود شد و رفت هوا. دروغ میگویم در سرم هیچ چیزی برای پروراندن نداشتم. هنگ کردم.
من کلن آدم هنگی هستم. سر همه چیز هنگ میکنم. سوال که میپرسند. هنگ میکنم. میگویند: «آرزویت چیست؟» هنگ میکنم. هدفت؟ هنگ. مسئلهات؟ هنگ. داستان نوشتن را دوست داری؟ هنگ. نقاشی را دوست داری؟ یکم هنگ. نوشتن چی؟ یک چسه هنگ.
من هنگیام. شاید باید جای ندا هنگ میبودم. هنگدا. ایح ایح ایح.
چرا همیشه هنگ میکنم و میهنگم؟ هان؟ سرکوچکترین چیزها؟ کلماتی به کار میبرند نوجوانها، جوانها، نسل خودم. و من باز هنگ میکنم.
چی میگویند؟ نمیفهمم. نوجوانها. جوانها. حتا هم سن و سالهای خودم.
چرا من اینقدر خرم؟
واقعن میخاهی این را بنویسی ندا؟
میهنگم. چه موقعی که موضوعی به من بدهند برای نوشتن چه ندهند. قشنگ هنگ میکنم. باید لود بشوم. باید بالا بیاید ویندوزم. اما زمانبر است و کلی وقت میگذرد تا از هنگی در بیایم. تا بفهمم چه میگویند، چه میخاهند، چه باید بگویم، چه باید بنویسم، چه باید بکنم.
من هنگم. باید جای ندا هنگدا میبودم. شاید.
هنگدا احمدی :):
@yaddashtneda
چه کنم که فرق کند امروز؟
استثنایی بره؟
فکر کنم اینقدر تکراری زندگی کردهام که به استثناها که فکر میکنم باز هم میرسم به تکرارها و استثناها برایم معنایی ندارد. اما اگر بخاهم به استثناها فکر کنم. شاید میتواند اینطوری باشد که یهویی خرکی شروع کنم به نوشتن و داستان کوتاهی را بنویسم و تمام کنم و ارسالش کنم. چون تجربهاش را داشتهام باید بگویم خیلی حال میدهد. یک روزه نوشتن یک داستان. اما آن قبلنها بود و الان فرق کرده.
بگذار اول گزینهها را ردیف کنم.
مثلن پاشم بروم خانه فلانی و فلانی و فلانی.
یا بپاشم و بروم پیادهروی. بروم دور پارک را بچرخم اما نه نمیشود پارک خوبی نیست. یا طرحم را برای رمان بنویسم طرحی که اینقدر فرار میکردم ازش. مهم نیست دوستش دارم یا نه بنویسمش برود پی کارش دیگر حداقل چیزی باشد. طرحی باشد. تازه ماموریتی که الهه داده هم همین است. هممم. این هم خوب است ها.
چه میتوانم بکنم که مخالف باشد؟ مخالف روزهای دیگرم؟
مثلن بشینم و یک نقاشی بکشم از اول تا آخرش را در یک روز. شش ساعت بشینم و بیوقفه نقاشی بکشم. حالا تا هر ساعتی که طول کشید. امم این را هم دوست دارم.
دیگر چی؟
میبینی حتا چیزهایی که به آن فکر میکنی هم دم دستیترین کارهایی است که میتوانی انجام بدهی اما همهی آنها از نشستن و در گوشی بودن که بهتر است. مثلن میتوانم کتاب بخانم. یا یهویی قید کلاس تصویرسازی را بزنم و نروم کلاس و ادامهاش ندهم. البته که این روز استثناییای نمیشود. این برای روزهای دیگر است.
امروز، امروزم را چطور میتوانم بگذرانم. هان. استثنااااایی. چقدر این واژه عجیب است نه. «استثنایی». یک روز استثنایی.
