uz
Feedback
گریزگاه‌ من | ندا احمدی :):

گریزگاه‌ من | ندا احمدی :):

Kanalga Telegram’da o‘tish

نوشتن گریزگاه من است اینم لینک سایتم https://nedayaahmadi.ir

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
238
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kunlar
Ma'lumot yo'q30 kunlar
Postlar arxiv
#نقاشی‌مقاشی
#نقاشی‌مقاشی

نقاشی‌ای که فهمیده نشود نقاشی نیست؟ قبلن با اینکه برایم نقاشی، نقاشی بود. فقط نقاشی‌ای، نقاشی بود که بتوانم بفهمم چه می‌گوید. برایم واضح باشد. و وقتی به نقاشی‌های سورئالیسم و کوبیسم و این چیزها که آن زمان اسمشان را بلد نبودم و بهشان شاید عجق وجق می‌گفتم، می‌رسیدم این شکلی می‌شدم که: «الان این نقاشیه؟ نه واقعن نقاشیه؟ این کجاش نقاشیه؟ چرا هر چی نگاه می‌کنم نمی‌فهمم چیه؟» حتا حال دیدنشان را هم نداشتم چه برسد به اینکه بخاهم بشینم و در موردشان فکر کنم که این چی هست و چی نیست. الان اما همه چی برایم بر عکس شده. نقاشی شده همه چیز و همه چیز شده نقاشی. پس حالا با اینکه نقاشی‌های ساده باز هم برایم نقاشی است اما با شوق بیشتری به نقاشی‌های دیگر نگاه می‌کنم. می‌خاهم رازشان را کشف کنم. لایه‌هایی را که می‌بینم و لایه‌هایی را که نمی‌بینم. هر چه بیش‌تر می‌ببینی بیش‌تر چیزی کشف می‌کنی. هر بار که می‌بینی انگار چیزی جدید را دیده‌ای. می‌توانم بشینم و نگاهشان کنم ساعت‌ها، و ساعت‌ها در موردشان فکر کنم. قبلن نمی‌فهمیدم که نقاشی چیست. فکر می‌کردم نقاشی را باید فهمید. نقاشی که فهمیده نشود نقاشب نیست. اما حالا نقاشی همه‌طور، همه شکل، همه چیز می‌تواند باشد. ساده پیچیده رئال سورئال کوبیسم و ... اصن نقاشی که فهمیده بشود که نقاشی نیست. منظورم این است که نقاشی که فهمیده بشود و نشود و نخاهد بشود و بخاهد که بشود و بخاهد که نشود باز هم نقاشی است. همه چیز نقاشی است و نقاشی همه چیز. ندا احمدی :): #ازنقاشی @yaddashtneda

دورهای نزدیک و نزدیک‌های دور نزدیک‌هایم که دور می‌شود، دورهایم نزدیک می‌شود. دورهایم که نزدیک می‌شود، نزدیک‌هایم دور می‌شود. می‌چسبم به نزدیک‌هایم تا دور نشود. اما می‌شود. هر چقدر هم چسبیده باشم. دور می‌شود و دورها نزدیک. از دورها فرار می‌کنم اما نزدیک می‌شود. نزدیک که می‌شود دورها، نزدیک‌ها دور می‌شود. دورهایم را نزدیک نمی‌خاهم و نزدیک‌هایم را دور. اما نزدیک‌ها دور و دورها نزدیک می‌شوند. نزدیک‌هایم را می‌چسبم. فایده ندارد. دور می‌شود. دور‌تر می‌شود. دورترتر می‌شود. نزدیک‌ها را چطور می‌شود نزدیک نگه داشت؟ نزدیک‌ها، نزدیک بودند یا تو فکر می‌کردی نزدیک بودند؟ دور بودند شاید. شاید آنقدر دور که فکر می‌کردی نزدیکند. دورها که نزدیک می‌شوند، نزدیک‌ها دور می‌شوند. شاید هم دورها نزدیک بودند و تو فکر می‌کردی دورند. نزدیک‌ها که دور می‌شوند، دورها نزدیک می‌شوند. دورها که نزدیک می‌شوند، چرا نزدیک‌ها دور می‌شوند؟ اگر دور‌ها را دور نگه داری نزدیک‌ها، نزدیک می‌شوند؟ چطور می‌شود نزدیک‌ها را نزدیک نگه داشت و دور‌ها را دور؟ نزدیک‌ها را نزدیک نگه داری، نزدیک می‌مانند؟ دورها را دور نگه داری، دور می‌مانند؟ نزدیک‌ها که دور می‌شود، دورها نزدیک می‌شود. چرا نزدیک‌ها نزدیک نمی‌شوند و دور‌ها دور؟ نزدیک‌هایم که دور می‌شود، دورهایم نزدیک می‌شود. ندا احمدی :): @yaddashtneda

#نقاشی‌مقاشی
#نقاشی‌مقاشی

نقاشی می‌تواند همه‌چیز باشد و همه‌چیز نقاشی نقاشی چیست؟ نقاشی، نقاشی است. این اولین جوابی است که همیشه به ذهنم می‌آید. همیشه می‌روم سراغ اولین چیزی که یادش گرفته‌ام. نقاشی برای من نقاشی معنی شده است. کشیدن هر خطی برایم نقاشی معنی شده است. اما آیا نقاشی فقط نقاشی است؟ نقاشی می‌تواند فقط نقاشی باشد و می‌تواند همه چیز باشد. نقاشی همه چیز است و همه چیز می‌تواند نقاشی باشد. قبلن برایم نقاشی، نقاشی بود و حالا نقاشی برایم همه چیز است. نقاشی می‌تواند طوفان باشد. دریا باشد. آسمان باشد. ابر باشد. خورشید باشد. زمین باشد. درخت باشد. گل و سبزه باشد. عطر باشد. نقاشی می‌تواند همه چیز باشد و همه چیز نقاشی باشد. نقاشی فقط حرکت قلم روی کاغذ نیست. نقاشی حرکت احساس روی کاغذ است. نقش کردن رازها روی کاغذ است. نشان دادن  دردها، حرف‌ها، نا‌گفته‌ها روی کاغذ است. نقاشی می‌تواند فقط نقاشی باشد و می‌تواند  همه چیز باشد و همه چیز نقاشی باشد. ندا احمدی :): #ازنقاشی @yaddashtneda

#نقاشی‌مقاشی
#نقاشی‌مقاشی

عجب موجود ناکسی‌ست این زمان چرا زمان اینطوری است؟ ایراد از زمان است با چی؟ چرا زمان همه چیز را در خودش نابود می‌کند؟ به زمان فکر می‌کنم. زمان چرا آدم‌ها را جای نزدیک کردن از هم دور می‌کند؟ چطوری است که این‌طوری است؟ فکر می‌کنم به آدم‌هایم. به روابطم. به دوست‌هایم. زمان دورتر کرده آدم‌ها را هربار هربار. عجیب است نه. پس چرا می‌گویند زمان آدم‌ها را به هم نزدیک‌تر می‌کند. پس چرا من را دورتر می‌کند؟ گروهی داشتیم هر شب تا صبح صحبت می‌کردیم. اوایلش بود. زمان که گذشت دیگر نکردیم. هیچ کداممان. سالی یک‌بار به هم سلام می‌دهیم. آن هم نصفش بی‌جواب می‌ماند. چرا اولش زمان داری بعدش زمان نداری؟ زمان آدم‌ها را جای نزدیک کردن چرا دور می‌کند؟ سرکار که می‌رفتم. اوایلش باز دوست‌همکارهایم زیاد بیرون می‌رفتیم. زیاد حرف می‌زدیم. زمان که گذشت. جای نزدیک شدن دورتر شدیم. کم‌تر حرف زدیم. کم‌تر بیرون رفتیم. کمتر آشنا ماندیم انگار. با دوستم شب‌ها تا صبح حرف می‌زدیم. زمان که گذشت دیگر حرف نزدیم. هر کس سر در گوشی خود تا صبح بیدار ماندیم. زمان که می‌گذرد چرا آدم‌ها جای نزدیک شدن از هم دور می‌شوند؟ با گروهی دیگر از دوستانم صحبت می‌کردیم. هر روز. هر شب. زمان که گذشت. جای نزدیکی دورتر شدیم. جوری که می‌گذرد روزها و خبر نداریم از هم. این زمان چرا اینقدر ناکس است؟ چرا دارد برخلاف چیزی که می‌گویند عمل می‌کند؟ چرا زمان که می‌گذرد جای نزدیکی، دوری می‌آورد؟ شما می‌دانید فاز این زمان چیست؟ فاز زمان است یا زمان من؟ ندا احمدی :): @yaddashtneda