چرا هیچ چیز جدیدی به ذهنم نمیرسد؟ جدید را بیخیال. چیزی که انجامش ندادهام؟ حتا قبلن انجامش دادهام. یا چه میدانم فرار میکنم ازش؟
دیگر چه میتوانم بکنم؟ هان؟ چه کاری که میتواند استثنایی کند روز را؟ کارهای خیلی خرکی که من از پسش بر نمیآیم. اگر میتوانستم همین الان پا میشدم و میرفتم مسافرت. مسافرت چیه پا میشدم میرفتم و برنمیگشتم که. هعی. باید به چیزهایی که میشود در یک روز انجام داد فکر کنم که استثنایی بره. دیگر چه میتوانم بکنم؟
شما چکار خاهید کرد تا روزتان اسثتنایی بشود؟
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
آیا همین را میخاهم؟
نمدانم که
دلم میخاهد توی کانالم از نقاشی بنویسم. از نقاشی. ولی من اصلن از نقاشی چیزی نمیدانم. دلم میخاهد ها. اما اینکه چه چیزی بنویسم نمیدانم. به خدا که نمیدانم. چطور میشود نقاشی را در نوشتن آورد؟ چطور میشود از نقاشی نوشت؟ از نقاشیها بنویسم؟ دربارهی حسی که نقاشیها به من میدهند؟ اما من که از بیان احساساتم عاجزداغانم. آن هم اگر بخاهد درمورد نقاشی باشد. اما باید چیزی بنویسم که در راستای نقاشی به من کمک کند. باید؟ هیچ بایدی وجود ندارد. نقاشی را چطور میشود با نوشتن ترکیب کرد؟ چطور میشود از نقاشی نوشت؟ همیشه همین را از خودم میپرسم و آخرش به این نتیجه میرسم که ناچه، نمیشود. شدن که میشود. من نَمَتانم. ولی نوشتن در مورد نقاشی هم حس خوبی دارد ها. هرچند که بلد نیستم. اما میتوانم یادش بگیرم. ولی سخت است. شاید هم نتوانم. اما میتوانم امتحانش کنم. میتوانم نه؟ همیشه این درگیری را با خودم دارم و باز به یک نه بزرگ و قلمبه میرسم که نه نمیشود. خب یکبار بگو میشود شاید شد. یکبار امتحانش کن خب. دلم میخاهد از نقاشی بنویسم. نقاشی را وصل کنم به نوشتن. اما میشود؟ میتوانم؟ اگر تردیدهایم را کنار بگذارم میشود. میشود؟ شاید بشود. ولی واقعن این همه نوشتن، من چه میتوانم بنویسم؟ از احساساتم بنویسم؟ از تنبلیهایم دربارهی نقاشی بنویسم؟ از نقاشی نکشیدنهایم؟ از ادعایم برای دوستداشتن نقاشی؟ دقیقن از چه میتوانم بنویسم؟ فکر کنم این هزارمین بار رفت که این را گفتم. اما خب وقتی شک دارم باید هزارانتا بار بنویسم دیگر نه؟ الان باید چیز دیگری مینوشتم اما خب این هم خوب است. اما واقعن نقاشی چیزی است که میخاهم وصلش کنم به نوشتن؟ آیا واقعن همین را میخاهم؟ یا فکر میکنم که این را میخاهم؟
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
Repost from اتوپرتره | آرزو ارجمند
📚 دیدن چیزهای نادیدنی ـ آرزو ارجمند
بعضیها تازه در جنگ فهمیدند زندگی چقدر ارزشمند است…
اما من سالهاست زیستن را تجربه میکنم.
📖 کتابچهای از عکسها و تجربههایم؛ دعوتی برای دیدن زندگی از نزدیکتر. 🌿💛
@MrsOverthinkerr
برای یک سال؟ میتونی؟
موضوعی هست که دلت بخاهد دربارهاش یک سال بنویسی؟ این را استاد در نثروحشی پرسید. قبلن همیشه به شادی میرسیدم اما الان تمام ذهنم درگیر چیز دیگری میشود. دوستی. دوستی شروع میکند به چشمکزدن و هی من من من میکند. نگاهش میکنم. زیر و بالایش را. آیا میتوانم از دوستی بنویسم؟ آن هم برای یکسال؟ اصلن من میدانم دوستی چیست؟ تازه باید دوستی را به چیزی هم تشبیه کنم. به چه چیز؟ هنوز از دوستی مطمئن نیستم و به تشبیهاش فکر میکنم؟ بیا اول به دوستی فکر کنیم. دوستی. دوستی. دوستی. واقعن این همان چیزی است که میخاهم بنویسم؟ به دوستی که فکر میکنم مخم هنگ میکند. چه چیزی میتوانم از دوستی بنویسم؟ به دوستی که فکر میکنم همیشه یک سوال در ذهنم شکل میگیرد؟ آیا دوستی دارم؟ دوستی که دوست باشد؟ آیا من خودم دوست خوبی هستم؟ جوابش برایم نامفهوم هست. برای همین فرار میکنم. از نوشتن و فکر کردن به دوستی. اینکه من دوستی را چطور میبینم با اینکه دوست من دوستی را چطور میبیند و معنا میکند فرق دارد. در دوستی چه حدی را باید رعایت کنم؟ نمیفهمم تا چه جایی حق دارم جلو بروم؟ حد من با دیگری فرق دارد. و خب برای همین همیشه به مشکل میخورم. حد را باید از کجا دانست؟ حد یا خط قرمز دوستیها را چطور میتوانیم بفهمیم؟ برای من دوستی معنای دیگری دارد فکر میکنم میتوانم با دوستم راحت صحبت کنم از خودم بگویم و او هم از خودش بگوید. اما دوستهایم اینطوری نیستند. مرز میگذارند و من میمانم که مرز تا کجا باید باشد؟ تعریف من از دوستی اشتباه است؟ یا درست؟ یا تعریف آنها؟ نمیدانم. به دوستی که فکر میکنم هنگ میکنم. همیشه. و با خودم میگویم آیا دوستی دارم؟ آیا دوستیهایی که دارم واقعن دوستی هستند؟ یا توهمی به اسم دوستی؟ شاید معنایش برای من متفاوت است؟ خب هر کس دوستی را جوری معنا میکند. و آیا من میتوانم با این فکرم از دوستی بنویسم؟ آن هم یکسال؟ وقتی نمیدانم که آیا واقعن دوستی را درست فهمیدهام یا نه؟
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