رگ‌رنگ بند بند تنت را دوخته‌ام به رگ‌رنگ‌هایم ندا احمدی :): @yaddashtneda

ارتباط خودش می‌آید کنار بچه‌ها می‌نشیند سلام شهاب‌سنگ خیلی وقت است برایت ننوشته‌ام. خیلی وقت. آنقدر گذشته که نوشتن برایت سخت شده. باورت می‌شود که نوشتن برای تو هم سخت شده. کلی اتفاق افتاده و کلی حرف داشتم برایت. اما تا آمدم و سلامم را نوشتم بقیه کلمات نمی‌آمد که نمی‌آمد. انگار می‌گفتند می‌خاهی ما را برای شهاب‌سنگ بنویسی که چه بشود. اینجوری شد که زمان زیادی گذشت. بگذار یکی از اولین تجربه‌های این چندوقتم را بگویم. سه‌شنبه بود. همین سه‌شنبه‌ای که گذشت. رفتم قرنطینه. می‌دانی قرنطینه کجاست؟ بچه‌هایی که تازه از خانواده جدا شدن یا کودک‌کار هستند را قبل از بهزیستی به قرنطینه می‌برند. سه هفته. بعد به مرکزهای دیگر منتقل می‌شوند. مهلا گفت می‌خاهد برای آموزش برود. من هم با او رفتم. استرس داشتم کمی. ارتباط برقرار کردنم می‌دانی دیگر مشکل دارد. اگر نمی‌توانستم ارتباط بگیرم با بچه‌ها چی؟ رفتیم داخل. بچه‌ها یکی یکی از اتاق بیرون می‌آمدند. مهلا یکی یکی با بچه‌ها دست می‌داد. بچه‌ها می‌شناختنش. مهلا زیاد می‌رود آنجا. من هم با یکی‌یکی‌شان دست دادم. خودم هم نمی‌دانم اما انگار بعضی‌هاش بغل می‌خاستند و آنها را بغل کردم. نشستیم دور هم. به مهلا نگاه کردم. خوب منم اومدم آموزش ببینم‌. تا یاد بگیرم چیکار کنم. دو تا از بچه‌ها از همه کوچیک‌تر بودند. همان‌ها کنار من نشستند. یکی‌شان که درگیر نقاشی‌اش شد. فقط داشتم غرق شدنش در نقاشی را نگاه می‌کردم. یکی دیگر هم که صحبت می‌کرد و سوال می‌پرسید. به بچه‌ها که نگاه می‌کردم اولش بغضم گرفته بود. اما بعد کم‌کم بغضم رفت و شروع کردم به لبخند زدن و صحبت کردن با بچه‌ها. مهلا درگیر بود و جدول ضرب یاد بچه‌ها می‌داد. یکی از بچه‌های بزرگ‌تر هم شروع به صحبت با من کرد. ازم خاست ازش جدول ضرب بپرسم. منم شروع کردم سخت و آسان پرسیدن. تجربه‌ی جالب و عجیبی بود. نقاشی که آن دختر کوچولو کشید واقعن زیادی قشنگ بود. ازش پرسیدم چی کشیده. درست نمی‌توانست صحبت کند. مریض بود. اما خب چند کلمه‌ای در مورد نقاشی‌اش گفت. با احتیاط چندباری نازش کردم. نمی‌دانم چرا با احتیاط. کلن خب باید از بچه‌ها برای ناز کردنشان اجازه بگیری دیگر نه؟ برای همین. بچه‌ها که رفتند میان وعده‌شان را بخورند. ما هم آمدیم. با مهلا پیاده‌روی کردیم. خیلی پیاده روی کردیم. خیلی زیاد. روزهای آخر بودنش توی مشهد است. می‌خاهد برگردد نیشابور شهر خودش. دلم برایش تنگ می‌شود. وقتی آمدم خانه. همش یاد بچه‌ها میفتادم و گریه‌ام می‌گرفت. چه بچه‌های نازی، کوچولویی. زیادی کوچیک بودند برای اینکه بخاهند تنها توی این دنیای وحشتناک زندگی کنند. دلم می‌خاهد باز هم ببینمشان. البته هنوز هم ارتباط برایم سخت است. اما بچه‌ها خودشان می‌دانند چطور با تو ارتباط برقرار کنند. این حس و این تجربه برایم زیادی متفاوت بود. اولین بار بود و خب دلم می‌خاست برایت بگویم. نمی‌دانم نامه‌ی بعدی که برایت می‌نویسم کی باشد. شاید خیلی دور شاید خیلی نزدیک. ندا احمدی :): #نامه‌های‌شهاب‌سنگ #نامه @yaddashtneda

#نقاشی‌مقاشی
#نقاشی‌مقاشی

نقاشی زبان است در کتاب «نقاشی کودکان و مفاهیم آن»* گفته بود که اینکه کودکان را اجبار کنیم به کپی کردن شکل یک چیز بدترین کاری است که می‌توان در حق کودک انجام داد. همه چیز را از رو می‌گیری. بچه‌ها آزاد و رها هستند اما با وادار کردنشان به کپی‌کردن رهایی را، آزادی را، از آنها می‌گیرم و آنها را در قفس محدویت می‌اندازیم. نقاشی برای کودکان راهی برای ابراز است. راهی برای سخن گفتن. راهی برای نشان دادن درون خود. راهی برای ارتباط. و با اصرار بر کپی‌کردن و شکل بقیه کشیدن باعث جلوگیری کودک از ابراز خودش می‌شود. و همین جلوگیری‌ها باعث می‌شود که در آینده هم نتواند خودش را، درونش را بیرون بریزد. نقاشی کودکان را معمولن بی‌اهمیت می‌دادند اما کلی راز و مفهوم و داستان پشت هر نقاشی‌شان پنهان است. و با وادار کردن کودکان به کپی همه‌ی آنها را نابود می‌کنیم. کودکان را نباید وادار کنیم که با کپی و بر اساس اصول و هندسه و این مسخره‌بازی‌ها پیش بروند. بلکه ما هم باید بنشینیم کنارشان و از آنها چطور دیدن و کشیدن را یاد بگیریم. چطور بیان کردن را. خود را بیان کردن. ندا احمدی :): *آنا اولیوریو فراری. عبدالرضا صرافان #ازنقاشی @yaddashtneda

#نقاشی‌مقاشی
#نقاشی‌مقاشی

آسمان سنگی سقوط می‌کند رو تن قاصدک‌ها ندا احمدی :): @yaddashtneda

ایستاده‌ام جریان داری تنها ندا احمدی :): @yaddashtneda

#نقاشی‌مقاشی
#نقاشی‌مقاشی

رنگ نمی‌آید رنگ‌ها را ریخته‌ام دور به این نقاشی رنگی نمی‌آید ندا احمدی :): @yaddashtneda

#نقاشی‌مقاشی
#نقاشی‌مقاشی

کم‌خون دلتنگی چاقوی نرمی‌ست که هر شب نام تو را در سینه‌ام تمرین می‌کند و من هر صبح بی‌صدا کمی بیشتر از خودم کم می‌شوم آناهیتا آهنگری